این روزها ٬ روزهای پر اضطرابیست ٬ هر طرف سر می چرخانی این دلهره دارد از خود شکلت در می اورد و به جای خنداندنت لبخند را بر لبانت خشک می کند ٬ و تو نگاهت را به همان گوشه کز می دهی و افکارت را به دورتر ها پرتاپ می کنی ! و این دقیقا در حالی اتفاق می افتد که در حال تکان دادن خودت با اهنگ خزبل ِ این خواننده های درپیتی هستی که صحنه به یکباره pause می شود و تا play دادن خودت به زحمت می افتی مگر انکه کسی بیخ گوشت باشد و از ان دسته ادم های سرخوش ِ روزگار که کم اتفاق می افتد ... پس چاره ای نمی ماند که تمام قوای خودت را جمع کنی و یک مشت حواله ی این روزگار و باقی ادواتش کنی و باقی صحنه را سوت بزنی و برای خودت اهنگ بخوانی که این یعنی اوضاع باز بیخ پیدا کرده ٬ این موضوع را که من نمی فهمم ولی اطرافیان به خوبی درک می کنند !!!
این روزها گذشته از اضطراب خاص ِ خودش روزهای پرمرگ و میری هم شده نمی دانم مربوط می شود به ورود سال ۸۸ و کدام جانور که هر چه فکر می کنم یادم نمی اید امسال سال کدام جانوری است و یا مربوط به ۲۲ خرداد به بعد می شود !!! انگار مرگ نزدیک شده است قبلا همچین جسارتی نداشت نمی دانم چه چیز باعث این سرگردانی اش شده است به نظر می اید حوصله اش زیاد سر می رود و برای سرگرمی هم که شده می رود خِر یه بنده خدایی را می چسبد و می گوید بخوان انا الله و انا علیه راجعون ٬ حالا دست ! مادربزرگم می گوید با مرگ شوخی نکن من اما دوست دارم با همه چیز شوخی کنم ٬ اصلا فونداسیون ِاین زندگی بر فان استوار است منتها ما ادم ها دوست داریم به خودمان فشار بیاوریم دوست داریم خودمان را وسط دو دیوار حائل کنیم و ادعای خفگی کنیم ٬ اری غم استایل دارد کلاس ایضا ٌ اصلا انگار ! ( گاهی هم دوست دارم کلمات را پس و پیش بنویسم ).
البته قبول دارم فصول ِ خاصی از زندگی را از سر می گذرانیم ٬ جهان دچار ِ دگرگونی و تحول است نه فقط در این مملکت گل و بلبل که در همه جای این کره ی خاکی مگر قسمتی از افریقای شمالی که به جنگل های امازون معروف است که می شود اسوده انجا توسط ادم هایش خورده شد بدور از هر گونه مکر و حیله ! خوششان که بیاید با همان نیزه دمار از روزگارت در می اوردند دقیقا جلوی چشمان خودت ! من به شخصه این چنین برخورد را ترجیح می دهم تا انکه توسط ادم های اینجا از پشت نیزه بخورم ان هم با ترکیبی از لبخند ِ ژوکوند ! البته فرق فاحشش دقیقا در همین خوش امدن و نیامدن است انجایی ها با عشق می خورندت و اینجایی ها در کمال ِنفرت ! من اما باز هم انجایی ها را ترجیح می دهم !
امروز با دوستی به سمت ِ الهیه می رفتیم ٬ پاتوق ِ درد و دل هایمان است و همینطور هاپوها که چند وقتی است خبری ازشان در دست نداریم ! اواسط راه بنر اقایی را دیدیم و من فکر کردم تبلیغی چیزی است و بعد یک مسجد دیدیم و بنر همان اقا را در ابعاد کوچکترش و فهمیدم که این بنر ٬ همان بنر تبلیغاتیست منتها در قالبی جدید ! همان جا تصمیم گرفتیم عکسی دسته جمعی بیندازیم که این روز ِ خاص به کار اطرافیان بیاید ٬ اخر سلیقه شان در انتخاب عکس مضحک است ٬ عکسی دارم که مربوط به ۱۵ سالگی ام می شود که بسیار زیباست ! و زمانی به کارت ِ دانشجوییم وصل بود و از قضا ان کارت گم شد ٬ مدت مدیدی دنبالش بودم که بعدها از حراست دانشگاه تحویل گرفتمش همراه با لبخند ِ موزیانه ی ادم های داخل ان کیوسک ِ فضایی و مواجهه با دهان های باز و بعد خنده های کر کننده ی دوستان ِ هم دانشکده ای ! امروز یک عکس دیگر به کارت دانشجوییم متصل است که همیشه ی خدا زمان امتحانات باید به جد و اباد و ایل و تبارمان قسم بخورم که این " منم " ٬ به خدا !
همچنان ِ احساساتم رو به نزول ِ عجیبیست ٬ انگار مغزم تمامی اتفاقات را ام پی تیری کرده است و یادش رفته کدام ور گذاشته است .. قشنگ است این احساس ِ بی تفاوتی ٬ زیباست !!! الزایمر نگرفته باشم که ؟!
+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت
|