تبليغاتX
! احوالات یک من
 

دوباره شروع شد همون فصل همیشگی ٬ همان رسیدن به انتهای خط و از نو پیوستن به ابتدای این نقطه تا خط شدن !!! فهمیدی؟!!! نه نمی فهمی ! وقتی نگاهت رنگیست درک خطوط سیاه و سپید را نداری ! زندگی زیباست ٬ بی شک ! و من جنبه ی این همه زیبایی را ندارم !
نمیدانم چرا هر وقت می خواهم بنویسم ذهنش پرش می دهد تصاویر را و به زعم ان جمله ها بی ربط می شود ! بی خیال !
می دانی تغییر جز جدایی ناپذیر زندگی ادم هاست و نمی توان از ان فرار کرد ! دوستی می گوید اگر می خواهی بمانی باید تغییر کنی و من می گویم اگر نخواهم بمانم تکلیف من چیست ؟!!!
گاهی دلبسته ی شخصی می شوی که محورش شخصیتی است که با ان مانور می دهد و تو را هر لحظه شیفته و والای ابدی می کند ٬ جدا از انکه بدانی ادمیان در حال پوست اندازی مکرر اند و انقدر جزیی است که کسی متوجه اش نمی شود و زمانی به خود می ایی که میبینی تو مانده ای و تنها تصویر ادمی که روزی تو را به عرش رساند ٬ بی انکه بدانی ان تصویر تنها صورتکی کذایی بود که با ان بازی می داد من و این ذهن خام و احمق را !
خرده ای بر ان نیست ٬ برای انکه بالاتر روی بی شک باید افتاب پرست بود ! لحنت را عوض کنی و وانمود که من خودم هستم و لبخندی بر پهنای صورتت لک ننگین اغراقی ناگزیر باشد !
ان وقت می شود که هم تو دیوانه می شوی و هم او که خود را می پوشاند ! و البته اضافه کنم این " عادت " بتونه کار خوبی است !!!
یکی نظری خصوصی گذاشته که تو چرا نوسانات داری؟ هر وقت سر می زنم با یک پستی بر خلاف پست پیش مواجه می شوم ! گاهی دست نوشته است و گاهی بر محوریت طنز و ...
راست می گویی ذهنم همیشه در حال ورجه کردن است بی انکه دلیلش را بدانم !
شاید سعی می کنم اینجا خودم باشم و هر چه احساس می گذرد را به نمایش بگذارم !
شاید روزهاست بی تفاوت شده ام و گهگاه جرقه می بینم !
در واقع همینه که هست !!!

*****************

جشنواره را دوست دارم ٬ و در صف طویل تمام ناشدنی ایستادن را بیشتر ! نمی دانم چرا شاید مازوخیسم دارم ! اما دوست دارم این دوست داشتن صرفا اهمیت دارد نه حسی دیگر !

ماکارونی را دوست دارم شاید به این خاطر که مامان انزجار خاصی داشت از ان در عنفوان کودکی اش !
بچه که بودم همه جا عنوان می کردم حتی سر میز شام و همین باعث می شد که یا دست از غذا بکشند و یا کمتر بلمبانند و این کاملا ان چیزی بود که من دوست داشتم !!! و می نشستم و در کمال اسودگی خاطر چندین پرس را تنها با چنگالی که دورش پیچ می دادم ٬ هورت می کشیدم !!! لبخندی از سر شیطنتی کودکانه می زدم !!!

با حیوانات میونه ی خوبی دارم چرا که تا انجا که یادم همیشه در خانه ی ما جوجه اردک و جوجه ی مرغ ماشینی ول می گشست البته که درون جعبه ای که برای همین امر پدر تدارک دیده بود !
همیشه ی خدا هم یا سرما می خوردند و یا طاسی می گرفتند!
حتی کرم ابریشم هم داشتم و گاهی می گرفتمشان و در هوا می رقصاندمشان !
قورباغه را هم که از اب راکد مانده ی مرداب می گرفتم و بزرگشان می کردم ان هم در همان حوالی رفتن به شمال و ماندن و الا مامان نمی گذاشت با خود به خانه بیاورمشان !
اما الان وضع به کل فرق می کند ... امروز فکر کرم و قورباغه هم برای چشندش اور است چه برسد که حتی بتوانم حلزون ٬ ان هم به چه بزرگی را با خودم به گردش ببرم !!!
کودکی چه دوره ای شگرفتی است !

من هنوز هم کودکم ٬ بزرگ شده ام اما روحم هنوز در تناقض است!

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت |
 

امسال احساسم گمانه می زند که رتبه بندی فیلم ها بالاتر از سال پیش است !
قرار بود بلیت های پیش فروش را بگیریم که نگرفتیم ! استانه ی حوصله مان درب نداشت و یا شاید اعصابمان صبر نداشت و خاطره ی پارسال برایم مشمئز کننده بود که به خاطرش این همه فرسنگ راه را تا سینما فلسطین برویم و اخر هم بفهمی گروه انتخابیت اصلا در لیست اصلی فروش فیلم ها قرار نگرفته !

امسال هم همین رویداد ٬ رخداد !!!
بیزنس بازار سیاه که نگو رونقی دارد که نپرس ! 
از ان ادم های علاف که دسته پر ملاتی از بلیت های جشنواره را می جنبانند تا تو را وسوسه کنند ( به صورت اسلو مویشن ) ! اما من وسوسه نمی شم ٬ نمی دانم چرا !
سینمای فرهیخته ی " فرهنگ " که برای خودش جولانی می دهد !
یکی را ان وسط وایستانده! که از قضا بسیار هم امر بهش مشتبه شده است ! مردم را به صف می کند و اسم می نویسد و در جلوی چشمان به صف ایستادگان پارتی بازی می کند و در پسش انکار که کفر همه را بر می انگیزد و همینطور مشتان گره کرده را ! که پس گردنی پر نهیب نصیبش کنیم !!!
اتفاقآ خیلی هم جنتلمنگ بود و بسیار با جذبه چرا که ابروانش را به صورت ۸ شکسته یه لنگه وار برداشته بود و هی مکررا اخمی بر پیشانیش می انداخت که یعنی ایهالناس از من بترسید!!!
دختری را به خاطر بی ادبیش از صف اخراج کرد و دختر با صدای گرمپی دوباره به صف بازگشت و من دیگر ان پسرک را ندیدم !!!!

جالب تر انجاست که به فکر پشتی اقایون بوده و هی نرده هایی را که بوی فاضلاب می داد را می چیدند و ان ها میمون وار دستانشان را اویزان می کردند و گاهی هم برای رفع خستگی بالانس می زدند !
و خانم ها باید یک لنگه پا تا اخرین لحظه می ایستادند که مبادا بنشینند و باعث انبساط خاطر سیبیل داران کذایی شود !!! بر منکرش هم لعنت !

روز اول یعنی در همان بحبحه ی جشنواره ی بین المللی " بیست " را دیدیم ! ان هم بعد از خفتی که مشمول مدیریت نا صحیح و مضحک و " مبتذل " ! سینمای " فرهنگ " بود !
بلیت ها هم سپید بود نه شماره صندلی و نه ردیفی !
هر کس هر جا صندلی می دید و برایش جلوه می کرد خودش را پرتاپ می کرد !!!
فیلم بسیار متوسطی بود و راکد !
از اول تا اخر فیلم روند کندی داشت که گاهآ برای تسلای اعصاب تماشاگر یه بشگن می امدند و باز چشم ها خمار می شد !
بازیگران دیالوگ انچنانی نداشتند تمام مدت مشغول کار بودند و پشت چشم نازک می کردند !
خمسه اما از قضا بسیار در نقشش غوطه می خورد به طوریکه  انگار اصلا از همان ابتدا اشپز متولد شده است !!!

روز بعد  " سو-پر استار " را رفتیم با بلیتی مجانی که بسیار خشنود بودیم و به جای ایستادن در صف از کنار ادم های اویزان رد میشدیم و فخر می فروختیم و نیشمان را باز می کردیم ! چه حالی داد خدایی !!!
تهمیه میلانی  و ایل و تبارش هم با گل و بلبل امده بودند !
دخترکی دسته گلی در دستش بود که حس می کردی هر لحظه امکان برعکس شدنش بسیار قوت می گرفت و باز از قوتش کم می شد و تو نفس راحتی می کشیدی چون دقیقآ پشت سرت بود و میلانی مقابلت و اگر اتفاق چپ شدن حادث می شد پوزیشنی بود که فکرش را هم نمی توانی بکنی !
داخل سالن منتظر دوستی بودم و از ان دور خیل جمعیت لب و لوچه اویزان را می دیدم و صدای بلیت فروش را که تمام شد ٬ می فهمی ؟!!!
رفتم و نگاهی به دو سالن سینما انداختم و با کمال مسرت شاهد صندلی های خالی بودم که جون می داد برای انکه دراز بکشی و فیلم را تماشا کنی !
شهاب حسینی و میلانی و ... چندیدن عدد هنرور محترم دیگر در کنار و جلو پشتمان جلوس کرده بودند و من جرئت هیچ اظهار نظری در قبال فیلمی که داشتند به خوردمان می دادند نداشتم !
خصوصا اینکه نمی دانم چرا از میلانی حساب می بردم !!! همان لحظه دلم به حال مردان خیلی سوخت!
فیلم هیچ مضمون قابل توجهی نداشت ! اغراق داشت خصوصا حرف های ان دخترک فسقلی و متنبه شدن پدر !!!
میلانی می پرسد چطور بود ؟!!! با ترس و لرز جواب می دهم که ای بد نبود ! وقتی میبینم ارام است ادامه می دهم که می توانست بهتر باشد !!!
نمی دانم کی می پرسد که دوست داری بازیگر شوی ؟
جوابم میون صداها گم شد !!!

راستی " صداها " جالب توجه است ٬ بروید حتما ! بعدآ در باره اش صحبت می کنم !

امروز هم " شبانه روز " را دیدیم !
به جرئت می توانم بگویم که بهترین فیلمی بود که این اواخر روی پرده ی سینماها دیده بودم !
از بازی قابل قبول بازیگران که بگذریم ان هم به سبب پر ستاده بودن فیلم ٬ طراحی صحنه و نورپردازی و دکوپاژ بسیار قابل توجه بود ... خصوصا کلوز اپ ابتدایی فیلم و لانگ شات اخر !
گارگردانان الحق توانسته بودند بازی خوبی از بازیگرانش بگیرند !
بهداد هم که به سبب گریم ثقیلش حس می کردی که سنگین شده و توان راه رفتن ازش سلب !
دست خانم سودابه درد نکند با این گریمشان ٬ گل کاشته اند !
نمیدانم بگویم چه نقشی در این فیلم دارد را یا نه می ترسم جریان لو رود کیفش برود از تاروپود !
خودتان بروید ببینید ! ( تیزر تبلیغاتی ) !
البته زیاد بهش اشاره شده پس می گویم !
نقش پیرمردی هفتاد ساله را ایفا کرده که اگر به خاطر صدای به قول کنار دستیمان تابلویش نبود ٬ نمیفهمیدی ! البته که به هوش و ذکاوت خودت بستگی دارد !
از ان دسته فیلم هایی است که نظیرش کم است ...

باقی فیلم ها را هم که قرار است تا اخرین روز ۲۲ بهمن ماه برویم با چشمان چپ و گوش های کر و اعصاب متشنج برگردیم !
بعدا در مورد اینکه کدام فیلم به سیمرغ نزدیک تر است را نظر می دهم !
البته که پارتی نقش بسزایی را در جهت انتخاب و غیره دارد ٬ همینطور انتخاب بازیگران !
اگر دیدید امسال بعضآ بعضی از بازیگران سرخوش نمود می کنند و مستطیل شیشیه ای به نام سیمرغ را در هوا تکان می دهند بدانید امسال ان پارتی های ضخیم شامل حالشان شده است !!!!                                                      

                                                                                                              وسّلام !!!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت |
 

زمان زیادی از نبودنم گذشته !
نه خوشم نیومد جمله بندی بر اساس گفتار صادقانه نبود !!!
زمان زیادی از نیامدنم و اثبات زنده بودنم گذشته است ... کما فی السابق البته !!!
عین خیال کسی هم نیست ٬ انتظاری هم ندارم و نداشتم !
اما بذار بگم چی دوست دارم !
انقدرررررررر خواننده داشته باشم که هر روز به شوق جواب دادن به ان ها مسیرم رو به سمت این وبلاگ کج کنم !!!!
حوصله ام سر نره از بی حوصله گی معمول این روزهام ...
گیجم !!!

شاید اسم این وبلاگ رو عوض کنم یا ... ببندمش یکی دیگه بزنم یا ... خستم !!!

برم فکر کنم بیام !!!


 

+ نوشته شده توسط یک من! در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت |