شیفته ی فصل پاییزم و ایضآ بهار !
این که این دو فصل دو نقطه مقابل هم هستند بر می گرده به کارکردِ نوسانات ِ احساسی من !
اصولا از هوای گرم بیزارم که تابستان شامل حالش می شود از اینکه خورشید بیاید و با تمام قوای خود بر من بتابد ٬ ان هم اجباری خوشم نمی اید البته درونآ احساس ِ ناخوشایندی هم نیست اگر ساحلی باشد و دریایی و من باشم که روی شن ها درازکش شده باشد و کنار دستم لیوانِ طویلی از اب انار باشد و داخلش بستنی وانیلی (!) و ان کنار دستی بعدی هم اب اناناس باشد می شود تحمل کرد اما به نظرم فصل تابستان هیچ بار رمانتیکی ندارد و با طیفِ احساسی من جور در نمی اید ! تازه اجبار ِبرداشتن واحد های تابستانه ان هم به سبب اینکه ممکن است به خاطر پاس نکردن یک سه واحدی یک سالِ دیگر هم عذاب رفت و امدن را بر خود بیافزایی بسیار در نظرم ناخوشایند است برای منی که این روزها رخوت و کندی از سرو رویم می بارد و صبح ها وقتی ساعت زنگ می زند دلش می خواهد کاری انجام دهد که گفتنش اینجا جایز نیست چون بار ِخشونتی دارد اما فقط بدانید که مرتبط به ساعتِ کوکی ام می شود و با اینکه خیلی دوستش دارم گاه به سرم میزند که داخل لیوان اب بیاندازمش و بخندم !!!
ناگفته نماند که این هوا عجب هوایی است و این بهار عجب بهاری ! وقتی شب ها تا خود صبح باران می بارد و بوی خاک نم زده را حتی زمانی که به جای حساس ِ خوابت رسیده ای و همزمانی که در حال قدم زدن با مرد رویاهایت هستی می شونی چه لذتی دارد ! ندارد ؟!!! دارد !
ان زمان وقتی مجبورم دم صبح به واسطه ان صدای نکره ی ساعت بیدار شوم زیاد عصبانی نیستم مثل همین چند روز پیش که با چه اشتیاقی برای رفتن حاضر می شدم و با شنیدن صدای نم نم باران این اشتیاق هر ثانیه بیشتر می شد به صورتی که اهل ِ بیدار ِ خانه با چشمانی گرد شده مرا برانداز می کردند !!! ان زمان چترم را که مشکیست و من از این رنگ متنفرم ! برداشتم و از خانه بیرون زدم وای که چه لذتی داشت مسیر دوست داشتنی ام را با پای پیاده قدم زدن و شنیدن صدای باران زیر چتر ِ بدرنگم اما مهم نبود ٬ مهم نفسی بود که دم زدنش غنیمتی بود که زدیم و حالش را بردیم !
تا ساعتی دیگر دقیقا راس ۷:۳۰ صبح باید سر کلاس این واحد جذاب باشم و اکنون که ساعت از ۳:۴۶ دقیق گذشته است و دارد به مرز ۴۷ دقیقه می رسد بیدارم ! اگر بخوابم می دانم که دیگر بیدار نمی شوم و سفت می چسبم به تختم خصوصا اینکه هوا سرد است پس چه بهتر که دو ساعت زمان باقی را از پنجره به بیرون نگاه کنم و در همین حال سوت هم بزنم!

