تبليغاتX
! احوالات یک من
 

دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی دارد می خندد ٬ کسی دارد می گرید ٬ کسی زل زده است رو به کنجی ٬ دیواری زده است و در حصار تنهایی خویش گم است !
دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی اسمان را می پاید و فکر می کند رسیدن به اوج ِ کدامین رویای دست نیافته اش را می شود رج زد !
دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی قدم می زند ٬ همان مسیر ِ همیشگی را که نیمکتی اهنی همیشه همانجا با همان سکوت ِ اشنا منتظر اوست ... می نشیند دقیقا همان جایی که همیشه می نشیند ٬ سیگاری روشن می کند ٬ تکیه می دهد ٬ رازی دارد ..
چقدررر دلم می خواهد کنارش بنشینم برایم حرف بزند ٬ خودش باشد ٬ خودش باشد !
دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی ...
ادم ها دو رو دارند یکی در خلوتشات و دیگری در ازدهام و هیاهوی پرمشغله ی روزشان ..
ادم ها هیچ وقت تمام ِ حقیقت را نمی گویند ٬ دروغ هم نمی گویند ..
ما ادم ها قرار است با یکدیگر به تکامل برسیم ٬ به اوج اما گاهی به جای رسیدن به قهقهرا سقوط ِ ازاد می کنیم .. شناخت ِ این گونه  ادم ها چندان سخت نیست اگر ٬ اگر خودمان را دوست داشته باشیم ٬ اگر خودمان را گول نزنیم ٬ اگر گم نشویم ...

دعا کنیم برای ادم هایی که همین لحظه ٬ در کشاکش بودن و نبودن در هست و نیستی بی سبب گم اند ٬ دست و پنجه نرم می کنند برای اندکی مجال ِ (بیش) تر ماندن ..

دوستی می گفت " من " فقط منم و جز من هیچ منی مثل من نیست ( البته که نه با این چنین غلظت ادبیاتی ) منم در جواب می گفتم منم جز من منی نیست ٬ هر کس برای خود منی است که در دیگری نیست !!! این یعنی هیچ چیز و هیچ کس با همان معیار دوبار زاده نشده ! من که نباشم دیگر نیستم ٬ تو هم ایضا پس تا زمانی که وجود داری سعی کن باشی و لبخند بزنی و مسیری را دنبال کنی که به بن بست نرسد!

دعا کنید ( کلیک )

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت |
 

این روزها ٬ روزهای پر اضطرابیست ٬ هر طرف سر می چرخانی این دلهره دارد از خود شکلت در می اورد و به جای خنداندنت لبخند را بر لبانت خشک می کند ٬ و تو نگاهت را به همان گوشه کز می دهی و افکارت را به دورتر ها پرتاپ می کنی ! و این دقیقا در حالی اتفاق می افتد که در حال تکان دادن خودت با اهنگ خزبل ِ این خواننده های درپیتی هستی که صحنه به یکباره pause می شود و تا play دادن خودت به زحمت می افتی مگر انکه کسی بیخ گوشت باشد و از ان دسته ادم های سرخوش ِ روزگار که کم اتفاق می افتد ... پس چاره ای نمی ماند که تمام قوای خودت را جمع کنی و یک مشت حواله ی این روزگار و باقی ادواتش کنی و باقی صحنه را سوت بزنی و برای خودت اهنگ بخوانی که این یعنی اوضاع باز بیخ پیدا کرده ٬ این موضوع را که من نمی فهمم ولی اطرافیان به خوبی درک می کنند !!!

این روزها گذشته از اضطراب خاص ِ خودش روزهای پرمرگ و میری هم شده نمی دانم مربوط می شود به ورود سال ۸۸ و کدام جانور که هر چه فکر می کنم یادم نمی اید امسال سال کدام جانوری است و یا مربوط به ۲۲ خرداد به بعد می شود !!! انگار مرگ نزدیک شده است قبلا همچین جسارتی نداشت نمی دانم چه چیز باعث این سرگردانی اش شده است به نظر می اید حوصله اش زیاد سر می رود و برای سرگرمی هم که شده می رود خِر یه بنده خدایی را می چسبد و می گوید بخوان انا الله و انا علیه راجعون ٬ حالا دست ! مادربزرگم می گوید با مرگ شوخی نکن من اما دوست دارم با همه چیز شوخی کنم ٬ اصلا فونداسیون ِاین زندگی بر فان استوار است منتها ما ادم ها دوست داریم به خودمان فشار بیاوریم دوست داریم خودمان را وسط دو دیوار حائل کنیم و ادعای خفگی کنیم ٬ اری غم استایل دارد کلاس ایضا ٌ اصلا انگار ! ( گاهی هم دوست دارم کلمات را پس و پیش بنویسم ).

البته قبول دارم فصول ِ خاصی از زندگی را از سر می گذرانیم ٬ جهان دچار ِ دگرگونی و تحول است نه فقط در این مملکت گل و بلبل که در همه جای این کره ی خاکی مگر قسمتی از افریقای شمالی که به جنگل های امازون معروف است که می شود اسوده انجا توسط ادم هایش خورده شد بدور از هر گونه مکر و حیله ! خوششان که بیاید با همان نیزه دمار از روزگارت در می اوردند دقیقا جلوی چشمان خودت ! من به شخصه این چنین برخورد را ترجیح می دهم تا انکه توسط ادم های اینجا از پشت نیزه بخورم ان هم با ترکیبی از لبخند ِ ژوکوند !  البته فرق فاحشش دقیقا در همین خوش امدن و نیامدن است انجایی ها با عشق می خورندت و اینجایی ها در کمال ِنفرت ! من اما باز هم انجایی ها را ترجیح می دهم !

امروز با دوستی به سمت ِ الهیه می رفتیم ٬ پاتوق ِ درد و دل هایمان است و همینطور هاپوها که چند وقتی است خبری ازشان در دست نداریم ! اواسط راه بنر اقایی را دیدیم و من فکر کردم تبلیغی چیزی است و بعد یک مسجد دیدیم و بنر همان اقا را در ابعاد کوچکترش و فهمیدم که این بنر ٬ همان بنر تبلیغاتیست منتها در قالبی جدید ! همان جا تصمیم گرفتیم عکسی دسته جمعی بیندازیم که این روز ِ خاص به کار اطرافیان بیاید ٬ اخر سلیقه شان در انتخاب عکس مضحک است ٬ عکسی دارم که مربوط به ۱۵ سالگی ام می شود که بسیار زیباست ! و زمانی به کارت ِ دانشجوییم وصل بود و از قضا ان کارت گم شد ٬ مدت مدیدی دنبالش بودم که بعدها از حراست دانشگاه تحویل گرفتمش همراه با لبخند ِ موزیانه ی ادم های داخل ان کیوسک ِ فضایی و مواجهه با دهان های باز و بعد خنده های کر کننده ی دوستان ِ هم دانشکده ای ! امروز یک عکس دیگر به کارت دانشجوییم متصل است که همیشه ی خدا زمان امتحانات باید به جد و اباد و ایل و تبارمان قسم بخورم که این " منم " ٬ به خدا !

همچنان ِ احساساتم رو به نزول ِ عجیبیست ٬ انگار مغزم تمامی اتفاقات را ام پی تیری کرده است و یادش رفته کدام ور گذاشته است .. قشنگ است این احساس ِ بی تفاوتی ٬ زیباست !!! الزایمر نگرفته باشم که ؟!


 

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت |
 

من انکار می کنم ٬ شاید هم نه ! اما می دانم ٬ خوب می دانم که  این " من " نیستم !
نیروی درونی مرا به همان سمتی سوق می دهد که خوب می شناسمش ٬ اما چند وقتیست که دور شده است هر زمان که می خواهد زبانه کشد خاموشش می کنم ٬ هولش می دهم و ارام تا کسی حواسش نباشد زود رویش را می پوشانم و با لبخندی ساختگی کتمانش می کنم !
نمی شود تزویر نامیدش ٬ ریا هم که نیست ٬ فریب هم که نمی دهم فقط .. فقط شاید دارم بازی اش می دهم ! اصلا دوست دارم مدتی ادمی ساختگی باشم ٬ دوست دارم مدتی کسی باشم که این " من " نباشد ٬ این من و من عمقی تفاوت دارد که تو خوب می فهمی و من بهتر ! قول می دهم انقدر در این پوسته خودم را بگنجانم که دیگر نه برایم تنگ باشد نه لق بزند ٬ می شود اندازه ی خودم٬  اصلا می شود خود ِ خودم ٬ قول می دهم این تغییر انقدر نامحسوس باشد که تو حتی شک هم نکنی !

ان زمان دیگر از من توقع درک احساس ِ پرواز یک پَر را در اوج بی پروایی نداشته باش !
ان زمان دیگر من ان دخترک ِ تصویرگر رویا پرداز نخواهم بود !
ان زمان دیگر من تحمل ِ هیچ ناملایمتی را از تو نخواهم داشت ٬ ان زمان دیگر صبری در کار نخواهد بود !
ان زمان دیگر با هر اخمت بغض نخواهم کرد ٬ اشکی نخواهم ریخت !
ان زمان دیگر ترجیح می دهم تنها برای همسترم مادری کنم و تمام ِ روز چشم بدوزم به چرخ و فلکی که  بی معطلی می چرخد !
انتخاب با خود ِ توست ٬ منی پوشالی یا .. فقط من ؟

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت |

 

فصل ِ گرما ٬ این تابستون دوستداشتنی ! تمام شد ! الان که فکر می کنم و سعی می کنم سرچ کنم روزهای به یاد موندنیشو ٬ چیزی دستگیرم نمیشه روزهای خوبی بود اما ناب نبود .
گهگاه به کشاکش لحظه ها می گذشت و گاه انقدر زود تمام می شد ...
به یاد اوری التهاب ِ بعضی روزهایش اما دلچسب است ٬ و شاید بیشتر از بعضی روزهایش ٬ اصلا شاید بتوان گفت تمامی روزهای این تابستان در التهاب گذشت ٬ اما گذشت و امروز دقیقا در همین لحظه نه شوقی مانده است و نه هوای دلضعفه ای نه غمی باقی گذاشت و نه ثانیه لحظه ی شیرینی !
انگار دچار فراموشی شده باشی ٬ انگار هر چه به ذهنت فشار بیاوری حاصلش هیچ نباشد ٬ نه دغدغه ای باقی مانده باشد و نه تلاطم ِ احساسی !
انگار فقط دوره ی نقاهتت را می گذراندی ٬ دیگر هیچ اثری از ان " بیماری " درونت نمانده باشد ٬ انگار تنها جسمت را درگیر کرده بود و روحت در جای دیگری برای خودش خوش خوشان سیر می کرده است !
انگار ... انگار ذهنت خالی شده باشد !
شاید به توهم یک رویا رسیده باشم ٬ شاید به هیچ !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |
 

هفته ی پیش روزی مثل امروز برای دوستی از دلتنگی هایم می گفتم ٬ حرف قشنگی زد " با زندگی نساز ٬ زندگی رو بساز " !

میگه می خوام برگردی به اون ادم قبلی ٬ کسی که پر از احساس ِ بی پروایی بود ٬ قوی بود برای من تکیه گاه بود حالا چی شدی ؟ منی که ان دوران از صحبت با تو به وجد می امدم ٬غم رو فراموش می کردم که خودت خوب می دونی اون دوران چه سختی هایی کشیدم ... چرا جامون عوض شده ؟ حالا این من باید برات یه تکیه گاه باشم ! نه عوض شو بشو همون ادم قبلی ... عوض شو !
می خوام بدونی برای عوض شدنم باید گلد مال کنم همون احساسی که باعث میشه ساعت ها بنشینم و بنویسم بدون ذره ای خستگی ٬ همون احساسی که باعث میشه زندگی رو اونطور که دوست دارم ببینم ٬ همون احساسی که از همون کودکی با من همراه بود عجین شده با طبیعت ٬ با هستی همون که باعث می شد تا خود صبح کنار ساحل قلعه های شنی بسازم و ارزوهامو حک کنم و بعد انقدر صبر کنم که موجی بیاد و رویاهامو خط بزنه ٬ پیش خودش نگهشون داره وقتی اروم در گوشش می گفتم بهش بگو ...  این همون احساس ِ بی پرواییه اما قالبش تغییر کرده و این " من " شده یه دختر ِ بزرگ بچه که هنوز دوست داره زیر بارون انقدر بدوه که خیس بشه و بعد دست هاشو از هم باز کنه و اونقدر بچرخه و بخنده رو به اسمون که خسته شه ٬ اما امروز بارون که میاد تنها کاری که می کنه می ایسته پشت پنجره و نگاه می کنه گاهی هم چشماشو می بنده که بشنوه که گم نشه ! ... کنار ساحل تنها قدم می زنه ...
دوست داشتنی ها تغییر نکرده " من " عوض شدم !  انقدر که دوست دارم باز برگردم به اوج ِ لذت ان زمان اما انگار کسی ٬ چیزی سد راهم می شود ...
من هنوز کودکم ٬ اما کودکی که نمی خواهد بزرگ باشد ! هنوز بادبادکی می خواهد که پروازش دهد ..
می بینی میان ِ دو احساس درگیر شدن چه سخت است ؟
مصداق بارزش دوستی بود که می گفت تو هنوز بچه ای ٬ من باید بزرگت کنم !!!
پس ار من توقع دختری با وقار را که خرامان خرامان قدم می گذارد را نداشته باشید " من " همان کودک ِ دیروزی ام در قالب نوین دوست داشتنی هایم که هم می خواهد گذشته را داشته باشد و هم امروز را ...
اخر تو چه می دانی دیروز ِ من چه گذشت ؟! درست می گویی امروز را زندگی باید کرد اما من که می دانم تمام وجود ِ تو در همین دیروز گم شده است ٬ ریفلکس اندیشه هایت بر پایه ی روزهایی است که بر تو گذشته است ٬ بانی تمام ِ این بدبینی ها ٬ تمامی این شک ها و تردیدها ٬ تمامی این بی ثباتی هایت تنها دلیلش همین " دیروز " است ٬ پس حرف نزن !

از من انتظاری نداشته باشید ٬ من هنوز خودم را پیدا نکرده ام !
تغییر نکرده ام ٬ ببین ! تنها این احساس را مدتی به مرخصی فرستاده ام ٬ گیر نده !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت |