تبليغاتX
! احوالات یک من

 

فصل ِ گرما ٬ این تابستون دوستداشتنی ! تمام شد ! الان که فکر می کنم و سعی می کنم سرچ کنم روزهای به یاد موندنیشو ٬ چیزی دستگیرم نمیشه روزهای خوبی بود اما ناب نبود .
گهگاه به کشاکش لحظه ها می گذشت و گاه انقدر زود تمام می شد ...
به یاد اوری التهاب ِ بعضی روزهایش اما دلچسب است ٬ و شاید بیشتر از بعضی روزهایش ٬ اصلا شاید بتوان گفت تمامی روزهای این تابستان در التهاب گذشت ٬ اما گذشت و امروز دقیقا در همین لحظه نه شوقی مانده است و نه هوای دلضعفه ای نه غمی باقی گذاشت و نه ثانیه لحظه ی شیرینی !
انگار دچار فراموشی شده باشی ٬ انگار هر چه به ذهنت فشار بیاوری حاصلش هیچ نباشد ٬ نه دغدغه ای باقی مانده باشد و نه تلاطم ِ احساسی !
انگار فقط دوره ی نقاهتت را می گذراندی ٬ دیگر هیچ اثری از ان " بیماری " درونت نمانده باشد ٬ انگار تنها جسمت را درگیر کرده بود و روحت در جای دیگری برای خودش خوش خوشان سیر می کرده است !
انگار ... انگار ذهنت خالی شده باشد !
شاید به توهم یک رویا رسیده باشم ٬ شاید به هیچ !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |
 

هفته ی پیش روزی مثل امروز برای دوستی از دلتنگی هایم می گفتم ٬ حرف قشنگی زد " با زندگی نساز ٬ زندگی رو بساز " !

میگه می خوام برگردی به اون ادم قبلی ٬ کسی که پر از احساس ِ بی پروایی بود ٬ قوی بود برای من تکیه گاه بود حالا چی شدی ؟ منی که ان دوران از صحبت با تو به وجد می امدم ٬غم رو فراموش می کردم که خودت خوب می دونی اون دوران چه سختی هایی کشیدم ... چرا جامون عوض شده ؟ حالا این من باید برات یه تکیه گاه باشم ! نه عوض شو بشو همون ادم قبلی ... عوض شو !
می خوام بدونی برای عوض شدنم باید گلد مال کنم همون احساسی که باعث میشه ساعت ها بنشینم و بنویسم بدون ذره ای خستگی ٬ همون احساسی که باعث میشه زندگی رو اونطور که دوست دارم ببینم ٬ همون احساسی که از همون کودکی با من همراه بود عجین شده با طبیعت ٬ با هستی همون که باعث می شد تا خود صبح کنار ساحل قلعه های شنی بسازم و ارزوهامو حک کنم و بعد انقدر صبر کنم که موجی بیاد و رویاهامو خط بزنه ٬ پیش خودش نگهشون داره وقتی اروم در گوشش می گفتم بهش بگو ...  این همون احساس ِ بی پرواییه اما قالبش تغییر کرده و این " من " شده یه دختر ِ بزرگ بچه که هنوز دوست داره زیر بارون انقدر بدوه که خیس بشه و بعد دست هاشو از هم باز کنه و اونقدر بچرخه و بخنده رو به اسمون که خسته شه ٬ اما امروز بارون که میاد تنها کاری که می کنه می ایسته پشت پنجره و نگاه می کنه گاهی هم چشماشو می بنده که بشنوه که گم نشه ! ... کنار ساحل تنها قدم می زنه ...
دوست داشتنی ها تغییر نکرده " من " عوض شدم !  انقدر که دوست دارم باز برگردم به اوج ِ لذت ان زمان اما انگار کسی ٬ چیزی سد راهم می شود ...
من هنوز کودکم ٬ اما کودکی که نمی خواهد بزرگ باشد ! هنوز بادبادکی می خواهد که پروازش دهد ..
می بینی میان ِ دو احساس درگیر شدن چه سخت است ؟
مصداق بارزش دوستی بود که می گفت تو هنوز بچه ای ٬ من باید بزرگت کنم !!!
پس ار من توقع دختری با وقار را که خرامان خرامان قدم می گذارد را نداشته باشید " من " همان کودک ِ دیروزی ام در قالب نوین دوست داشتنی هایم که هم می خواهد گذشته را داشته باشد و هم امروز را ...
اخر تو چه می دانی دیروز ِ من چه گذشت ؟! درست می گویی امروز را زندگی باید کرد اما من که می دانم تمام وجود ِ تو در همین دیروز گم شده است ٬ ریفلکس اندیشه هایت بر پایه ی روزهایی است که بر تو گذشته است ٬ بانی تمام ِ این بدبینی ها ٬ تمامی این شک ها و تردیدها ٬ تمامی این بی ثباتی هایت تنها دلیلش همین " دیروز " است ٬ پس حرف نزن !

از من انتظاری نداشته باشید ٬ من هنوز خودم را پیدا نکرده ام !
تغییر نکرده ام ٬ ببین ! تنها این احساس را مدتی به مرخصی فرستاده ام ٬ گیر نده !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت |
 

گاهی فهماندن بعضی چیزها ٬ به بعضی ادم ها سخت است !
گاهی فهماندن خیلی چیزها ٬ به بعضی ادم ها خیلی سخت است !
گاهی فهماندن همه چیز ٬ به بعضی ادم ها طاقت فرساست !

ادم هایی که یک ایینه جلوی خودشان گرفته اند و تصویر ایینه واری از خود ساخته اند بیا و ببین !
ادم هایی که فکر می کنند اسمان فقط برای ان ها دهان باز کرده و باقی ادم ها از یک جای دیگر اسمان ول شده اند !!!
ادم هایی که همه چیز را از ان بالا میبینند و انتظار دارند دیگران سرشان را مرتب بالا بیاورند و دور نمایی بزنند و تعظیمی خرکی کنند و ان ها کیفور شوند !!!
ادم هایی ... حیف کلمه ی احشام برایشان حتی ٬ بی خیال !

چقدر فرق می کند ادم با ادم ! همین . پرونده : بسته

 

                                                 *****************

گاهی فکر می کنم چقدر دوست داشتم برگردم به کودکیم به رویای کودکانه ام به خودم ٬ خود ِ خودم ٬ خالق ِ دنیایم ! چرایش برایم واضح است هر چه جلو می روی چشمت بازتر می شود به تزویر و ریای ِ ادم های دورو برت ! تا زمانی که کودکی تا طی کردن این مسیر دنیا را همانگونه که دوست داری به تصویر می کشی ٬ میبینی هرانچه که با احساسات ِ پاک و طبع لطیفت دمساز است ٬ غیض می کنی با هر چه سد راهت پا روی عواطفت می گذارد ٬ می شکنی ... و این تازه شروع زندگی است ...

حالا بهتر می بینی ٬ ان روی سکه را ٬ لیوان پُر را خالی ٬ نیم کاسه زیر * نیم * کاسه ...
تردید ٬ شک ..
گاه ارزو می کنی کاش نمیدیدی !
گاهی هم به ارزویت می رسی و نمیبینی ٬ چشم هایت را میبندی رو به حقایق ٬ کور می شوی ! ان زمان است که یک موجود تک سلولی هم از تو بیشتر می فهمد ٬ می شوی نمونه ی بارز یک موجود کودن ٬ چیزی شبیه خر یا گاو که هی یکی باید بیاید پشت گوشَت نعره بکشد که بفهم این ره که میروی به ترکستان است منتها چون هنوز در پوسته ی احشامی خودت چنباتمه زدی ٬ ما -ما یی ٬ ار اَری چیزی بلغور می کنی و نشخوارت را به نمایش خلق می گذاری ! ان زمان است که ادم دلش می خواهد هر چه کاه و یونجه در دنیا موجود است را یکراست بچپاند در حلقومت تا به خودت بیایی ٬ اما دریغ ٬ دریغ و دریغ که زمانی متنبه خواهی شد که کار از کارت گذشته!

این روزها انگار دریچه ای بر افکارم گسترده شده باشد ٬ انگار احساساتم شگرفت شده باشد ٬ انگار تنها باید رو به جلو حرکت کنم حتی بدون ذره ای تامل ..

پرونده ی زندگی ام بسته شد ٬ راهی فراسوی اینده ام است که از اکنون شروع خواهد شد .. کسی با تمام دیوانگی اش نکته ای را به یادم اورد که دوست دارم همیشه و همه حال اویزه ی تمامی پوشه های پرونده ی زندگی بعد از اینم باشد ... با اکنون زندگی خواهم کرد ٬ گذشته را ببوس و در جایی به امانت بگذار ! در اوج دلتنگی هایم یاد داد که سرسختانه بجنگم .

راه ِ طویلی است ٬ پر از پستی و بلندی !
چاره ای نیست ٬ همین که هست ٬ ادامه خواهم داد .

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت |

!امروز باران می بارد

!دیروز باران بارید

!پریروز هم ایضا

فردا هم که ببارد دیگر حتم ندارم که تابستان دارد کاسه و کوزه اش را جمع می کند و داخل همان بقچه ی همیشگی اش می چپاند و می رود

چندین روزی است که قرار شده این " احساس " را گلد مال کنم یعنی اصلا دوست دارم قضیه را از یک طرف دیگر ببینم اینکه کدام طرف مهم نیست فقط دوست ندارم یک چیز بیاید داخل حلقومم چنبره بزند قلمبه شود و بعد سیل با طراوت اشک و اه بیاید و هی دستمال کاغذی بردارم که چه ؟! با صرفه نیست ! پول بابت این " کلینکست " ها داده شده ! حالا که چه ؟ بیایم بگویم وه چه هوای دو نفره ای است و از این قبیل خزبالات ؟ خوب معلوم است باران که می بارد ادم دلش یاد هندوستان می کند و وقتی میبیند اهی در بساط ندارد دلش اینبار هوای قبرستان می کند ! اصلا برای صرفه جویی هم که شده ادم در این هوا بنشیند و یک فیلم ترسناک ببیند خیلی بهتر است . از ان دسته فیلم هایی که سر یارو را می کنند و یا جنی چیزی می اید و یک دختری می گیردش ! ادم اگر بترسد و شب خوابش نبرد خیلی بهتر است که رمانتیک باشد و خوابش نبرد ! اصلا هیجانش هم بیشتر است لذت دارد من دوست ندارم این لذت مازوخیسمی را با احساس رمانتیکیسمی عوض کنم ! ادم یکبار دنیا می اید یکبار هم می رود ، اگر دو یا سه بار دیگر هم برمی گشتم ان زمان قضیه فرق می کرد می نشستم فیلم های درام و عاشقانه هم می دیدم و می خندیدم ولی وقتی قرار نیست برگردی پس چه بهتر که بتوانی بهترین استفاده را از این چند روز زندگی ات داشته باشی تا بعد مثل ان دخترک کتاب استخوان های دوست داشتنی از ان بالا حسرت نخوری !

باران یک خاصیت نابی دارد ان هم ادم را کسل می کند ، که هی دوست داری زیر پتو مچاله شوی و بخوابی و گاهی هم برای عرض ارادت خدمت انبوه کتاب هایی که امسال از نمایشگاه خریدی یکی دو صفحه ای برای خالی نبودن عریضه و اینکه کمکی هم به امار خوانندگان کتاب در ممکلتت کرده باشی بخوانی و بعد شوتش کنی همان طرف که بود و بخوابی !

حالا هی می خواهم در مورد جمعه چیزی ننویسم مگر می شود ؟!

نه خوشم امد ! اخبار ساعت 9 چهل و پنج دقیقه بیشتر که نیست ، فقط 60 دقیقه در حال پخش حضور گسترده ی راهپیمایی مردم سینه چاک دولت ا.ن بود و 2 دقیقه هم برای انکه دلت خوش باشد مذدوران ! سبز مملکتی را نشان می داد که دو سه نفری بیشتر نبودند و مثل بزغاله یورتمه می رفتند و فرار ! می کردند که برای اسایش خاطر بینندگان هم که شده تاکید داشتند که ما حسابشان را رسیدیم اصلا خودتان را ناراحت نکنید !!!

بی.بیسی را که میگیری که البته زبانمان کور و چشممان لال ما که نداریم انهایی که دارند می گفتند که " ایول " به حضور میلیونی مردم سبز جمعه 27 خرداد !

شعارهایشان که دیگر خوردنی بود و بیشتر خوشحال می شدیم همینطور الکی از سر بیکاری و ریزش اشک شوق که به خاطر قطره ی چشمی است که ریخته بودم !

اصلا خوشم نمی اید که باران بیاید و بیکار نشسته باشم ، دیشب پشتبام صفایی داشت ، ساعت 12:30 که یه وقت فکر نکنی ساعت 10 را می گویم ! رفتم تک و تنها با چتری در دست و هی قدم زدم و بو کشیدم و هی قدم زدم و نفس کشیدم و هی لبخند می زدم و هی کلی کارهای مثبت انجام دادم که تا به خودم امدم دیدم عمق اعتماد به نفسم به اوج ناهنجاری خودش رسیده که حتی فکر می کردم اگر همین حالا از خدا بخواهم که دمت گرم از اسمانت پولی ، چکی چیزی بفرست حتم داشتم که عملی می شود ، اما چون هیچ وقت از سو استفاده خوشم نمی اید ، نخواستم وگرنه می دانم که قبول می کرد !

!!!!!!ولی عجب هواییه

شی/../ت !

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت |
 

امروز تصمیم گرفتم ! نه این که گرفتن تصمیم کار شاقی باشد نه ٬ چرا که کبری هم با ان همه خامی و نپختگی اش تصمیمی گرفت که گنده بود پس من نه از ان کبری کمترم و نه از تصمیم اش !

این تصمیم بزرگ است ٬ سرنوشت ساز است ولی نه انقدر مهم و قابل تامل که زندگی ام وابسته بهش باشد نه ٬ اما چند گذری است وجودم را تسخیر کرده ٬ یعنی چند وقتی است که جوش می زنم ان هم خرکی ! همچین به صورت خطوط مورب و زیگزاگ و با چنان دقتی که صبحها به عظمت وجود ِ خالقش درود می فرستم !
این تصمیم دقیقا ربط ِ مسلمی دارد به دراوردن این جوش های کذایی! چرا که چندین ماه است فکرم مشغول است اصلا بگذار صادق باشم اعصابم له است انگار که هی یک بنده خدایی بیاید عرض و طول جغرافیایی مغزم را متر کند و بعد با دریل به جانش بیافتد !
پس دارم با یک تیر به دو نشان می زنم ٬ هم برای ریلکس شدن و راحتی وجودم و هم برای قطع رابطه با جوش های تازه متولد شده !
این تصمیم از انجایی که هی عقب افتاد عمق فاجعه هی بد بدتر شد !
قطع کردن همیشه از هر منبع و مبدایی که باشد عذاب اور است اما بعد تر ها دقیقا بعد از انکه جای خالی اش مثل پتک به تمام اندامت لرزه می اندازد ٬ عادت می اورد و صدای ضربه های این پتک کم و کمتر می شود تا جایی که دیگر صدایی نمی شنوی !
عادت خوب چیزی است و ادم ها خیلی زود با شرایط جدید کنار می ایند ٬ خیلی زود !
جای خالی همیشه پر می شود ٬ حتی ممکن است این جا به مرور زمان تنگ شود و تنگ تر که دیگر حتی لزومی به پر کردنش هم نباشد و یا ممکن است چیزی جایش را پر کند که این جای خالی برایش کوچک باشد و تو مجبور می شوی " احساست " را وسعت بدی ! خیلی زود بزرگ می شوی با هر برش مقطعی از زندگی ٬ با هر کشاکش این بند واسطه به تو و انچه که هستی فقط کافیست تجربه کسب کنی ٬ فقط کافیست " نشکنی " ! با هر تلنگری .
گاهی فکر کن ٬ اگر هم برایت سخت است تصور کن ! یک لاکپشت با هر ضربه ترک بر نمی دارد بیا و برای امتحان سنگی بردار و محکم روی لاکش بکوب ٬ ککش هم نمی گزند تازه ان زیر لاکش هم برایت جوی می گیرد که بیا و ببین ! بعد هم وقتی از تو خیالش راحت شد خیلی خونسرد سرش را از لاکش بیرون می اورد و به راهش ادامه می دهد ! یک لحظه تردید کافیست که از زندگی ساقطش کند ٬ اطمینان دارد دقت کن اعتماد نه " اطمینان " ! یعنی چیزی با قدرت اعتماد به نفسی در مایه های عمرا !

گاهی فکر کن ٬ اینجا اگر سختت است هم باز چاره ای نداری تلاشش را بیا .
طبیعت درس هایی دارد ٬ پندهایی می اموزد که تو نمیگیری اش !
دوستی که همین نزدیکی است می گفت زندگی مجموعه ای از عادات طبیعت وحش است ( نه اینقدر ادبی که قد این حرف ها نیست ) یعنی منظورش در همین مایه ها است اینکه تمامی خصلت های ما ادم ها را از طبیعت گرفته اند و دامپی چسبانده اند به نوع بشر ! مثلا خصلت موش کور چه می تواند باشد ؟! حدس هم نمی توانی بزنی خودم می گم ٬ یک جور موزیگری خاص خودش ! ببین در هر جنبنده و خزنده و پرنده ای خصلتی است که در وجود هر یک از ما ادم ها نهادینه شده است کمپلتش منتها !

به هر حال تصمیمم را گرفتم و هیچ رقمه هم حاضر به پس گرفتنش نیستم ! البته که با مساعدت های کسی !
گاهی اوقات دلم به حال خودم می سوزد ٬ " خوبی " رنگش را باخته ! خوب هم که باشی باز انگ می زنند که یا بازیگر خوبی هستی یا کلا نیستی !
اجتماع " خراب " است و خراب تر از ان ادم هایی است که فکر می کنند " خوب " هستند !!!!!
و یا در سطح گسترده تر دنیا رو به ویرانی است ..
دزدی ٬ هیزی ٬ غارت ٬ ت.جاوز ٬ فح.شا ٬ فساد ٬ حقه بازی ٬ حیله گری ٬ و بیشمار واژگانی که حتی نمی تواند ثانیه ای بر عمق فاجعه دلالت کند !
" خیانت " واژه ای نام اشنا ! برایش دلایلی دارم که بعدها اشاره می کنم ! خیانت از ضعف نشات می گیرد و باز برایش دلایلی دارم !

اینبار بیشتر دلم به حال خودم می سوزد ٬ " قدر " ! قدر نمی دانند ٬ چرا ؟!

تصمیمم اما خوب تصمیمی است اگر دستم نلغزد ٬ اگر دلم هوایی نشود ٬ اگر ...
گور پدر این اگرها ...
صبر بس است الان وقت عمله !
یا رومی رومی یا زنگی !
قدری شجاعت و جسارت لازمه ی ادامه ی کار است اگر این احساس را لگدمال کنی !

دعا کن قدرت ( قدرت ) نه ها قَدرت دانسته شود ..
دعا کن .

راستی حالم هم خیلی خوب است ٬ خیانت هم ندیده ام ٬ قلبم هم نلغزیده است بلکه تنها می خواهم تلنگری بزنم به خودم ٬ شاید راهی که می روم کج و معوج است که هست که یعنی شک ندارم از نبودنش که یعنی باید بسازمش صاف شود ٬ درست شود ٬ شده حتی در این راهه پر کشاکش تلف هم شوم باز دست بر نمی دارم ٬ لجبازی گاهی چیزی خوبی است ٬ دارم با احساسم لجبازی می کنم !

راستی دریچه ی قلبم مدتی بسته می شود ٬ خانه تکانی دارم کسی مزاحم نشود ! از این جمله هم تقلید کردی ٬ نکردی !!!

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت |
 

به هر طرف که نظر می افکنی ٬ همگان رخسارشان رنگ پریده و لب و لوچه هایشان اویزان است ! نگاه هایشان حاکی از خشمی عمیق است که نمیتوانند پنهان کنند گهگاهی هم با لبخندی ساختگی در صدد بتونه کاری بر می ایند که" نه " این " همان " دقیقا همین است که میبینی . " من " کاملا بی دغدغه و بی مشکل هستم ! ها ها ... مگر کوری نمیبینی لبخند می زنم ؟! تازه دندان هایم هم از لای لب هایم مشخص می شود ٬ این لبخند ِ رضایت ِ من است از زمانه ٬ این یعنی من خیلی خوشحالم ( بشکن ) !!!
این نوع ادم ها ذاتشان خراب است ٬ درونشان گندیده ٬ کارد هم که بزنی خونشان در نمی اید ! فقط نمی دانم چه اصرار به ظاهر سازی دارند ؟!
به این اقسام از نوع بشر نمی شود اعتماد کرد که هیچ به ادم بودنشان هم ایضا !

اما بعضی از مهره داران وجود دارند که درونا و بیرونا هیچگونه رضایتی از زندگی ندارند و طرف مخاطبشان را به ارامش و بی خیالی منطقی و با عدول مشخصی دعوت می کنند ٬ با این گونه افراد که حرف می زنی حالت بهم می خورد از هر چه زندگی است ...
معمولا ادم هایی عصبی مزاج و پرخاشگری هستند و همیشه ی خدا نارضایتی خاصی وجودشان را در بر گرفته و فکر می کنند در حصاری قرار دارند که اطرافیان به تنگ تر کردن این حصار کمک ِ بی شائبه ای می کنند به همین خاطر از ادم ها گریزان هستند و بسیار شکاک و بدبین ! ادم های حساسی هستند اما " دوست " دارند پرده ای از خشم روی خود بکشند که مبادا ضربه نخورند !!!
این قسم از ادم ها ویژگی مازوخیسمی شدیدی دارند که نمی شود برایشان کاری کرد پس بی خیالشان شوید !
حرف هایشان دوپهلوست و با اینکه اعتقاد شدیدی به اعتقاداتشان دارند ... که می زنند له می کنند کسی را که بر ضد عقایدشان حرف می زند ... اما دیری نمی پاید که هفته های بعد نه تنها یادشان نمی ایند که چه گفته اند بلکه سفت و سخت بر عقیده ای نوین پا فشاری می کنند و می گویند این همان است یا تو کر بودی و یا بهترین گزینه اش می شود : " یا " تو نشنیدی ! و معمولا هم ادعا به داشتن حافظه ی طلایی دارند !!!

خانم ها و اقایان تک فرزند بهشان برنخورد که این گونه موارد در این گونه جات یافت می شود !

چرا خودمان را گول بزنیم ؟!
ادم های درست در این دوره زمانه گیر نمی اید !

منطق چیزه خوبی است ...
احساس بد است ٬ مضخرف است که بلکه ادم ها را گاهی به ... می دهد !
و زمانی که اگاه باشیم و از احساسات دوری کنیم ٬ ان زمان می شود که گول هم نمی خوریم ٬ ضربه هم نمی بینیم و هکذا !

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت |
 

گاهی فکر می کنم چی می شد ... ؟! ها چی می شد ؟!

میگن وبلاگ این ادا اصولا رو نداره ٬ سانسور نباس کرد هر چی که عشقته باید بگی !

گاهی فکر می کنم چی می شد که جوری می شد که باید می شد یا مثلا باید باشه ؟! خیلی دارم سعی می کنم خودمو سانسور نکنم ٬ انگار زیر ولتاژ فشار قوی شهری باشم حالا کدوم منطقه فرقی نمی کنه ٬ یعنی تا این حد !

این منطق تازگی ها داره ساز مخالف می زنه ٬ به هر طرقی که لازم بوده باهاش کنار اومدم ٬ نصیحتش کردم که اخه عزیزم چه مرگت شده ؟! چرا زوارت در درفته ؟ چرا یه گوشه کز کردی در و دیوارو نگاه می کنی؟ ببین اون احساس ِ چه بی پروا شده ٬ به هر سوراخ سمبه ای سرک می کشه ٬ ببین واسه خودش در نبود تو چه یورتمه ای می ره ؟ می بینی ؟!!!!!
اَه ! بازم که مثه این احمق ها داری نگاه می کنی ! زندگی دو دو تاست حالا جوابش می خواد شش باشه می خواد هشت ٬ مهم صورت مسئله است ! وقتی یکی اومد یه لِنگ زد واست تو دو تا بزن نه اینکه تو بیای شیرجه بزنی در حالی که اون یکی لِنگ در هوا مونده !
الان عصر دیجیتال ِ ٬ کامپیوتره ... اصلا عصر همین کیبوریه که تو روش یک ساعته داری غشو می کنی و مفاصلت در حال در رفتنه ! میبینی ؟!
الان عصر منطق ِ نه احساس ٬ عصر ِ تو ِ خره !

حالا خوددانی ! بذار اون احساس ِ یلا قبا بیاد جولون بده بزنه زیر و زبر کنه کار و کاسبی تو ٬ خوددانی !

این دانشگاه هم که شده قوز بالا قوز ٬ نه اینکه بدم بیاد که خوشم هم نمیاد تا چشمت رو می مالی شده دی ماه و فصل امتحاناتِ کذایی ! نه ولی امسال باید مثل دخترهای خوب بشینم و درس بخونم ٬ باید به خودم قول بدم ٬ قول بدم که این قول ِ بد قولی نکنه مثله ترم های پیش و باز به خودش بیاد ببینه ای دل غافل و ... یه فحش نصیب خودش کنه و یکی هم نثار اون استادی که دل ِ پری ازش داره !

ولی خودمونیم امسال زود گذشت به خوب و بدش کار ندارم که مضخرف تر از این هم بوده پس جای شکرش باقیه !

 

پ.ن : این کامنت دونی خدارو شکر گندیده هر دفعه می باست یه انگولکی انجام دهیم تا راه بیافتد ! همه با ما سر ناسازگاری دارند ٬ میبینی تورو خدا !!!

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |
 

روزهایی است این روزها .. در شعف بی حد و حصر غوطه ورم به گونه ای که هر زمان که به خود امده ام روی تخت درازکش افتاده بوده ام و به سقف بالای سرم خیره !
اینکه روی سقف چه چیز پیدا خواهم کرد را نمی دانم اما به مثابه ی پرده ی سینما هر انچه بر امروز و دیروزم گذشت را به تصویر می کشد تازه با وضوح تصویر و صدای دالبی ! هر زمان هم که خسته می شوم جهت را تغییر می دهم و اینبار به پنجره اتاق خیره می شوم ! سرگرمی جالبی است و جالب تر ان با هر تغییر جهت تصاویر جدید تری به معرض نمایش در می ایند و همین امر باعث می شود حوصله ام سر نرود !

.....................

یادم رفت چه چیز می خواستم اضافه کنم !
نمی دانم الزایمر تست هم دارد یا نه ؟!

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت |
 

به مدت سه ماه از جامعه ی معتاد کننده مجازی دور بودم ٬ برای منی که زدودن این اعتیاد برایم به مثابه دار زدن است ( است ) که نه بود  ... خودمونیم خوب کنار اومدم !
از حواشی این اتفاقات اخیر به واسطه ی نصف شدن مودم دور بودم و چه موهبت بزرگی ! به به


هم اکنون مثل این ندید بدید ها در حال کشیدن دست روی شیشه ی مونیتور هستم ٬ سایت ها را مثل خوره ها در حال سرچ کردن و همزمان در حال دانلود یاهو مسنجر می باشم .
ایمیل ها را که نگو هر چه می خوانم انگار تمومی ندارد ...
در مرز میان ذوق زدگی درونی و بی تفاوتی برونی حادی قرار گرفته ام !
جالب اینجاست که سرعت تایپم هیچ سر سوزن فرقی با گذشته نکرده است بلکمن ! پرشتاب گونه تر هم شده که جای تعجبی ندارد ٬ استعداد که دیگر ریا کردن ندارد !

این سریال های ماه رمضان امسال خیلی نافرم است ٬ چرا ؟!
اون از سریان پنجمین خورشید که ان مرتیکه ی مفنگی با اون کت اویزانش خواستگار شده که ادم دلش می خواهد بکوبد محکم در فرق سرش ... یا عاشق شدن این پسره اون هم عاشق کی ؟ یکی در اینده ! همین طوری عشق های دم دستی نابسامان هست دیگر چه رسد به عشاق اینده بین !
یا عبور از پاییز ...
اخ که چقدر این لعیا حرص منو در میاره ! دلم می خواد چشمامو ببندم وقتی باز می کنم ببینم دارم کلاه قرمزی میبینم !!!
برزو ارجمند هم که خیلی ابغوره می گیرد ٬ دلم اشوب می شود !
ان نوکره هم خیلی نقشش را خوب ایفا می کند ٬ ادم حسودی اش می شود !
باید به تمام مدیران شبکه های یک تا پنج تبریک گفت ! البته از حق نگذریم که این حوادث اخیر کم دخیل در این اوامر نبوده است !

برای سه ماه غیبت همین مقدار فک زدن زیاد هم هست ...
روزه هاتان مورد مقبول درگاه حق

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت |