تبليغاتX
! احوالات یک من

                                                                                    


              

                                      گاهی چقدر دلت برای خود ـ کودکت تنگ می شود !

                                            این فصل : در حسرت سیب زمینی نماندن !

 

  • این روزها دوستان به ما می گویند " سیب زمینی " مثابه بی خیالی در قبال اماده ساختن خود به جهت امر خطیر و خطرناک امتحانات !
  • بر سر جزوه و کتاب هم هرانچه گذشته بر ما گذشته به صورت نگاتیوی پایان ناپذیر بسته بندی شده و خود را حواله ما می کند !!!
  • تصمیم قطعی میگیریم که قاطع باشیم اینبار ذهنمان به طرز معجزه اسایی اینده بین می شود و هرانچه اتفاق قرار است حادث شود به صورت نکاتی کنکوری روانه ی اشتغال ذهنی مان می شود و ما را در جهت مدیریت صحیح تشویق می کند !!!
  • این مصیبت را با دوستان در جریان می گذاری ٬ دلداری که می دهند اشتغال ذهنی مان اشغال تر می شود - اینکه چطور می توانیم کنسرت برویم و هم زمان امتحان بدهیم ! ان هم به اصرار دوستان ما که کلآ اصراری به رفتن نداریم ؟!!!!!!!!
  • اینبار مشتاق خواندن می شوی همینطور الکی ! - این رنگ امیزی اتاق حسمان را در هم می کوبد ٬ فکر می کنم چقدر این - قرمز به رنگ ریشه های فرش نمی اید ! کلآ چقدر همه چیز " زشت " می اید!!!
  • اجبار حکم می کند - هشدار می دهد مشروطی در راه است و من متحول می شوم و از فرشته ی قرینه ی راست تشکر میکنم و همچنان که بساط انواع خوراکی های انرژی زا را فراهم می کنم پفک را هم یک جور وسط ان همه انرژی جا می دهم به عنوان انتراکت !!!
  • خوشحال هستیم که در همان وهله اول دخل هر گونه انواع مواد اغذیه ای را در اورده و توانسته  یک فصل را خوانده ! اما برای راهی شدن در فصل دوم مطمئـنآ دچار فقر و اسپاسم شدید در عضلات شکم شده ٬ پس برای فراموشی رشید پور می بینیم !!!
  • اس ام اس می اید ! اس ام اس می دهیم ... فکر میکنیم که " پیامک " همان ۱۳ تومان می باشد و خیالمان راحت است که قبض " دو برابر " نمی اید !!! برای تنوع فارسی هم ارسال می کنیم اما در نهایت شگفتی همان پینگلیش را ترجیح داده که غیر این صورت می بایست منتظر قبضی با ۵ برابر تحول باشیم !
  • و من همچنان نگران حسی هستم که مسبب " سیب زمینی " شدنمان شده است !!!

                                                                   

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت |

 

                سرخط : گاهی چقدر بار دلت سنگین می شود ٬ هضم هم که نمی شود !

 

این روزها می ایند و می روند ...! خواستگارها نه ! اتفاقات را می گویم !!! هر چند مقصدشان را گاهآ پیش بینی می کنی اما ان دقیقه ۹۰ کذایی که می شود مسیرشان عوض می شود !!!

این روزها که میگذرد ... تصحیح می کنم این روزها که حیران مانده اند چرا نمیگذرند ؟!!!
من روی هوا ایستاده ام ... دلیل این عدم سقوط برمیگرد به خودم ! من به بی وزنی رسیده ام ! نه این که به سبک بالی رسیده باشم ها  و یا رو به موت ٬ نه ! من چند صباحی است که دیگر گول این جاذبه را نمی خورم !

انگار من همچنان ایستا مانده ام ( یاد شعری از زنده یاد امین پور افتادم ) و دنیا همچنان در گذر است بی انکه مرا ببینند ! یا من از دنیا عقب افتاده ام یا دنیا جلو از من ! فرقی نمیکند همچنان !!!

این گفتن حرف های ناگفته بسیار جرائـت می خواهد ٬ می دانستی ؟!!!
این ناگفته زدن ها ترس می اورد - ترس از دست دادن !
ترس از شناساندن خود !
ترس از لو رفتن ذات وجودی ات ! و اینکه نکند منطبق با معیارهای دیگران باشد یا نباشد !!!
این ناگفته ماندن هاست که مسیری را تداعی میکند که نامش جداییست ٬ جدا ماندن از حس همذات پنداری ٬ می دانستی ؟!!!
این همه اغراق !!!!
شک - تردید - توهم - "اغراق٬اغراق٬ اغراق" - تملق - و در اخر دیوانگی !
حاصلش بیش از این هاست ٬ می دانستی ؟!!!

انقدر مهم است که دشمنی را به زور دوست خطاب نمایی و دوستی را حکم به دشمنی ؟!!!

این منفعت طلبی !!! - لعنت به این ویژگی ادمیزادی ... لعنت !!!

می دانم که دوست داری بهترین چهره ای را که از خود سراغ داری را به خوراک دیگران دهی !
و ان دیگری هم بهترین را ... و اما این مرز میان بهترین ها همان بدترین هاست چرا که حقیقی نیست !
تملق است !!!!!

هیچ دقت کرده ای که ادمیزاد چه خصوصیات مضحکی دارد؟!! پس مرز میان ادمیزادی و انسان بودن چیست ؟!!!

ادامه بده ... اصلآ این مضحک بودن ادمیزادهای امروزی مد شده است - نکند که تو خوب باشی که از رده خارج می شوی!
نکند که فرق کنی - تملق نگویی - پاچه نخوارانی - کمر نصف نکنی ... نکند !!!
که از دور خارج می شوی - دیگر در محدوده دید نخواهی بود گرچه خاص می شوی اما می خواهند سر به تنت نباشد !!! ریاکار که باشی دنیا به کامت است !!!

و اما منی که منم و این گزافه گویی ها را فوت می کنم ٬ منی هستم همانند تو - همینقدر مضحک!!!


 ان زمان که خدا مرا به صورت طفلی بر زمینش پرتاپ کرد خاص بودم - اما یاد گرفته ام !!!!
گرچه هنوز همان ویژگی های کودکی درونم سوسویی می زند اما باید به خاطر بسپارم - همرنگ شوم رنگش فرقی نمیکند - حتی یکرنگ هم نباید باشی !!! 
رنگی که باشی نانت به راه است !!!!
و اما هنوز خاص هستم و شیفته و والای همزادان خود!
کاش همینطور بمانم و رنگ عوض نکنم ٬ کاش ...!
و این یکی از ویژگی های خاص ادمیزاد است و ان اعتماد به نفس بالاییست که گاه گاه خفتمان میکند و دیگران را عاصی !

                                                                                        

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت |