روزها چه زود می گذره ... " عامیانه - خودمانی " !
دوباره شروع شد ! شروع که نه ٬ چیزی تمام نشد که شروع بشه ! مضمون همونه قافیه هی کش میاد !
مهر ... ماه مهر !
همیشه دلبسته اش هستم ٬ مدرسه ... دوران دلمشغولی و بی خیالی ! هنوز خامی ... اون هسته هنوز نپخته مونده و فکر میکنی چه پخی شدی !
دوستان ... اکیپ ۲۰ نفری ! شوخی و خنده و جیغ های بنفش مستمر ... صحبت از نباید ها به هنگامه صحبت معلمت و زل زدن تو چشماش که ... خیالت تخت حواسم با توئـه ! گوشمه که در حوالی این اجبار نیست !!!
تقلب ... هیچ وقت استعدادش رو نداشتم ٬ میخواستم یا نمیخواستم در زمره ی بی کفایتان این امر مسجل بودم !!! اما همان دو -سه باری هم که به این امر وادار شدم اون هم به واسطه تلاش بی ثمرم و نمود تابلو بودنم ٬ دستم رو نشد !
یادم میاد دوستی کنار دستم واقع شده بود و در امر تقلب رسانی شهره عام و خاص بود ٬ معرفتش مد نظرم هست ! ٬ کاغذی به ابعاد ۳ در ۴ در پوسته پاککن گذاشت و مرا با باری ثقیل از علم و کیاست تنها گذاشت با هر جان کندنی بود کاغذ را از پوسته رها کردم و مشغول خبطمان شدیم تا که دوستی دیگر خواستار رساندن همان تقلب شد و من بی هیچ هراسی همان کاغذ مچاله شده را به دو انگشت به سمت جلو پرتاپ کردم که این امر به حالتی اسلو موشن دقیقا روی میزش چپانده شد و جم نخورد و نیشخندی از سر رضایت بر دهانمان مچاله شد !!!
*** سال دوم دبیرستان را هرگز از یاد نمیبرم ...
معلم مثل همیشه یاداوری کرد که باید کتابها کنار دستتان قرار گیرد و به جهت فوق اطمینانی ! که همیشه به شاگردانش ابراز داشت ما از گذاشتن ادوات پت و پهن میان خودمان رها شدیم !
ردیف سمت چپ تمامی پنج میز محدوده ٬ کتابهایشان را به صورت عمودی که امروز فکر میکنم اصلا پایه گذاری برج میلاد از همین جا شروع شد گذاشتند و در وقت شروع امتحان ما بسیار ریلکس کتاب ها را یک دور از اول تا اخر میخواندیم و می نوشتیم ! اینکه میگم ریلکس فی الواقع تمام معنی ریلکس را در بر میگیرد!
برگه ها صحیح شد و همه از دم کل نمره مربوطه را گرفتند و تنها فردی که کسری اش نیم نمره بود من بودم ! چرا که " من " سرم را چرخانده بودم ! و باقی یکسره سرشان داخل ورقه بود ٬ نفس هم نمیکشیدند ! این دقیقا همان جمله معلم بود !!! بعدآ دلایل متعدد دیده شدنمان را مکاشفه کردم و یادم امد که ارتودونسی از دلایل درخشیده شدن من بود ٬ در ان زمانی که نیشمان تا بناگوش باز می شد !
خاطرات زیاد است و به مثابه ان خطرات ... گاهی با بعضی از دوستان این روزها چقدر به ان روزها میخندیم ! قشنگ است با کسانی باشی که جزء تک تک تجارب زندگیت بوده اند و حال می تونی تقسیم و تکرار کنی لحظات تکرار ناشدنی ان روزهای ناب را ...
*********
دانشگاه ... یادم میاد دخترخاله ی بزرگمان همیشه جمله ی پر نغز و پر مغزی را میگفت " دانشگاه " باید رفت !!!!
و همین یک نکته تکاپویی برای ذهنمان شد که هی به خود بگوییم باید رفت ... باید رفت ... که رفتیم !!!
راست میگویند اینجا جزیی از زندگیت می شود که متفاوت است راست چرا دروغ هم که نخواهم بگم ...
اعتراف میکنم که ۳۶۰ درجه نه اما ۱۸۰ درجه تغییر جهت دادم ! انگار مدارم چرخید ٬ طیفم عوض شد تا ان زمان انتظار دوستانی ماندگار را نداشتم اما حالا دوستانی دارم که با هیچ و همه چیز عوضشان نمیکنم ...!
هنوز که هنوز است کودک درونمان به صورت محسوسی می جنبد !
ان از ادم برفی وسط حیاط و ان از پرتاپ گوله های برفی که تجسم کودکی ام حقیقتا محقق شد در جایی به نام دانشگاه!
*********
کاش ادم هایی به مثابه داداشی بر محور حقیقت می چرخید ! نه ؟!!!

