در حوالی احساس من ...
امروز باران بارید ! من ندیدم باور میکنی در خواب بودم و حس میکردم ٬ ضربه ی شکسته باد و باران در اغوش سنگفرش کوچه و اسفالت کناره رو - همین خلوتگاه عابران را میگویم !
شنیدم که خنکای این باران چه بر دل نمناک و پرتواضع پیش قراول پاییز نشسته است !
در این تلاقی پر طمطراقٍ من در این محدوده ی شکستن ها من اما خلاءیی بیش نیستم!
چه بهتر! من در این بازی نقشی ندارم جز انکار بودنم بر انگاشته ی یک مشت طبق تو خالی کوفتن !
بیهوده نیست؟!!!
هستم نه اینکه نباشم ٬ اما هی هرازگاهی باید بایستم و انچه بر این مسیر پیموده ام گذشته است را بشمارم به عکس تا زمان رسیدنش ٬ اگر این مقصد رو به هبوط باشد که هست ...!
ذهنم بازی میدهد ٬ گاه ادراک را میبوسد و کنار میگذارد تا من بمانم و همان احساسی که هجمه اش فریب می دهد !
دیدی نگاه اغواگرایانه ان دخترک شوم را؟!!!سنگینی میکرد! تمام تلاشم برانداختن ان نگاه تلخ و پرتزویرش بود با شانه انداختن های پی درپی ام با این امید که سبکتر شود بار افتاده بر شامه ی ذهنم را نشد ٬ تمام حواسم را جلب کرد با انکه با همان نگاه اول نفرت را در عمق بی ظهور مردمکان پر شتابش دیدم ٬ چشم هایی که میتواند حاصل تمام حصول انباشته بر احساست باشد !!! ... چه تلخ است!
چقدر فرق است میان ادمیان ساکن بر پیکره ی وجودت ! گاهی انقدر دلتنگ می شوم ٬ دلتنگ اغوشی که بی تملق باشد و بی ریا ٬ تکیه گاهی سخت باشد ٬ نشکند !
تو پرده ای بیش از انچه بر جسم بی هویتت کشیده شده نیستی! بواسطه ی ان ٬ خطی بر فانی بخاک اغشته ات میزنی و ... پر ! بی هیچ وزنی ازانچه سال هاست وبال گردنت اویزان مانده بود!
میبینی حوالی خواستن و نخواستن باریکه ای بیش نیست ٬ این میان تو هستی و مغلوب انچه دور است ز داشتن ٬ حتی اگر در صحن ناپیدای عالم باشد!
حیف که این قلم نمیتواند بازگوی هرانچه باشد که میگذرد بر من ! گاه نمیتوان قطار کرد و پیدا کلماتی که ببخشد حسی از انچه در تکاپوی پیوستن به ان میگذری ! مگر انکه همسو باشی و تلاقی بر احساس بی توازن من ! ببخش ...
راستی هنوز هم ان همراه همیشگی سال های کودکی ات را به خاطر داری؟!!! همان که در لوای بازی دادنش شاهد بزرگ شدنت بود و قد کشیدنت ؟!! همان که هم درد و دلت بود با تمام بی زبانی اش ! همان کهنه ی امروز ٬ عروسکت را به خاطر داری ؟ همان که امروز گم شده است ؟!!!
+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت
|
