تبليغاتX
! احوالات یک من
 

دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی دارد می خندد ٬ کسی دارد می گرید ٬ کسی زل زده است رو به کنجی ٬ دیواری زده است و در حصار تنهایی خویش گم است !
دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی اسمان را می پاید و فکر می کند رسیدن به اوج ِ کدامین رویای دست نیافته اش را می شود رج زد !
دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی قدم می زند ٬ همان مسیر ِ همیشگی را که نیمکتی اهنی همیشه همانجا با همان سکوت ِ اشنا منتظر اوست ... می نشیند دقیقا همان جایی که همیشه می نشیند ٬ سیگاری روشن می کند ٬ تکیه می دهد ٬ رازی دارد ..
چقدررر دلم می خواهد کنارش بنشینم برایم حرف بزند ٬ خودش باشد ٬ خودش باشد !
دقیقا در همین لحظه ٬ همین اکنون کسی ...
ادم ها دو رو دارند یکی در خلوتشات و دیگری در ازدهام و هیاهوی پرمشغله ی روزشان ..
ادم ها هیچ وقت تمام ِ حقیقت را نمی گویند ٬ دروغ هم نمی گویند ..
ما ادم ها قرار است با یکدیگر به تکامل برسیم ٬ به اوج اما گاهی به جای رسیدن به قهقهرا سقوط ِ ازاد می کنیم .. شناخت ِ این گونه  ادم ها چندان سخت نیست اگر ٬ اگر خودمان را دوست داشته باشیم ٬ اگر خودمان را گول نزنیم ٬ اگر گم نشویم ...

دعا کنیم برای ادم هایی که همین لحظه ٬ در کشاکش بودن و نبودن در هست و نیستی بی سبب گم اند ٬ دست و پنجه نرم می کنند برای اندکی مجال ِ (بیش) تر ماندن ..

دوستی می گفت " من " فقط منم و جز من هیچ منی مثل من نیست ( البته که نه با این چنین غلظت ادبیاتی ) منم در جواب می گفتم منم جز من منی نیست ٬ هر کس برای خود منی است که در دیگری نیست !!! این یعنی هیچ چیز و هیچ کس با همان معیار دوبار زاده نشده ! من که نباشم دیگر نیستم ٬ تو هم ایضا پس تا زمانی که وجود داری سعی کن باشی و لبخند بزنی و مسیری را دنبال کنی که به بن بست نرسد!

دعا کنید ( کلیک )

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت |
 

این روزها ٬ روزهای پر اضطرابیست ٬ هر طرف سر می چرخانی این دلهره دارد از خود شکلت در می اورد و به جای خنداندنت لبخند را بر لبانت خشک می کند ٬ و تو نگاهت را به همان گوشه کز می دهی و افکارت را به دورتر ها پرتاپ می کنی ! و این دقیقا در حالی اتفاق می افتد که در حال تکان دادن خودت با اهنگ خزبل ِ این خواننده های درپیتی هستی که صحنه به یکباره pause می شود و تا play دادن خودت به زحمت می افتی مگر انکه کسی بیخ گوشت باشد و از ان دسته ادم های سرخوش ِ روزگار که کم اتفاق می افتد ... پس چاره ای نمی ماند که تمام قوای خودت را جمع کنی و یک مشت حواله ی این روزگار و باقی ادواتش کنی و باقی صحنه را سوت بزنی و برای خودت اهنگ بخوانی که این یعنی اوضاع باز بیخ پیدا کرده ٬ این موضوع را که من نمی فهمم ولی اطرافیان به خوبی درک می کنند !!!

این روزها گذشته از اضطراب خاص ِ خودش روزهای پرمرگ و میری هم شده نمی دانم مربوط می شود به ورود سال ۸۸ و کدام جانور که هر چه فکر می کنم یادم نمی اید امسال سال کدام جانوری است و یا مربوط به ۲۲ خرداد به بعد می شود !!! انگار مرگ نزدیک شده است قبلا همچین جسارتی نداشت نمی دانم چه چیز باعث این سرگردانی اش شده است به نظر می اید حوصله اش زیاد سر می رود و برای سرگرمی هم که شده می رود خِر یه بنده خدایی را می چسبد و می گوید بخوان انا الله و انا علیه راجعون ٬ حالا دست ! مادربزرگم می گوید با مرگ شوخی نکن من اما دوست دارم با همه چیز شوخی کنم ٬ اصلا فونداسیون ِاین زندگی بر فان استوار است منتها ما ادم ها دوست داریم به خودمان فشار بیاوریم دوست داریم خودمان را وسط دو دیوار حائل کنیم و ادعای خفگی کنیم ٬ اری غم استایل دارد کلاس ایضا ٌ اصلا انگار ! ( گاهی هم دوست دارم کلمات را پس و پیش بنویسم ).

البته قبول دارم فصول ِ خاصی از زندگی را از سر می گذرانیم ٬ جهان دچار ِ دگرگونی و تحول است نه فقط در این مملکت گل و بلبل که در همه جای این کره ی خاکی مگر قسمتی از افریقای شمالی که به جنگل های امازون معروف است که می شود اسوده انجا توسط ادم هایش خورده شد بدور از هر گونه مکر و حیله ! خوششان که بیاید با همان نیزه دمار از روزگارت در می اوردند دقیقا جلوی چشمان خودت ! من به شخصه این چنین برخورد را ترجیح می دهم تا انکه توسط ادم های اینجا از پشت نیزه بخورم ان هم با ترکیبی از لبخند ِ ژوکوند !  البته فرق فاحشش دقیقا در همین خوش امدن و نیامدن است انجایی ها با عشق می خورندت و اینجایی ها در کمال ِنفرت ! من اما باز هم انجایی ها را ترجیح می دهم !

امروز با دوستی به سمت ِ الهیه می رفتیم ٬ پاتوق ِ درد و دل هایمان است و همینطور هاپوها که چند وقتی است خبری ازشان در دست نداریم ! اواسط راه بنر اقایی را دیدیم و من فکر کردم تبلیغی چیزی است و بعد یک مسجد دیدیم و بنر همان اقا را در ابعاد کوچکترش و فهمیدم که این بنر ٬ همان بنر تبلیغاتیست منتها در قالبی جدید ! همان جا تصمیم گرفتیم عکسی دسته جمعی بیندازیم که این روز ِ خاص به کار اطرافیان بیاید ٬ اخر سلیقه شان در انتخاب عکس مضحک است ٬ عکسی دارم که مربوط به ۱۵ سالگی ام می شود که بسیار زیباست ! و زمانی به کارت ِ دانشجوییم وصل بود و از قضا ان کارت گم شد ٬ مدت مدیدی دنبالش بودم که بعدها از حراست دانشگاه تحویل گرفتمش همراه با لبخند ِ موزیانه ی ادم های داخل ان کیوسک ِ فضایی و مواجهه با دهان های باز و بعد خنده های کر کننده ی دوستان ِ هم دانشکده ای ! امروز یک عکس دیگر به کارت دانشجوییم متصل است که همیشه ی خدا زمان امتحانات باید به جد و اباد و ایل و تبارمان قسم بخورم که این " منم " ٬ به خدا !

همچنان ِ احساساتم رو به نزول ِ عجیبیست ٬ انگار مغزم تمامی اتفاقات را ام پی تیری کرده است و یادش رفته کدام ور گذاشته است .. قشنگ است این احساس ِ بی تفاوتی ٬ زیباست !!! الزایمر نگرفته باشم که ؟!


 

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت |
 

من انکار می کنم ٬ شاید هم نه ! اما می دانم ٬ خوب می دانم که  این " من " نیستم !
نیروی درونی مرا به همان سمتی سوق می دهد که خوب می شناسمش ٬ اما چند وقتیست که دور شده است هر زمان که می خواهد زبانه کشد خاموشش می کنم ٬ هولش می دهم و ارام تا کسی حواسش نباشد زود رویش را می پوشانم و با لبخندی ساختگی کتمانش می کنم !
نمی شود تزویر نامیدش ٬ ریا هم که نیست ٬ فریب هم که نمی دهم فقط .. فقط شاید دارم بازی اش می دهم ! اصلا دوست دارم مدتی ادمی ساختگی باشم ٬ دوست دارم مدتی کسی باشم که این " من " نباشد ٬ این من و من عمقی تفاوت دارد که تو خوب می فهمی و من بهتر ! قول می دهم انقدر در این پوسته خودم را بگنجانم که دیگر نه برایم تنگ باشد نه لق بزند ٬ می شود اندازه ی خودم٬  اصلا می شود خود ِ خودم ٬ قول می دهم این تغییر انقدر نامحسوس باشد که تو حتی شک هم نکنی !

ان زمان دیگر از من توقع درک احساس ِ پرواز یک پَر را در اوج بی پروایی نداشته باش !
ان زمان دیگر من ان دخترک ِ تصویرگر رویا پرداز نخواهم بود !
ان زمان دیگر من تحمل ِ هیچ ناملایمتی را از تو نخواهم داشت ٬ ان زمان دیگر صبری در کار نخواهد بود !
ان زمان دیگر با هر اخمت بغض نخواهم کرد ٬ اشکی نخواهم ریخت !
ان زمان دیگر ترجیح می دهم تنها برای همسترم مادری کنم و تمام ِ روز چشم بدوزم به چرخ و فلکی که  بی معطلی می چرخد !
انتخاب با خود ِ توست ٬ منی پوشالی یا .. فقط من ؟

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت |

 

فصل ِ گرما ٬ این تابستون دوستداشتنی ! تمام شد ! الان که فکر می کنم و سعی می کنم سرچ کنم روزهای به یاد موندنیشو ٬ چیزی دستگیرم نمیشه روزهای خوبی بود اما ناب نبود .
گهگاه به کشاکش لحظه ها می گذشت و گاه انقدر زود تمام می شد ...
به یاد اوری التهاب ِ بعضی روزهایش اما دلچسب است ٬ و شاید بیشتر از بعضی روزهایش ٬ اصلا شاید بتوان گفت تمامی روزهای این تابستان در التهاب گذشت ٬ اما گذشت و امروز دقیقا در همین لحظه نه شوقی مانده است و نه هوای دلضعفه ای نه غمی باقی گذاشت و نه ثانیه لحظه ی شیرینی !
انگار دچار فراموشی شده باشی ٬ انگار هر چه به ذهنت فشار بیاوری حاصلش هیچ نباشد ٬ نه دغدغه ای باقی مانده باشد و نه تلاطم ِ احساسی !
انگار فقط دوره ی نقاهتت را می گذراندی ٬ دیگر هیچ اثری از ان " بیماری " درونت نمانده باشد ٬ انگار تنها جسمت را درگیر کرده بود و روحت در جای دیگری برای خودش خوش خوشان سیر می کرده است !
انگار ... انگار ذهنت خالی شده باشد !
شاید به توهم یک رویا رسیده باشم ٬ شاید به هیچ !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت |
 

هفته ی پیش روزی مثل امروز برای دوستی از دلتنگی هایم می گفتم ٬ حرف قشنگی زد " با زندگی نساز ٬ زندگی رو بساز " !

میگه می خوام برگردی به اون ادم قبلی ٬ کسی که پر از احساس ِ بی پروایی بود ٬ قوی بود برای من تکیه گاه بود حالا چی شدی ؟ منی که ان دوران از صحبت با تو به وجد می امدم ٬غم رو فراموش می کردم که خودت خوب می دونی اون دوران چه سختی هایی کشیدم ... چرا جامون عوض شده ؟ حالا این من باید برات یه تکیه گاه باشم ! نه عوض شو بشو همون ادم قبلی ... عوض شو !
می خوام بدونی برای عوض شدنم باید گلد مال کنم همون احساسی که باعث میشه ساعت ها بنشینم و بنویسم بدون ذره ای خستگی ٬ همون احساسی که باعث میشه زندگی رو اونطور که دوست دارم ببینم ٬ همون احساسی که از همون کودکی با من همراه بود عجین شده با طبیعت ٬ با هستی همون که باعث می شد تا خود صبح کنار ساحل قلعه های شنی بسازم و ارزوهامو حک کنم و بعد انقدر صبر کنم که موجی بیاد و رویاهامو خط بزنه ٬ پیش خودش نگهشون داره وقتی اروم در گوشش می گفتم بهش بگو ...  این همون احساس ِ بی پرواییه اما قالبش تغییر کرده و این " من " شده یه دختر ِ بزرگ بچه که هنوز دوست داره زیر بارون انقدر بدوه که خیس بشه و بعد دست هاشو از هم باز کنه و اونقدر بچرخه و بخنده رو به اسمون که خسته شه ٬ اما امروز بارون که میاد تنها کاری که می کنه می ایسته پشت پنجره و نگاه می کنه گاهی هم چشماشو می بنده که بشنوه که گم نشه ! ... کنار ساحل تنها قدم می زنه ...
دوست داشتنی ها تغییر نکرده " من " عوض شدم !  انقدر که دوست دارم باز برگردم به اوج ِ لذت ان زمان اما انگار کسی ٬ چیزی سد راهم می شود ...
من هنوز کودکم ٬ اما کودکی که نمی خواهد بزرگ باشد ! هنوز بادبادکی می خواهد که پروازش دهد ..
می بینی میان ِ دو احساس درگیر شدن چه سخت است ؟
مصداق بارزش دوستی بود که می گفت تو هنوز بچه ای ٬ من باید بزرگت کنم !!!
پس ار من توقع دختری با وقار را که خرامان خرامان قدم می گذارد را نداشته باشید " من " همان کودک ِ دیروزی ام در قالب نوین دوست داشتنی هایم که هم می خواهد گذشته را داشته باشد و هم امروز را ...
اخر تو چه می دانی دیروز ِ من چه گذشت ؟! درست می گویی امروز را زندگی باید کرد اما من که می دانم تمام وجود ِ تو در همین دیروز گم شده است ٬ ریفلکس اندیشه هایت بر پایه ی روزهایی است که بر تو گذشته است ٬ بانی تمام ِ این بدبینی ها ٬ تمامی این شک ها و تردیدها ٬ تمامی این بی ثباتی هایت تنها دلیلش همین " دیروز " است ٬ پس حرف نزن !

از من انتظاری نداشته باشید ٬ من هنوز خودم را پیدا نکرده ام !
تغییر نکرده ام ٬ ببین ! تنها این احساس را مدتی به مرخصی فرستاده ام ٬ گیر نده !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت |
 

گاهی فهماندن بعضی چیزها ٬ به بعضی ادم ها سخت است !
گاهی فهماندن خیلی چیزها ٬ به بعضی ادم ها خیلی سخت است !
گاهی فهماندن همه چیز ٬ به بعضی ادم ها طاقت فرساست !

ادم هایی که یک ایینه جلوی خودشان گرفته اند و تصویر ایینه واری از خود ساخته اند بیا و ببین !
ادم هایی که فکر می کنند اسمان فقط برای ان ها دهان باز کرده و باقی ادم ها از یک جای دیگر اسمان ول شده اند !!!
ادم هایی که همه چیز را از ان بالا میبینند و انتظار دارند دیگران سرشان را مرتب بالا بیاورند و دور نمایی بزنند و تعظیمی خرکی کنند و ان ها کیفور شوند !!!
ادم هایی ... حیف کلمه ی احشام برایشان حتی ٬ بی خیال !

چقدر فرق می کند ادم با ادم ! همین . پرونده : بسته

 

                                                 *****************

گاهی فکر می کنم چقدر دوست داشتم برگردم به کودکیم به رویای کودکانه ام به خودم ٬ خود ِ خودم ٬ خالق ِ دنیایم ! چرایش برایم واضح است هر چه جلو می روی چشمت بازتر می شود به تزویر و ریای ِ ادم های دورو برت ! تا زمانی که کودکی تا طی کردن این مسیر دنیا را همانگونه که دوست داری به تصویر می کشی ٬ میبینی هرانچه که با احساسات ِ پاک و طبع لطیفت دمساز است ٬ غیض می کنی با هر چه سد راهت پا روی عواطفت می گذارد ٬ می شکنی ... و این تازه شروع زندگی است ...

حالا بهتر می بینی ٬ ان روی سکه را ٬ لیوان پُر را خالی ٬ نیم کاسه زیر * نیم * کاسه ...
تردید ٬ شک ..
گاه ارزو می کنی کاش نمیدیدی !
گاهی هم به ارزویت می رسی و نمیبینی ٬ چشم هایت را میبندی رو به حقایق ٬ کور می شوی ! ان زمان است که یک موجود تک سلولی هم از تو بیشتر می فهمد ٬ می شوی نمونه ی بارز یک موجود کودن ٬ چیزی شبیه خر یا گاو که هی یکی باید بیاید پشت گوشَت نعره بکشد که بفهم این ره که میروی به ترکستان است منتها چون هنوز در پوسته ی احشامی خودت چنباتمه زدی ٬ ما -ما یی ٬ ار اَری چیزی بلغور می کنی و نشخوارت را به نمایش خلق می گذاری ! ان زمان است که ادم دلش می خواهد هر چه کاه و یونجه در دنیا موجود است را یکراست بچپاند در حلقومت تا به خودت بیایی ٬ اما دریغ ٬ دریغ و دریغ که زمانی متنبه خواهی شد که کار از کارت گذشته!

این روزها انگار دریچه ای بر افکارم گسترده شده باشد ٬ انگار احساساتم شگرفت شده باشد ٬ انگار تنها باید رو به جلو حرکت کنم حتی بدون ذره ای تامل ..

پرونده ی زندگی ام بسته شد ٬ راهی فراسوی اینده ام است که از اکنون شروع خواهد شد .. کسی با تمام دیوانگی اش نکته ای را به یادم اورد که دوست دارم همیشه و همه حال اویزه ی تمامی پوشه های پرونده ی زندگی بعد از اینم باشد ... با اکنون زندگی خواهم کرد ٬ گذشته را ببوس و در جایی به امانت بگذار ! در اوج دلتنگی هایم یاد داد که سرسختانه بجنگم .

راه ِ طویلی است ٬ پر از پستی و بلندی !
چاره ای نیست ٬ همین که هست ٬ ادامه خواهم داد .

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت |

!امروز باران می بارد

!دیروز باران بارید

!پریروز هم ایضا

فردا هم که ببارد دیگر حتم ندارم که تابستان دارد کاسه و کوزه اش را جمع می کند و داخل همان بقچه ی همیشگی اش می چپاند و می رود

چندین روزی است که قرار شده این " احساس " را گلد مال کنم یعنی اصلا دوست دارم قضیه را از یک طرف دیگر ببینم اینکه کدام طرف مهم نیست فقط دوست ندارم یک چیز بیاید داخل حلقومم چنبره بزند قلمبه شود و بعد سیل با طراوت اشک و اه بیاید و هی دستمال کاغذی بردارم که چه ؟! با صرفه نیست ! پول بابت این " کلینکست " ها داده شده ! حالا که چه ؟ بیایم بگویم وه چه هوای دو نفره ای است و از این قبیل خزبالات ؟ خوب معلوم است باران که می بارد ادم دلش یاد هندوستان می کند و وقتی میبیند اهی در بساط ندارد دلش اینبار هوای قبرستان می کند ! اصلا برای صرفه جویی هم که شده ادم در این هوا بنشیند و یک فیلم ترسناک ببیند خیلی بهتر است . از ان دسته فیلم هایی که سر یارو را می کنند و یا جنی چیزی می اید و یک دختری می گیردش ! ادم اگر بترسد و شب خوابش نبرد خیلی بهتر است که رمانتیک باشد و خوابش نبرد ! اصلا هیجانش هم بیشتر است لذت دارد من دوست ندارم این لذت مازوخیسمی را با احساس رمانتیکیسمی عوض کنم ! ادم یکبار دنیا می اید یکبار هم می رود ، اگر دو یا سه بار دیگر هم برمی گشتم ان زمان قضیه فرق می کرد می نشستم فیلم های درام و عاشقانه هم می دیدم و می خندیدم ولی وقتی قرار نیست برگردی پس چه بهتر که بتوانی بهترین استفاده را از این چند روز زندگی ات داشته باشی تا بعد مثل ان دخترک کتاب استخوان های دوست داشتنی از ان بالا حسرت نخوری !

باران یک خاصیت نابی دارد ان هم ادم را کسل می کند ، که هی دوست داری زیر پتو مچاله شوی و بخوابی و گاهی هم برای عرض ارادت خدمت انبوه کتاب هایی که امسال از نمایشگاه خریدی یکی دو صفحه ای برای خالی نبودن عریضه و اینکه کمکی هم به امار خوانندگان کتاب در ممکلتت کرده باشی بخوانی و بعد شوتش کنی همان طرف که بود و بخوابی !

حالا هی می خواهم در مورد جمعه چیزی ننویسم مگر می شود ؟!

نه خوشم امد ! اخبار ساعت 9 چهل و پنج دقیقه بیشتر که نیست ، فقط 60 دقیقه در حال پخش حضور گسترده ی راهپیمایی مردم سینه چاک دولت ا.ن بود و 2 دقیقه هم برای انکه دلت خوش باشد مذدوران ! سبز مملکتی را نشان می داد که دو سه نفری بیشتر نبودند و مثل بزغاله یورتمه می رفتند و فرار ! می کردند که برای اسایش خاطر بینندگان هم که شده تاکید داشتند که ما حسابشان را رسیدیم اصلا خودتان را ناراحت نکنید !!!

بی.بیسی را که میگیری که البته زبانمان کور و چشممان لال ما که نداریم انهایی که دارند می گفتند که " ایول " به حضور میلیونی مردم سبز جمعه 27 خرداد !

شعارهایشان که دیگر خوردنی بود و بیشتر خوشحال می شدیم همینطور الکی از سر بیکاری و ریزش اشک شوق که به خاطر قطره ی چشمی است که ریخته بودم !

اصلا خوشم نمی اید که باران بیاید و بیکار نشسته باشم ، دیشب پشتبام صفایی داشت ، ساعت 12:30 که یه وقت فکر نکنی ساعت 10 را می گویم ! رفتم تک و تنها با چتری در دست و هی قدم زدم و بو کشیدم و هی قدم زدم و نفس کشیدم و هی لبخند می زدم و هی کلی کارهای مثبت انجام دادم که تا به خودم امدم دیدم عمق اعتماد به نفسم به اوج ناهنجاری خودش رسیده که حتی فکر می کردم اگر همین حالا از خدا بخواهم که دمت گرم از اسمانت پولی ، چکی چیزی بفرست حتم داشتم که عملی می شود ، اما چون هیچ وقت از سو استفاده خوشم نمی اید ، نخواستم وگرنه می دانم که قبول می کرد !

!!!!!!ولی عجب هواییه

شی/../ت !

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت |
 

امروز تصمیم گرفتم ! نه این که گرفتن تصمیم کار شاقی باشد نه ٬ چرا که کبری هم با ان همه خامی و نپختگی اش تصمیمی گرفت که گنده بود پس من نه از ان کبری کمترم و نه از تصمیم اش !

این تصمیم بزرگ است ٬ سرنوشت ساز است ولی نه انقدر مهم و قابل تامل که زندگی ام وابسته بهش باشد نه ٬ اما چند گذری است وجودم را تسخیر کرده ٬ یعنی چند وقتی است که جوش می زنم ان هم خرکی ! همچین به صورت خطوط مورب و زیگزاگ و با چنان دقتی که صبحها به عظمت وجود ِ خالقش درود می فرستم !
این تصمیم دقیقا ربط ِ مسلمی دارد به دراوردن این جوش های کذایی! چرا که چندین ماه است فکرم مشغول است اصلا بگذار صادق باشم اعصابم له است انگار که هی یک بنده خدایی بیاید عرض و طول جغرافیایی مغزم را متر کند و بعد با دریل به جانش بیافتد !
پس دارم با یک تیر به دو نشان می زنم ٬ هم برای ریلکس شدن و راحتی وجودم و هم برای قطع رابطه با جوش های تازه متولد شده !
این تصمیم از انجایی که هی عقب افتاد عمق فاجعه هی بد بدتر شد !
قطع کردن همیشه از هر منبع و مبدایی که باشد عذاب اور است اما بعد تر ها دقیقا بعد از انکه جای خالی اش مثل پتک به تمام اندامت لرزه می اندازد ٬ عادت می اورد و صدای ضربه های این پتک کم و کمتر می شود تا جایی که دیگر صدایی نمی شنوی !
عادت خوب چیزی است و ادم ها خیلی زود با شرایط جدید کنار می ایند ٬ خیلی زود !
جای خالی همیشه پر می شود ٬ حتی ممکن است این جا به مرور زمان تنگ شود و تنگ تر که دیگر حتی لزومی به پر کردنش هم نباشد و یا ممکن است چیزی جایش را پر کند که این جای خالی برایش کوچک باشد و تو مجبور می شوی " احساست " را وسعت بدی ! خیلی زود بزرگ می شوی با هر برش مقطعی از زندگی ٬ با هر کشاکش این بند واسطه به تو و انچه که هستی فقط کافیست تجربه کسب کنی ٬ فقط کافیست " نشکنی " ! با هر تلنگری .
گاهی فکر کن ٬ اگر هم برایت سخت است تصور کن ! یک لاکپشت با هر ضربه ترک بر نمی دارد بیا و برای امتحان سنگی بردار و محکم روی لاکش بکوب ٬ ککش هم نمی گزند تازه ان زیر لاکش هم برایت جوی می گیرد که بیا و ببین ! بعد هم وقتی از تو خیالش راحت شد خیلی خونسرد سرش را از لاکش بیرون می اورد و به راهش ادامه می دهد ! یک لحظه تردید کافیست که از زندگی ساقطش کند ٬ اطمینان دارد دقت کن اعتماد نه " اطمینان " ! یعنی چیزی با قدرت اعتماد به نفسی در مایه های عمرا !

گاهی فکر کن ٬ اینجا اگر سختت است هم باز چاره ای نداری تلاشش را بیا .
طبیعت درس هایی دارد ٬ پندهایی می اموزد که تو نمیگیری اش !
دوستی که همین نزدیکی است می گفت زندگی مجموعه ای از عادات طبیعت وحش است ( نه اینقدر ادبی که قد این حرف ها نیست ) یعنی منظورش در همین مایه ها است اینکه تمامی خصلت های ما ادم ها را از طبیعت گرفته اند و دامپی چسبانده اند به نوع بشر ! مثلا خصلت موش کور چه می تواند باشد ؟! حدس هم نمی توانی بزنی خودم می گم ٬ یک جور موزیگری خاص خودش ! ببین در هر جنبنده و خزنده و پرنده ای خصلتی است که در وجود هر یک از ما ادم ها نهادینه شده است کمپلتش منتها !

به هر حال تصمیمم را گرفتم و هیچ رقمه هم حاضر به پس گرفتنش نیستم ! البته که با مساعدت های کسی !
گاهی اوقات دلم به حال خودم می سوزد ٬ " خوبی " رنگش را باخته ! خوب هم که باشی باز انگ می زنند که یا بازیگر خوبی هستی یا کلا نیستی !
اجتماع " خراب " است و خراب تر از ان ادم هایی است که فکر می کنند " خوب " هستند !!!!!
و یا در سطح گسترده تر دنیا رو به ویرانی است ..
دزدی ٬ هیزی ٬ غارت ٬ ت.جاوز ٬ فح.شا ٬ فساد ٬ حقه بازی ٬ حیله گری ٬ و بیشمار واژگانی که حتی نمی تواند ثانیه ای بر عمق فاجعه دلالت کند !
" خیانت " واژه ای نام اشنا ! برایش دلایلی دارم که بعدها اشاره می کنم ! خیانت از ضعف نشات می گیرد و باز برایش دلایلی دارم !

اینبار بیشتر دلم به حال خودم می سوزد ٬ " قدر " ! قدر نمی دانند ٬ چرا ؟!

تصمیمم اما خوب تصمیمی است اگر دستم نلغزد ٬ اگر دلم هوایی نشود ٬ اگر ...
گور پدر این اگرها ...
صبر بس است الان وقت عمله !
یا رومی رومی یا زنگی !
قدری شجاعت و جسارت لازمه ی ادامه ی کار است اگر این احساس را لگدمال کنی !

دعا کن قدرت ( قدرت ) نه ها قَدرت دانسته شود ..
دعا کن .

راستی حالم هم خیلی خوب است ٬ خیانت هم ندیده ام ٬ قلبم هم نلغزیده است بلکه تنها می خواهم تلنگری بزنم به خودم ٬ شاید راهی که می روم کج و معوج است که هست که یعنی شک ندارم از نبودنش که یعنی باید بسازمش صاف شود ٬ درست شود ٬ شده حتی در این راهه پر کشاکش تلف هم شوم باز دست بر نمی دارم ٬ لجبازی گاهی چیزی خوبی است ٬ دارم با احساسم لجبازی می کنم !

راستی دریچه ی قلبم مدتی بسته می شود ٬ خانه تکانی دارم کسی مزاحم نشود ! از این جمله هم تقلید کردی ٬ نکردی !!!

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت |
 

به هر طرف که نظر می افکنی ٬ همگان رخسارشان رنگ پریده و لب و لوچه هایشان اویزان است ! نگاه هایشان حاکی از خشمی عمیق است که نمیتوانند پنهان کنند گهگاهی هم با لبخندی ساختگی در صدد بتونه کاری بر می ایند که" نه " این " همان " دقیقا همین است که میبینی . " من " کاملا بی دغدغه و بی مشکل هستم ! ها ها ... مگر کوری نمیبینی لبخند می زنم ؟! تازه دندان هایم هم از لای لب هایم مشخص می شود ٬ این لبخند ِ رضایت ِ من است از زمانه ٬ این یعنی من خیلی خوشحالم ( بشکن ) !!!
این نوع ادم ها ذاتشان خراب است ٬ درونشان گندیده ٬ کارد هم که بزنی خونشان در نمی اید ! فقط نمی دانم چه اصرار به ظاهر سازی دارند ؟!
به این اقسام از نوع بشر نمی شود اعتماد کرد که هیچ به ادم بودنشان هم ایضا !

اما بعضی از مهره داران وجود دارند که درونا و بیرونا هیچگونه رضایتی از زندگی ندارند و طرف مخاطبشان را به ارامش و بی خیالی منطقی و با عدول مشخصی دعوت می کنند ٬ با این گونه افراد که حرف می زنی حالت بهم می خورد از هر چه زندگی است ...
معمولا ادم هایی عصبی مزاج و پرخاشگری هستند و همیشه ی خدا نارضایتی خاصی وجودشان را در بر گرفته و فکر می کنند در حصاری قرار دارند که اطرافیان به تنگ تر کردن این حصار کمک ِ بی شائبه ای می کنند به همین خاطر از ادم ها گریزان هستند و بسیار شکاک و بدبین ! ادم های حساسی هستند اما " دوست " دارند پرده ای از خشم روی خود بکشند که مبادا ضربه نخورند !!!
این قسم از ادم ها ویژگی مازوخیسمی شدیدی دارند که نمی شود برایشان کاری کرد پس بی خیالشان شوید !
حرف هایشان دوپهلوست و با اینکه اعتقاد شدیدی به اعتقاداتشان دارند ... که می زنند له می کنند کسی را که بر ضد عقایدشان حرف می زند ... اما دیری نمی پاید که هفته های بعد نه تنها یادشان نمی ایند که چه گفته اند بلکه سفت و سخت بر عقیده ای نوین پا فشاری می کنند و می گویند این همان است یا تو کر بودی و یا بهترین گزینه اش می شود : " یا " تو نشنیدی ! و معمولا هم ادعا به داشتن حافظه ی طلایی دارند !!!

خانم ها و اقایان تک فرزند بهشان برنخورد که این گونه موارد در این گونه جات یافت می شود !

چرا خودمان را گول بزنیم ؟!
ادم های درست در این دوره زمانه گیر نمی اید !

منطق چیزه خوبی است ...
احساس بد است ٬ مضخرف است که بلکه ادم ها را گاهی به ... می دهد !
و زمانی که اگاه باشیم و از احساسات دوری کنیم ٬ ان زمان می شود که گول هم نمی خوریم ٬ ضربه هم نمی بینیم و هکذا !

+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت |
 

گاهی فکر می کنم چی می شد ... ؟! ها چی می شد ؟!

میگن وبلاگ این ادا اصولا رو نداره ٬ سانسور نباس کرد هر چی که عشقته باید بگی !

گاهی فکر می کنم چی می شد که جوری می شد که باید می شد یا مثلا باید باشه ؟! خیلی دارم سعی می کنم خودمو سانسور نکنم ٬ انگار زیر ولتاژ فشار قوی شهری باشم حالا کدوم منطقه فرقی نمی کنه ٬ یعنی تا این حد !

این منطق تازگی ها داره ساز مخالف می زنه ٬ به هر طرقی که لازم بوده باهاش کنار اومدم ٬ نصیحتش کردم که اخه عزیزم چه مرگت شده ؟! چرا زوارت در درفته ؟ چرا یه گوشه کز کردی در و دیوارو نگاه می کنی؟ ببین اون احساس ِ چه بی پروا شده ٬ به هر سوراخ سمبه ای سرک می کشه ٬ ببین واسه خودش در نبود تو چه یورتمه ای می ره ؟ می بینی ؟!!!!!
اَه ! بازم که مثه این احمق ها داری نگاه می کنی ! زندگی دو دو تاست حالا جوابش می خواد شش باشه می خواد هشت ٬ مهم صورت مسئله است ! وقتی یکی اومد یه لِنگ زد واست تو دو تا بزن نه اینکه تو بیای شیرجه بزنی در حالی که اون یکی لِنگ در هوا مونده !
الان عصر دیجیتال ِ ٬ کامپیوتره ... اصلا عصر همین کیبوریه که تو روش یک ساعته داری غشو می کنی و مفاصلت در حال در رفتنه ! میبینی ؟!
الان عصر منطق ِ نه احساس ٬ عصر ِ تو ِ خره !

حالا خوددانی ! بذار اون احساس ِ یلا قبا بیاد جولون بده بزنه زیر و زبر کنه کار و کاسبی تو ٬ خوددانی !

این دانشگاه هم که شده قوز بالا قوز ٬ نه اینکه بدم بیاد که خوشم هم نمیاد تا چشمت رو می مالی شده دی ماه و فصل امتحاناتِ کذایی ! نه ولی امسال باید مثل دخترهای خوب بشینم و درس بخونم ٬ باید به خودم قول بدم ٬ قول بدم که این قول ِ بد قولی نکنه مثله ترم های پیش و باز به خودش بیاد ببینه ای دل غافل و ... یه فحش نصیب خودش کنه و یکی هم نثار اون استادی که دل ِ پری ازش داره !

ولی خودمونیم امسال زود گذشت به خوب و بدش کار ندارم که مضخرف تر از این هم بوده پس جای شکرش باقیه !

 

پ.ن : این کامنت دونی خدارو شکر گندیده هر دفعه می باست یه انگولکی انجام دهیم تا راه بیافتد ! همه با ما سر ناسازگاری دارند ٬ میبینی تورو خدا !!!

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |
 

روزهایی است این روزها .. در شعف بی حد و حصر غوطه ورم به گونه ای که هر زمان که به خود امده ام روی تخت درازکش افتاده بوده ام و به سقف بالای سرم خیره !
اینکه روی سقف چه چیز پیدا خواهم کرد را نمی دانم اما به مثابه ی پرده ی سینما هر انچه بر امروز و دیروزم گذشت را به تصویر می کشد تازه با وضوح تصویر و صدای دالبی ! هر زمان هم که خسته می شوم جهت را تغییر می دهم و اینبار به پنجره اتاق خیره می شوم ! سرگرمی جالبی است و جالب تر ان با هر تغییر جهت تصاویر جدید تری به معرض نمایش در می ایند و همین امر باعث می شود حوصله ام سر نرود !

.....................

یادم رفت چه چیز می خواستم اضافه کنم !
نمی دانم الزایمر تست هم دارد یا نه ؟!

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت |
 

به مدت سه ماه از جامعه ی معتاد کننده مجازی دور بودم ٬ برای منی که زدودن این اعتیاد برایم به مثابه دار زدن است ( است ) که نه بود  ... خودمونیم خوب کنار اومدم !
از حواشی این اتفاقات اخیر به واسطه ی نصف شدن مودم دور بودم و چه موهبت بزرگی ! به به


هم اکنون مثل این ندید بدید ها در حال کشیدن دست روی شیشه ی مونیتور هستم ٬ سایت ها را مثل خوره ها در حال سرچ کردن و همزمان در حال دانلود یاهو مسنجر می باشم .
ایمیل ها را که نگو هر چه می خوانم انگار تمومی ندارد ...
در مرز میان ذوق زدگی درونی و بی تفاوتی برونی حادی قرار گرفته ام !
جالب اینجاست که سرعت تایپم هیچ سر سوزن فرقی با گذشته نکرده است بلکمن ! پرشتاب گونه تر هم شده که جای تعجبی ندارد ٬ استعداد که دیگر ریا کردن ندارد !

این سریال های ماه رمضان امسال خیلی نافرم است ٬ چرا ؟!
اون از سریان پنجمین خورشید که ان مرتیکه ی مفنگی با اون کت اویزانش خواستگار شده که ادم دلش می خواهد بکوبد محکم در فرق سرش ... یا عاشق شدن این پسره اون هم عاشق کی ؟ یکی در اینده ! همین طوری عشق های دم دستی نابسامان هست دیگر چه رسد به عشاق اینده بین !
یا عبور از پاییز ...
اخ که چقدر این لعیا حرص منو در میاره ! دلم می خواد چشمامو ببندم وقتی باز می کنم ببینم دارم کلاه قرمزی میبینم !!!
برزو ارجمند هم که خیلی ابغوره می گیرد ٬ دلم اشوب می شود !
ان نوکره هم خیلی نقشش را خوب ایفا می کند ٬ ادم حسودی اش می شود !
باید به تمام مدیران شبکه های یک تا پنج تبریک گفت ! البته از حق نگذریم که این حوادث اخیر کم دخیل در این اوامر نبوده است !

برای سه ماه غیبت همین مقدار فک زدن زیاد هم هست ...
روزه هاتان مورد مقبول درگاه حق

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت |
 

شیفته ی فصل پاییزم و ایضآ بهار !


این که این دو فصل دو نقطه مقابل هم هستند بر می گرده به کارکردِ نوسانات ِ احساسی من !
اصولا از هوای گرم بیزارم که تابستان شامل حالش می شود از اینکه خورشید بیاید و با تمام قوای خود بر من بتابد ٬ ان هم اجباری خوشم نمی اید البته درونآ احساس ِ ناخوشایندی هم نیست اگر ساحلی باشد و دریایی و من باشم که روی شن ها درازکش شده باشد و کنار دستم لیوانِ طویلی از اب انار  باشد و داخلش بستنی وانیلی (!) و ان کنار دستی بعدی هم اب اناناس باشد می شود تحمل کرد اما به نظرم فصل تابستان هیچ بار رمانتیکی ندارد و با طیفِ احساسی من جور در نمی اید ! تازه اجبار ِبرداشتن واحد های تابستانه ان هم به سبب اینکه ممکن است به خاطر پاس نکردن یک سه واحدی یک سالِ دیگر هم عذاب رفت و امدن را بر خود بیافزایی بسیار در نظرم ناخوشایند است برای منی که این روزها رخوت و کندی از سرو رویم می بارد و صبح ها وقتی ساعت زنگ می زند دلش می خواهد کاری انجام دهد که گفتنش اینجا جایز نیست چون بار ِخشونتی دارد اما فقط بدانید که مرتبط به ساعتِ کوکی ام می شود و با اینکه خیلی دوستش دارم گاه به سرم میزند که داخل لیوان اب بیاندازمش و بخندم !!!

ناگفته نماند که این هوا عجب هوایی است و این بهار عجب بهاری ! وقتی شب ها تا خود صبح باران می بارد و بوی خاک نم زده را حتی زمانی که به جای حساس ِ خوابت رسیده ای و همزمانی که در حال قدم زدن با مرد رویاهایت هستی می شونی چه لذتی دارد ! ندارد ؟!!! دارد !
ان زمان وقتی مجبورم دم صبح به واسطه ان صدای نکره ی ساعت بیدار شوم زیاد عصبانی نیستم مثل همین چند روز پیش که با چه اشتیاقی برای رفتن حاضر می شدم و با شنیدن صدای نم نم باران این اشتیاق هر ثانیه بیشتر می شد به صورتی که اهل ِ بیدار ِ خانه با چشمانی گرد شده مرا برانداز می کردند !!! ان زمان چترم را که مشکیست و من از این رنگ متنفرم ! برداشتم و از خانه بیرون زدم وای که چه لذتی داشت مسیر دوست داشتنی ام را با پای پیاده قدم زدن و شنیدن صدای باران زیر چتر ِ بدرنگم اما مهم نبود ٬ مهم نفسی بود که دم زدنش غنیمتی بود که زدیم و حالش را بردیم !

تا ساعتی دیگر دقیقا راس ۷:۳۰ صبح باید سر کلاس این واحد جذاب باشم و اکنون که ساعت از ۳:۴۶ دقیق گذشته است و دارد به مرز ۴۷ دقیقه می رسد بیدارم ! اگر بخوابم می دانم که دیگر بیدار نمی شوم و سفت می چسبم به تختم خصوصا اینکه هوا سرد است پس چه بهتر که دو ساعت زمان باقی را از پنجره به بیرون نگاه کنم و در همین حال سوت هم بزنم!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت |
 

این روزها عمق ِ زندگی ِ من عمیق تر شده است .. حالا این عمق هر جایی می تونه باشه ٬ دست و پا زدن تویه لجن زار و یا شنا کردن تویه وسعتِ نیلگون که تصویر اسمون رو ابی تر از انچه که هست نشون میده !
انتخاب با خودته .. من می گم رفتن مهمه ٬ دل نسپردن و تنها گاه گوشه چشمی کج کردن و بی هیچ دلبستگی ادامه دادن ..
این دنیا پر از راز و رمز ِ که هر کسی از عهده ی ادراکِ این نشانه ها بر نخواهد امد .. گاهی کنارت ایستاده و تنها منتظره که تو سرتو بچرخونی و بهش لبخند بزنی ٬ اما تو می گذری ازش ٬ بی تفاوت !
منتظره تا بهش بگی می بینمت ٬ اما تو باز باورت رو جایی پهن می کنی که چتری در حوالی ات نمی چرخه !
گاهی همه چیز داری و هیچ نداری !
گاهی در انتظار ان سفر کرده ای می مانی که سال هاست بار سفرش رو بسته ٬ بی خبر رفته اما تو باز در انتظارشی ٬ در انتظار کورسویی امید که حواله ات کند باور امدنش را ٬ اما چیزی بر قلبت سنگینی می کند ..
باور ٬ چشمان منتظر را پر از سودای رسیدن می کند ! انتظار تو اما به گِل افتاده !
اگر وسعت داشت ..
میبینی ! گاهی همه چیز داری و هیچ نداری !
تا زمانی که خستگی بر روحت زخم تراشیده ٬ تا زمانی که چشمانت بی فروغ مانده است ..
همین اش است و همین کاسه !
گاهی دور شو .. از انچه که نیستی و تزویر می کنی ٬ گاهی خودت شو !
گاهی تنها سفر کن ..


ادامه می دهم ..

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت |
 

یعنی دو ماه است این وبلاگ خاموش مانده است ؟! دو ماه است سکوت کرده ام و هیچ اراجیفی در این وبلاگ نمی چپانم ؟! ایول دارد !

امسال هفتم فروردین روزی که گذشت دومین سال گذشت عمر این وبلاگ است .. تبریک می گویم .

چندین وقتِ پیش سری به ارشیو وبلاگ زدم ٬ مرور کردم خاطرات این دوسال را با خودم گفتم ای دل غافل چه بزرگ شده ام ...
دلخوشی هایم چه رنگی پس داده اند! دیگر نه من می شناسمشان و نه ان ها مرا به یاد دارند انگار هیچ زمان شوقِ بودنشان را در اندیشه هایم کز نمی دادم ٬ چه نا اشنا مانده اند !
اسمش گذشت زمان است و فراموشی !
همه چیز رو به فراموشیست حتی دوستداشتنی هایمان !
کمی نا امیدانه است اما حقیقتی محض است !

همین فراموشی مزیت هایی دارد که گاه کتمانش می کنیم ... زمان و فراموشی دو یار جدا ناشدنی هستند ٬ زمان می گذرد و غبار می پوشاند اندیشه هایمان را ٬ به همین سادگی !
گاه رفتن عزیزانمان را رنجی می بینیم بی پایان اما غافل از اینکه این دو یار همراه دستِ کمر به همراهی ما بسته اند تا نبودشان را هضم کنیم و سال هایی بعد دیگر چیزی نمانده است ... باورم داشته باش !

عجب هوایی است ٬ باران می بارد تا دم ِ صبح ٬ اسمان ابی است ٬ پرندگان اواز می خوانند و مهمتر از همه بوی نمناکِ قریبی دارد این خاکِ باران زده ! ایول دارد پروردگار .
از همه این شگفتی ها که بگذریم ٬ رخوتی است که شامل حالم شده است که میل و توانِ کسب دانش را از من گرفته است !!! دانشگاه بی دانشگاه ! خصوصا که کیف می دهد پنجره را در اخر باز کنی و در حالی که در حال قندیل بستن مانده ای پتو را دورت بکشی و به سبک مومیایی ها بخوابی و حظش را ببری !!!

زندگی یعنی داشتن همین دلخوشی های ناچیز ..  و فکر نکردن به این اندیشه که دو ماهِ دیگر فصل امتحانات است و تو هیچ غلطی در رهِ یادگیری دروس انباشته ات نکرده ای ! و باز طی بی خیالی را طریق کردن و لذت پیاده روی صبحگاهی را در فکر پروراندن ..

زندگی یعنی دیدن فیلمی هیجان انگیز با دوستانی که پایه ات می باشند و تو به حالت ریفلکشن یک پایت را انداخته بر روی ان یکی پا و با خیالی راحت تر از انچه بتوان تصور کرد کیسه ی تخمه ی سفید را دراورده و کلهم ان را در حلقت می چپانی و از صدای قرچ قرچ کردن به هنگامه ی دیدن اوج فیلم و سکانس حساسش و از تهدیدات جدی دوستان لذت می بری ٬ و نه انکه سادیسم داشته باشی تنها به این خاطر که همراهانت در کنارت چمبره زده اند و تو می دانی که هستی !

زندگی یعنی لحظه ای ٬ دمی ٬ فرصت غم خوردن نیست ..
و شادمانی چیزیست که گاه در مدح غم می سراید !

این یعنی زندگی .. نه انقدر که سیب زمینی شویم و نه انقدر که حساس و جزیی نگر !
در کل بی خیالش ..

 

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت |
 

دوباره شروع شد همون فصل همیشگی ٬ همان رسیدن به انتهای خط و از نو پیوستن به ابتدای این نقطه تا خط شدن !!! فهمیدی؟!!! نه نمی فهمی ! وقتی نگاهت رنگیست درک خطوط سیاه و سپید را نداری ! زندگی زیباست ٬ بی شک ! و من جنبه ی این همه زیبایی را ندارم !
نمیدانم چرا هر وقت می خواهم بنویسم ذهنش پرش می دهد تصاویر را و به زعم ان جمله ها بی ربط می شود ! بی خیال !
می دانی تغییر جز جدایی ناپذیر زندگی ادم هاست و نمی توان از ان فرار کرد ! دوستی می گوید اگر می خواهی بمانی باید تغییر کنی و من می گویم اگر نخواهم بمانم تکلیف من چیست ؟!!!
گاهی دلبسته ی شخصی می شوی که محورش شخصیتی است که با ان مانور می دهد و تو را هر لحظه شیفته و والای ابدی می کند ٬ جدا از انکه بدانی ادمیان در حال پوست اندازی مکرر اند و انقدر جزیی است که کسی متوجه اش نمی شود و زمانی به خود می ایی که میبینی تو مانده ای و تنها تصویر ادمی که روزی تو را به عرش رساند ٬ بی انکه بدانی ان تصویر تنها صورتکی کذایی بود که با ان بازی می داد من و این ذهن خام و احمق را !
خرده ای بر ان نیست ٬ برای انکه بالاتر روی بی شک باید افتاب پرست بود ! لحنت را عوض کنی و وانمود که من خودم هستم و لبخندی بر پهنای صورتت لک ننگین اغراقی ناگزیر باشد !
ان وقت می شود که هم تو دیوانه می شوی و هم او که خود را می پوشاند ! و البته اضافه کنم این " عادت " بتونه کار خوبی است !!!
یکی نظری خصوصی گذاشته که تو چرا نوسانات داری؟ هر وقت سر می زنم با یک پستی بر خلاف پست پیش مواجه می شوم ! گاهی دست نوشته است و گاهی بر محوریت طنز و ...
راست می گویی ذهنم همیشه در حال ورجه کردن است بی انکه دلیلش را بدانم !
شاید سعی می کنم اینجا خودم باشم و هر چه احساس می گذرد را به نمایش بگذارم !
شاید روزهاست بی تفاوت شده ام و گهگاه جرقه می بینم !
در واقع همینه که هست !!!

*****************

جشنواره را دوست دارم ٬ و در صف طویل تمام ناشدنی ایستادن را بیشتر ! نمی دانم چرا شاید مازوخیسم دارم ! اما دوست دارم این دوست داشتن صرفا اهمیت دارد نه حسی دیگر !

ماکارونی را دوست دارم شاید به این خاطر که مامان انزجار خاصی داشت از ان در عنفوان کودکی اش !
بچه که بودم همه جا عنوان می کردم حتی سر میز شام و همین باعث می شد که یا دست از غذا بکشند و یا کمتر بلمبانند و این کاملا ان چیزی بود که من دوست داشتم !!! و می نشستم و در کمال اسودگی خاطر چندین پرس را تنها با چنگالی که دورش پیچ می دادم ٬ هورت می کشیدم !!! لبخندی از سر شیطنتی کودکانه می زدم !!!

با حیوانات میونه ی خوبی دارم چرا که تا انجا که یادم همیشه در خانه ی ما جوجه اردک و جوجه ی مرغ ماشینی ول می گشست البته که درون جعبه ای که برای همین امر پدر تدارک دیده بود !
همیشه ی خدا هم یا سرما می خوردند و یا طاسی می گرفتند!
حتی کرم ابریشم هم داشتم و گاهی می گرفتمشان و در هوا می رقصاندمشان !
قورباغه را هم که از اب راکد مانده ی مرداب می گرفتم و بزرگشان می کردم ان هم در همان حوالی رفتن به شمال و ماندن و الا مامان نمی گذاشت با خود به خانه بیاورمشان !
اما الان وضع به کل فرق می کند ... امروز فکر کرم و قورباغه هم برای چشندش اور است چه برسد که حتی بتوانم حلزون ٬ ان هم به چه بزرگی را با خودم به گردش ببرم !!!
کودکی چه دوره ای شگرفتی است !

من هنوز هم کودکم ٬ بزرگ شده ام اما روحم هنوز در تناقض است!

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت |
 

امسال احساسم گمانه می زند که رتبه بندی فیلم ها بالاتر از سال پیش است !
قرار بود بلیت های پیش فروش را بگیریم که نگرفتیم ! استانه ی حوصله مان درب نداشت و یا شاید اعصابمان صبر نداشت و خاطره ی پارسال برایم مشمئز کننده بود که به خاطرش این همه فرسنگ راه را تا سینما فلسطین برویم و اخر هم بفهمی گروه انتخابیت اصلا در لیست اصلی فروش فیلم ها قرار نگرفته !

امسال هم همین رویداد ٬ رخداد !!!
بیزنس بازار سیاه که نگو رونقی دارد که نپرس ! 
از ان ادم های علاف که دسته پر ملاتی از بلیت های جشنواره را می جنبانند تا تو را وسوسه کنند ( به صورت اسلو مویشن ) ! اما من وسوسه نمی شم ٬ نمی دانم چرا !
سینمای فرهیخته ی " فرهنگ " که برای خودش جولانی می دهد !
یکی را ان وسط وایستانده! که از قضا بسیار هم امر بهش مشتبه شده است ! مردم را به صف می کند و اسم می نویسد و در جلوی چشمان به صف ایستادگان پارتی بازی می کند و در پسش انکار که کفر همه را بر می انگیزد و همینطور مشتان گره کرده را ! که پس گردنی پر نهیب نصیبش کنیم !!!
اتفاقآ خیلی هم جنتلمنگ بود و بسیار با جذبه چرا که ابروانش را به صورت ۸ شکسته یه لنگه وار برداشته بود و هی مکررا اخمی بر پیشانیش می انداخت که یعنی ایهالناس از من بترسید!!!
دختری را به خاطر بی ادبیش از صف اخراج کرد و دختر با صدای گرمپی دوباره به صف بازگشت و من دیگر ان پسرک را ندیدم !!!!

جالب تر انجاست که به فکر پشتی اقایون بوده و هی نرده هایی را که بوی فاضلاب می داد را می چیدند و ان ها میمون وار دستانشان را اویزان می کردند و گاهی هم برای رفع خستگی بالانس می زدند !
و خانم ها باید یک لنگه پا تا اخرین لحظه می ایستادند که مبادا بنشینند و باعث انبساط خاطر سیبیل داران کذایی شود !!! بر منکرش هم لعنت !

روز اول یعنی در همان بحبحه ی جشنواره ی بین المللی " بیست " را دیدیم ! ان هم بعد از خفتی که مشمول مدیریت نا صحیح و مضحک و " مبتذل " ! سینمای " فرهنگ " بود !
بلیت ها هم سپید بود نه شماره صندلی و نه ردیفی !
هر کس هر جا صندلی می دید و برایش جلوه می کرد خودش را پرتاپ می کرد !!!
فیلم بسیار متوسطی بود و راکد !
از اول تا اخر فیلم روند کندی داشت که گاهآ برای تسلای اعصاب تماشاگر یه بشگن می امدند و باز چشم ها خمار می شد !
بازیگران دیالوگ انچنانی نداشتند تمام مدت مشغول کار بودند و پشت چشم نازک می کردند !
خمسه اما از قضا بسیار در نقشش غوطه می خورد به طوریکه  انگار اصلا از همان ابتدا اشپز متولد شده است !!!

روز بعد  " سو-پر استار " را رفتیم با بلیتی مجانی که بسیار خشنود بودیم و به جای ایستادن در صف از کنار ادم های اویزان رد میشدیم و فخر می فروختیم و نیشمان را باز می کردیم ! چه حالی داد خدایی !!!
تهمیه میلانی  و ایل و تبارش هم با گل و بلبل امده بودند !
دخترکی دسته گلی در دستش بود که حس می کردی هر لحظه امکان برعکس شدنش بسیار قوت می گرفت و باز از قوتش کم می شد و تو نفس راحتی می کشیدی چون دقیقآ پشت سرت بود و میلانی مقابلت و اگر اتفاق چپ شدن حادث می شد پوزیشنی بود که فکرش را هم نمی توانی بکنی !
داخل سالن منتظر دوستی بودم و از ان دور خیل جمعیت لب و لوچه اویزان را می دیدم و صدای بلیت فروش را که تمام شد ٬ می فهمی ؟!!!
رفتم و نگاهی به دو سالن سینما انداختم و با کمال مسرت شاهد صندلی های خالی بودم که جون می داد برای انکه دراز بکشی و فیلم را تماشا کنی !
شهاب حسینی و میلانی و ... چندیدن عدد هنرور محترم دیگر در کنار و جلو پشتمان جلوس کرده بودند و من جرئت هیچ اظهار نظری در قبال فیلمی که داشتند به خوردمان می دادند نداشتم !
خصوصا اینکه نمی دانم چرا از میلانی حساب می بردم !!! همان لحظه دلم به حال مردان خیلی سوخت!
فیلم هیچ مضمون قابل توجهی نداشت ! اغراق داشت خصوصا حرف های ان دخترک فسقلی و متنبه شدن پدر !!!
میلانی می پرسد چطور بود ؟!!! با ترس و لرز جواب می دهم که ای بد نبود ! وقتی میبینم ارام است ادامه می دهم که می توانست بهتر باشد !!!
نمی دانم کی می پرسد که دوست داری بازیگر شوی ؟
جوابم میون صداها گم شد !!!

راستی " صداها " جالب توجه است ٬ بروید حتما ! بعدآ در باره اش صحبت می کنم !

امروز هم " شبانه روز " را دیدیم !
به جرئت می توانم بگویم که بهترین فیلمی بود که این اواخر روی پرده ی سینماها دیده بودم !
از بازی قابل قبول بازیگران که بگذریم ان هم به سبب پر ستاده بودن فیلم ٬ طراحی صحنه و نورپردازی و دکوپاژ بسیار قابل توجه بود ... خصوصا کلوز اپ ابتدایی فیلم و لانگ شات اخر !
گارگردانان الحق توانسته بودند بازی خوبی از بازیگرانش بگیرند !
بهداد هم که به سبب گریم ثقیلش حس می کردی که سنگین شده و توان راه رفتن ازش سلب !
دست خانم سودابه درد نکند با این گریمشان ٬ گل کاشته اند !
نمیدانم بگویم چه نقشی در این فیلم دارد را یا نه می ترسم جریان لو رود کیفش برود از تاروپود !
خودتان بروید ببینید ! ( تیزر تبلیغاتی ) !
البته زیاد بهش اشاره شده پس می گویم !
نقش پیرمردی هفتاد ساله را ایفا کرده که اگر به خاطر صدای به قول کنار دستیمان تابلویش نبود ٬ نمیفهمیدی ! البته که به هوش و ذکاوت خودت بستگی دارد !
از ان دسته فیلم هایی است که نظیرش کم است ...

باقی فیلم ها را هم که قرار است تا اخرین روز ۲۲ بهمن ماه برویم با چشمان چپ و گوش های کر و اعصاب متشنج برگردیم !
بعدا در مورد اینکه کدام فیلم به سیمرغ نزدیک تر است را نظر می دهم !
البته که پارتی نقش بسزایی را در جهت انتخاب و غیره دارد ٬ همینطور انتخاب بازیگران !
اگر دیدید امسال بعضآ بعضی از بازیگران سرخوش نمود می کنند و مستطیل شیشیه ای به نام سیمرغ را در هوا تکان می دهند بدانید امسال ان پارتی های ضخیم شامل حالشان شده است !!!!                                                      

                                                                                                              وسّلام !!!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت |
 

زمان زیادی از نبودنم گذشته !
نه خوشم نیومد جمله بندی بر اساس گفتار صادقانه نبود !!!
زمان زیادی از نیامدنم و اثبات زنده بودنم گذشته است ... کما فی السابق البته !!!
عین خیال کسی هم نیست ٬ انتظاری هم ندارم و نداشتم !
اما بذار بگم چی دوست دارم !
انقدرررررررر خواننده داشته باشم که هر روز به شوق جواب دادن به ان ها مسیرم رو به سمت این وبلاگ کج کنم !!!!
حوصله ام سر نره از بی حوصله گی معمول این روزهام ...
گیجم !!!

شاید اسم این وبلاگ رو عوض کنم یا ... ببندمش یکی دیگه بزنم یا ... خستم !!!

برم فکر کنم بیام !!!


 

+ نوشته شده توسط یک من! در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت |
 

هر چه می کنم ٬ جواب نمیدهد ! برنمیدارد !!! و یا اشغال میزند ... این ذهن اشفته ی من !
نمیدانم چه مرگش است که گاه اسوده به خیالی می رود ٬ سوت میزند و گاه بی امان زنگ ناقوس دار را در پی هم موج می زند !!!
خسته ام ... نه نیستم ! تنها دلم مجالی می خواهد برای چشم گذاشتن به روی هر چه تصویر است !
اینروزها خیالی بر اندیشه ام نقش نمیبندد ٬ هر چه هست تکراریست و کهنه ! و خسته ام میکند مرور دوباره اش ... که باز به یادم می اورد که هنوز که هنوز است ان مقصد راهش بسته است و شاه کلیدش هم گم !!! چه مسخرست !

اصلا می دانی بگذار بی کنایه بگویمت ... دلم تنگ است برای دیروز ٬ برای ان کودکی که امروز گم شده است !
روزی تمام حرف هایم را قورت می دادم و امروز بی هیچ تردیدی مینویسمشان ! عجیب است!
نمیدانم شاید بزرگ شده ام اخر میدانی بزرگ که شوی همه چیز برایت کوچک می شود و من ان بالا ایستاده ام ٬ و تنها نگاه می کنم من دیروزم را ٬ بی تفاوت !
راستی بزرگ که شوی ٬ قد می کشی ! اما شاید شمایلت بر اندیشه ات قرینه نشود ! پس تا دیر نشده سعی کن روحت را کش بدهی که فریب دهی ٬ تا گولت نزدند !!!

ادم های زیادی امدند در حوالی من که ناب می زنند ٬ نمیدانم هنوز باید امتحان پس دهند ٬ میگویند سختگیرم ! نیستم ... تا زمانی که همراهانم با من هم مسیر هستند !!!

 

 

* دلم  تئاتر می خواهد ٬ می خواهم تنها بروم بلیت بگیرم و یک نمایش ناب ببینم ! مهم نیست اثری از یثربی باشد یا اییش و یا بهرام و یا ... اروند دشت ارای ! مهم حس خوبیست که نسبت به  تئاترشهر دارم و بعد از ان رفتن به کافه انتراکت ... اه اصلا یادم نبود که سوخت !!!!! میروم چهار پایه اگر انقدر شلوغ نباشد که این روزها استانه تحملم غیر قابل کنترل شده است !!!

* راستی دلم یک فیلم ناب هم می خواهد ! دعوت و کنعان که چنگی به دل نزد ! اواز گنجشکها اما به دل نشست ... خواب زمستانی و محیا هم که هنوز دیدنش میسر نشده است ! امیدوارم بعد از دیدنشان حالم موکول به کاش نمیدیدمشان ٬ نشود !!!

* این روزها حال و هوایم " هنری " تر شده است !!!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت |
 

                              روزها چه زود می گذره ... " عامیانه - خودمانی " !

 

دوباره شروع شد ! شروع که نه ٬ چیزی تمام نشد که شروع بشه ! مضمون همونه قافیه هی کش میاد !

مهر ... ماه مهر !

همیشه دلبسته اش هستم ٬ مدرسه ... دوران دلمشغولی و بی خیالی ! هنوز خامی ... اون هسته هنوز نپخته مونده و فکر میکنی چه پخی شدی !

دوستان ... اکیپ ۲۰ نفری ! شوخی و خنده و جیغ های بنفش مستمر ... صحبت از نباید ها به هنگامه صحبت معلمت و زل زدن تو چشماش که ... خیالت تخت حواسم با توئـه ! گوشمه که در حوالی این اجبار نیست !!!

تقلب ... هیچ وقت استعدادش رو نداشتم ٬ میخواستم یا نمیخواستم در زمره ی بی کفایتان این امر مسجل بودم !!! اما همان دو -سه باری هم که به این امر وادار شدم اون هم به واسطه تلاش بی ثمرم و نمود تابلو بودنم ٬ دستم رو نشد !
یادم میاد دوستی کنار دستم واقع شده بود و در امر تقلب رسانی شهره عام و خاص بود ٬ معرفتش مد نظرم هست ! ٬ کاغذی به ابعاد ۳ در ۴ در پوسته پاککن گذاشت و مرا با باری ثقیل از علم و کیاست تنها گذاشت با هر جان کندنی بود کاغذ را از پوسته رها کردم و مشغول خبطمان شدیم تا که دوستی دیگر خواستار رساندن همان تقلب شد و من بی هیچ هراسی همان کاغذ مچاله شده را به دو انگشت به سمت جلو پرتاپ کردم که این امر به حالتی اسلو موشن دقیقا روی میزش چپانده شد و جم نخورد و نیشخندی از سر رضایت بر دهانمان مچاله شد !!!

*** سال دوم دبیرستان را هرگز از یاد نمیبرم ...
معلم مثل همیشه یاداوری کرد که باید کتابها کنار دستتان قرار گیرد و به جهت فوق اطمینانی ! که همیشه به شاگردانش ابراز داشت ما از گذاشتن ادوات پت و پهن میان خودمان رها شدیم !
ردیف سمت چپ تمامی پنج میز محدوده ٬ کتابهایشان را به صورت عمودی که امروز فکر میکنم اصلا پایه گذاری برج میلاد از همین جا شروع شد گذاشتند و در وقت شروع امتحان ما بسیار ریلکس کتاب ها را یک دور از اول تا اخر میخواندیم و می نوشتیم ! اینکه میگم ریلکس فی الواقع تمام معنی ریلکس را در بر میگیرد!
برگه ها صحیح شد و همه از دم کل نمره مربوطه را گرفتند و تنها فردی که کسری اش نیم نمره بود من بودم ! چرا که " من " سرم را چرخانده بودم ! و باقی یکسره سرشان داخل ورقه بود ٬ نفس هم نمیکشیدند ! این دقیقا همان جمله معلم بود !!! بعدآ دلایل متعدد دیده شدنمان را مکاشفه کردم و یادم امد که ارتودونسی از دلایل درخشیده شدن من بود ٬ در ان زمانی که نیشمان تا بناگوش باز می شد !

خاطرات زیاد است و به مثابه ان خطرات ... گاهی با بعضی از دوستان این روزها چقدر به ان روزها میخندیم ! قشنگ است با کسانی باشی که جزء تک تک تجارب زندگیت بوده اند و حال می تونی تقسیم و تکرار کنی لحظات تکرار ناشدنی ان روزهای ناب را ...

                                                               *********

              دانشگاه ... یادم میاد دخترخاله ی بزرگمان همیشه جمله ی پر نغز و پر مغزی را میگفت " دانشگاه "  باید رفت !!!!

 و همین یک نکته تکاپویی برای ذهنمان شد که هی به خود بگوییم باید رفت ... باید رفت ... که رفتیم !!!
راست میگویند اینجا جزیی از زندگیت می شود که متفاوت است راست چرا دروغ هم که نخواهم بگم ...

اعتراف میکنم که ۳۶۰ درجه نه اما ۱۸۰ درجه تغییر جهت دادم ! انگار مدارم چرخید ٬ طیفم عوض شد تا ان زمان انتظار دوستانی ماندگار را نداشتم اما حالا دوستانی دارم که با هیچ و همه چیز عوضشان نمیکنم ...!
هنوز که هنوز است کودک درونمان به صورت محسوسی می جنبد !
ان از ادم برفی وسط حیاط و ان از پرتاپ گوله های برفی که تجسم کودکی ام حقیقتا محقق شد در جایی به نام دانشگاه!

   *********

                      کاش ادم هایی به مثابه داداشی بر محور حقیقت می چرخید ! نه ؟!!!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت |
 
در حوالی احساس من ...
 

امروز باران بارید ! من ندیدم باور میکنی در خواب بودم و حس میکردم ٬ ضربه ی شکسته باد و باران در اغوش سنگفرش کوچه و اسفالت کناره رو - همین خلوتگاه عابران را میگویم !
شنیدم که خنکای این باران چه بر دل نمناک و پرتواضع پیش قراول پاییز نشسته است !

در این تلاقی پر طمطراقٍ من در این محدوده ی شکستن ها من اما خلاءیی بیش نیستم!
چه بهتر! من در این بازی نقشی ندارم جز انکار بودنم بر انگاشته ی یک مشت طبق تو خالی کوفتن !   
 
                                                  بیهوده نیست؟!!!

هستم نه اینکه نباشم ٬ اما هی هرازگاهی باید بایستم و انچه بر این مسیر پیموده ام گذشته است را بشمارم به عکس تا زمان رسیدنش ٬ اگر این مقصد رو به هبوط باشد که هست ...!
ذهنم بازی میدهد ٬ گاه ادراک را میبوسد و کنار میگذارد تا من بمانم و همان احساسی که هجمه اش فریب می دهد !

دیدی نگاه اغواگرایانه ان دخترک شوم را؟!!!سنگینی میکرد! تمام تلاشم برانداختن ان نگاه تلخ و پرتزویرش بود با شانه انداختن های پی درپی ام با این امید که سبکتر شود بار افتاده بر شامه ی ذهنم را نشد ٬ تمام حواسم را جلب کرد با انکه با همان نگاه اول نفرت را در عمق بی ظهور مردمکان پر شتابش دیدم ٬ چشم هایی که میتواند حاصل تمام حصول انباشته بر احساست باشد !!! ... چه تلخ است!

چقدر فرق است میان ادمیان ساکن بر پیکره ی وجودت ! گاهی انقدر دلتنگ می شوم ٬ دلتنگ اغوشی که بی تملق باشد و بی ریا ٬ تکیه گاهی سخت باشد ٬ نشکند !

تو پرده ای بیش از انچه بر جسم بی هویتت کشیده شده نیستی! بواسطه ی ان ٬ خطی بر فانی بخاک اغشته ات میزنی و ... پر ! بی هیچ وزنی ازانچه سال هاست وبال گردنت اویزان مانده بود!

میبینی حوالی خواستن و نخواستن باریکه ای بیش نیست ٬ این میان تو هستی و مغلوب انچه دور است ز داشتن ٬ حتی اگر در صحن ناپیدای عالم باشد!

حیف که این قلم نمیتواند بازگوی هرانچه باشد که میگذرد بر من ! گاه نمیتوان قطار کرد و پیدا کلماتی که ببخشد حسی از انچه در تکاپوی پیوستن به ان میگذری ! مگر انکه همسو باشی و تلاقی بر احساس بی توازن من ! ببخش ...

راستی هنوز هم ان همراه همیشگی سال های کودکی ات را به خاطر داری؟!!! همان که در لوای بازی دادنش شاهد بزرگ شدنت بود و قد کشیدنت ؟!! همان که هم درد و دلت بود با تمام بی زبانی اش ! همان کهنه ی امروز ٬ عروسکت را به خاطر داری ؟ همان که امروز گم شده است ؟!!!


                                                                                             
+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت |
                                                   

                                                        او " هم " رفت ...!

 

                                                                       

چه ناباورانه ! عاشقانه دوستش داشتم رضای خانه ی سبز را خواهران غریب به یاد صدای سبزش به یاد
 دوران کودکی ام ... انگار همین دیروز بود اخرین حضورش بر سن - خانه اش سینما و یگانه دیدگانش را
دوخته بود بر تک تکمان ! چقدر خسته بود ... چقدر ...! این اخرین جشن بودنش!!! این اخرین حضورش به
یاری تن خسته اش ! به خدا قلم یاری ام نمیدهد ... خیلی زود بود خیلی - حیف و صد حیف و چه سود
این دلسوزی - این بی قراری ؟!!! " او " هم رفت ! رفت که رفت !!! کاش انسان در این عرصه ی خاکی
هیچ گاه یادش به فراموشی نگراید - هیچگاه دیدگانش خاموش نشود ! هیچگاه ... کاش ان نگاه بر عمق
وجود یکایکمان باقی بماند تا " مرگ " ! ترسم از این است نکند ان شمع وجودمان رفته رفته اب شود -
نکند روزی خاطرمان خاموش شود - حتی کورسوی نماند به یادمان در این ظلمت شب ...! می ترسم !
انسان فراموش کار است تا بوده همین بوده - من اما میشکنم این عهد را ... قلبم را خلا، یی نیست
هرگز ! به سوگش تا می توانی اشک بریز - این دیده ی صداقت انسان به هر سپیدی می ارزد - به خدا می ارزد !                                                 

                                                           تنها فراموش نکن ... !

"خسرو شکیبایی " عزیز مرد لحظه های کودکی ام تا به امروز روحت قرین رحمت الهی - صدایت تا به همیشه ماندگار - وجودت سراسر سبز و یادت همیشه جاودان .
                                                                                               بدرود !

                                                                                                     


                     عکس هایی از مراسم زنده یاد خسرو شکیبایی جمعه ۲۸/۴/۸۷

 

 

 " ستاره بود " شکیبایی که قبلآ مجوز پخش ان صادر نشده بود با توافق رییس سازمان صدا و سیما " شاید " مجوز پخش بگیرد !!!

                          مثل معروف که زیاد داریم اما

                                        " وای بر این جماعت مرده پرست وای " !!!

* امشب در دو قدم مانده به صبح جزییات مراسم خاکسپاری ان مرحوم با جزییات شرح داده خواهد شد !
                                                      شبکه چهارم سیما ساعت ۱۱

 

                                                                                                          روحش شاد .

 

 

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت |

 

امروز مسیر را کج میکنیم ٬ میخواهیم گذری زنیم بر فیلم های حال حاضر و اکران بر پرده سینماهای کشور

نقدی بر سینمای امروز !!!

                                             ضرر ندارد خواندش از ابتدای امر تا اخر

 

  ***    امسال بی اغراق سینما تهی بود ! بی مایه و بیهوده !!! تنها شمار انگشت شماری کمی قابل تامل بود ! این تامل نیز از سر اجبار است و اوقات فراغت را طی طریق کردن ٬ و حیف !!!

   

نمیدانم مشکل چه هست و چه نیست اما ناهمگون است ٬ شکل و ساختار به هم نمی اید ٬ عوامل به هم نمی خورند یا بهتر است بگوییم نامتعادل ! سینما تنها شده است رژه عده ای سوپر ! استارهای باجه پر کن که تنها توانایی چشم و ابرو جابجا کردن در مقابل دوربین بعضآ زوم شده را دارند و به قول بعضی ... و دیگر هیچ ! شاید بشود گفت نابازیگران جوان و خوش سیمای سینما ...!

امروزه کمتر کارگردانانی حاضر به ریسک شده و تنها به پایه های اصلی فیلم توجه کرده ان هم اگر فیلنامه باشد که نیست ! کمبود داریم و اگر داریم همان قصه های تکراری به سبک و سیاقی جدید و پیش پا افتاده و اگر هم قابل تامل باشد به پست ناواردان در این عرصه که قادر به شکل گیری مجموعه ای منسجم نبوده اعم از بازیگران مربوطه می شود یا همان سپردن کاراکترهایی اصلی به همان نابازیگران!
و یا ... اتفاق می افتد که عوامل بعد از جان کندن هایی پر مشقت با عدم پخش مواجه شده ان هم بعد از گذر از گذرگاه ارشاد !

رمز کاراکتر اول - دوم - سوم ... دهم در سینما چگونه می باشد که "من " جذب اخرین نفر می شوم ؟!!!
و بسیار جالب است که اخرین کاراکتر نقشی پررنگ را برعهده دارد و چرخش دوار بر مرکزیت ان فرد در گردش است !

میدانم حواشی یک بازیگر مهم است و بسیار مهمتر همان حواشی است اما نادیده گرفتن فردی که اثری درخشان نگوییم خوب بگوییم بر جای می گذارد و میشود نتیجه گیری کرد که ان فرد خلاق است چرا که از عهده نقش هایی فرعی به خوبی برامده و همگان نگوییم عده ای کثیر هم نه - افرادی را جذب کرده است !
  ما اگر بخواهیم میتوانیم فردی را بکوبانیم به صورتی که تا عمر دارد به صورتی خوابیده به معاش بپردازد و قدرت این را هم داریم که فردی را که در فرش است به عرش ان هم از نوع اعلای ان ببریم چراکه " ایرانی " هستیم و این افتخار بزرگی است !!!

و این بسیار بد است و بدتر از ان بدتر است چرا که فرد دچار خود کم بینی شده است و توهم اعتماد به نفس را میزند ٬ الکی !!! افسار گسیخته هم می شود ٬ بیخودی !!!

این بحث ها تکراریست و ما بلاجبار تکرار میکنیم چراکه مسئولان امر انگار دو انگشت از دو دست را در دو گوش از سمت قرینه بدن فرو کرده و یا فراموش میکنند ٬ یادشان میرود ! و ما تکرار میکنیم چراکه ما ایرانیان یک خصوصیت ویژه و بسیار مهم داریم " ما " دقیقه نود هستیم ! خارجیان گوش هایشان را بگیرند چشم ها هم درویش ٬ این قسمت را تنها هم وطن ببیند !

تنها فیلم سینمایی قابل بحث در نظر نه من تنها (ان دسته از افرادی که از هر بندی رها هستند و بت نساخته اند از ابر سوپر استارهای سینما !!!!!!) مد نظر می باشند ٬ فیلم به همین سادگی با تمام سادگی اش بود و گاهی پیش می اید که دایره زنگی هم خودش را جای بدهد !

امروزه سینما تنها مکان تاریکی است که چراغش پرده سینما است و افراد به خوردن پاپ کرن مشغول می باشد و چه غم انگیز تر می شود اگر پشت سرت صدای برگ ریزان شنیده شود و کناریت با دهان باز صدای غیر مترقبه ی " خورپف! " انتشار دهد ! 
اگر فیلمی دارای پایه و اساس باشد همان که میخکوب میکند یک دم - دیگر رفتگر محترم سینما ناچار به جمع اوری خرده و خرت و اشغال های رستوران فرهنگ و افریقا و اریکه و عصر جدید - نمیشود !!!

و اگر بازیگران ناپخته سینما و ایفاگر نقش های فرعی در تلاش برای بودن در کاراکترهای اصلی فیلم و نه خوانندگی باشند وضع موسیقی و سینمای " ایران " قائدتآ بهتر که نه اما قابل تحمل تر و تامل می شود !
و ان خوش سیمایان سینما نیز اگر تنها بر اندیشه قیاس خود با همان بازیگران (بازیگر) نقش های فرعی فیلم باشد - باشد تا کمی بازی بازیگر شود!

بی محتوا بود نه و بچه گانه ؟!!! بی محتوا نوشته شد تا به رمز بی محتوایی و بیهودگی امروزه " سینمای ایران " پی ببرید !!!

                                    


فیلم های سینمایی در حال اکران

***

تیغ زن

کارگردان : علیرضا داوود نژاد

بازیگران : رضا عطاران، لادن مستوفي، علي صادقي، رضا داودنژاد، مهرداد نوذري، فرزانه ارسطو و ..

 


 


همخانه

کارگردان : مهرداد فرید

بازیگران :  بيتا سحرخيز،‌ عليرضا اشكان، اكبر عبدي، ارژنگ اميرفضلي، مجيد مشيري، عسل بديعي



قرنطینه

کارگردان : منوچهر هادی

بازیگران : حميد گودرزي، نيوشا ضيغمي، افسانه بایگان، رضا عطاران، رضا رويگري، خاطره حاتمي، سجاد قراگزلو و شهره سلطاني و با حضور افسانه بايگان،



انعکاس

کارگردان : رضا کریمی

بازیگران : مهناز افشار، کامبیز دیرباز، حمید گودرزی، شهره قمر، بیتا سحرخیز، رضا رضوی



زن ها فرشته اند

کارگردان : شهرام شاه حسینی

بازیگران : مهتاب كرامتي، نيكي كريمي، امين حيايي، ليلا اوتادي، لادن طباطبايي، مريم سلطاني و محمدرضا شريفي‌نيا



حس پنهان

کارگردان : مصطفی رزاق کریمی

بازیگران : محمدرضا فروتن، مهتاب کرامتی، آتیلا پسیانی، نیوشا ضیغمی و حامد بهداد

 

 

شاید قابل تامل که نه قابل تحمل ترین " اثر برگزیده " حس پنهان باشد ! با بازی اغراق امیز و گاهآ بی اغراق بهداد انطور که از نمای فیلم برمی اید خود بسیار تلاش کرده کریمی نیز بسیار همراهی کرده تا انجا که کاراکترهای دیگر اثری کمرنگتری را در قبال نقش افرینی خود ارائه داده اند!
از نمایی دیگر انطور به نظر میرسد که تنها فرد جدی گیرنده بهداد و عوامل دیگر تنها به جهت سرگرمی به به ایفای نقش پرداخته اند ! 

همچنان در انتظار کنعان - همیشه پای یک زن در میان است ! و اواز گنجشک ها می مانیم !

 

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت |

                                                                        

شركت جن‌پتس ( ‪ ( genpets‬، اقدام به تولید انبوه حیوانات ژنتیكی كرده است كه نمونه آنها در طبیعت وجود ندارد. این موجود زنده در حالت خواب زمستانی در بسته‌بندی‌های مخصوص در فروشگاه‌های این شركت عرضه می‌شود. حیوان خانگی ساخته شده در شركت جن‌پتس مانند دیگر حیوانات دچار درد و رنج می‌شود اما به گونه‌ای ساخته شده كه هنگام درد، سر و صدای زیادی نمی‌كند.

عمر این حیوان یك تا سه سال است و پس از خروج از بسته بندی و برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و كودكان انس می‌گیرد. شركت سازنده این حیوانات اعلام كرده است كه آنها مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی از بدن آنها بریده شود، خونریزی می‌كنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت.

آیا جن پتس زنده است و نفس میکشد ؟ بله جن پتس زنده است و نفس میکشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است . در عین حال در همین حالت هم کاملا زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس میکند. آیا جن پتس چشم هایش را باز میکند ؟ بله ! حدود بیست دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید ، جن پتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند . آیا جن پتس احساسات دارد و چه نوع موجودی است ؟ بله ، جن پتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد ، و شما میتوانید بنا به علاقه تان ، جن پتس باهوش، کم حرف ،شیطون ، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید. آیا جن پتس رشد میکند ؟ چند سال عمر میکند؟ جن پتس رشد کامل خود را داخل بسته انجام میدهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است .

 **توضيح اضافه : این محصول در دو مدل یکی با طول عمر یک سال و دیگری با طول عمر سه سال و در هفت مدل پهلوان(قرمز) ماجراجو (نارنجی) شاد (زرد) آرام (سبز) متین (آبی) روحانی و رویایی(بنفش)ساخته شده‌است. خوب بعد سوال و جواب ها ، جالبه براتون هم بگم که این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد.

                                                                          

همونطور که در این عکس مشاهده میکنید قسمت بالا سمت راست ، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب جن پتس طی مدت زمانیکه در خواب زمستانی است را نشان میدهد و قسمت سمت چپ پایین چند تا چراغ وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان میدهد .

 این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونه‌ای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد.قد آن حدود ۲۰ سانتیمتر و قطرش ۷ سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگ‌تر نمیشود کاملاً درد را احساس می‌کند ولی نمیتواند اصوات بلند تولید کند دارای خون عضله و استخوان است و پس از خروج از جعبه ظرف ۲۰ دقیقه بیدار شده و چشم‌هایش را باز می‌کند. شركت bio-genica در استرليا عروسک‌های جاندار موسوم به (Genpets) را به کمک علم مهندسی ژنتیک به این ترتیب که ترکیبی از ژن‌های خرگوش شامپانزه و خوک با استفاده از القای خواب زمستانی در جعبه نگهداری می‌شود و این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی آن را نشان می‌دهد . در سراسر كره خاكی عرضه خواهد كرد .

برگرفته از سایت : persiancode.com 

                                                                      

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت |

                                                                                    


              

                                      گاهی چقدر دلت برای خود ـ کودکت تنگ می شود !

                                            این فصل : در حسرت سیب زمینی نماندن !

 

  • این روزها دوستان به ما می گویند " سیب زمینی " مثابه بی خیالی در قبال اماده ساختن خود به جهت امر خطیر و خطرناک امتحانات !
  • بر سر جزوه و کتاب هم هرانچه گذشته بر ما گذشته به صورت نگاتیوی پایان ناپذیر بسته بندی شده و خود را حواله ما می کند !!!
  • تصمیم قطعی میگیریم که قاطع باشیم اینبار ذهنمان به طرز معجزه اسایی اینده بین می شود و هرانچه اتفاق قرار است حادث شود به صورت نکاتی کنکوری روانه ی اشتغال ذهنی مان می شود و ما را در جهت مدیریت صحیح تشویق می کند !!!
  • این مصیبت را با دوستان در جریان می گذاری ٬ دلداری که می دهند اشتغال ذهنی مان اشغال تر می شود - اینکه چطور می توانیم کنسرت برویم و هم زمان امتحان بدهیم ! ان هم به اصرار دوستان ما که کلآ اصراری به رفتن نداریم ؟!!!!!!!!
  • اینبار مشتاق خواندن می شوی همینطور الکی ! - این رنگ امیزی اتاق حسمان را در هم می کوبد ٬ فکر می کنم چقدر این - قرمز به رنگ ریشه های فرش نمی اید ! کلآ چقدر همه چیز " زشت " می اید!!!
  • اجبار حکم می کند - هشدار می دهد مشروطی در راه است و من متحول می شوم و از فرشته ی قرینه ی راست تشکر میکنم و همچنان که بساط انواع خوراکی های انرژی زا را فراهم می کنم پفک را هم یک جور وسط ان همه انرژی جا می دهم به عنوان انتراکت !!!
  • خوشحال هستیم که در همان وهله اول دخل هر گونه انواع مواد اغذیه ای را در اورده و توانسته  یک فصل را خوانده ! اما برای راهی شدن در فصل دوم مطمئـنآ دچار فقر و اسپاسم شدید در عضلات شکم شده ٬ پس برای فراموشی رشید پور می بینیم !!!
  • اس ام اس می اید ! اس ام اس می دهیم ... فکر میکنیم که " پیامک " همان ۱۳ تومان می باشد و خیالمان راحت است که قبض " دو برابر " نمی اید !!! برای تنوع فارسی هم ارسال می کنیم اما در نهایت شگفتی همان پینگلیش را ترجیح داده که غیر این صورت می بایست منتظر قبضی با ۵ برابر تحول باشیم !
  • و من همچنان نگران حسی هستم که مسبب " سیب زمینی " شدنمان شده است !!!

                                                                   

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت |

 

                سرخط : گاهی چقدر بار دلت سنگین می شود ٬ هضم هم که نمی شود !

 

این روزها می ایند و می روند ...! خواستگارها نه ! اتفاقات را می گویم !!! هر چند مقصدشان را گاهآ پیش بینی می کنی اما ان دقیقه ۹۰ کذایی که می شود مسیرشان عوض می شود !!!

این روزها که میگذرد ... تصحیح می کنم این روزها که حیران مانده اند چرا نمیگذرند ؟!!!
من روی هوا ایستاده ام ... دلیل این عدم سقوط برمیگرد به خودم ! من به بی وزنی رسیده ام ! نه این که به سبک بالی رسیده باشم ها  و یا رو به موت ٬ نه ! من چند صباحی است که دیگر گول این جاذبه را نمی خورم !

انگار من همچنان ایستا مانده ام ( یاد شعری از زنده یاد امین پور افتادم ) و دنیا همچنان در گذر است بی انکه مرا ببینند ! یا من از دنیا عقب افتاده ام یا دنیا جلو از من ! فرقی نمیکند همچنان !!!

این گفتن حرف های ناگفته بسیار جرائـت می خواهد ٬ می دانستی ؟!!!
این ناگفته زدن ها ترس می اورد - ترس از دست دادن !
ترس از شناساندن خود !
ترس از لو رفتن ذات وجودی ات ! و اینکه نکند منطبق با معیارهای دیگران باشد یا نباشد !!!
این ناگفته ماندن هاست که مسیری را تداعی میکند که نامش جداییست ٬ جدا ماندن از حس همذات پنداری ٬ می دانستی ؟!!!
این همه اغراق !!!!
شک - تردید - توهم - "اغراق٬اغراق٬ اغراق" - تملق - و در اخر دیوانگی !
حاصلش بیش از این هاست ٬ می دانستی ؟!!!

انقدر مهم است که دشمنی را به زور دوست خطاب نمایی و دوستی را حکم به دشمنی ؟!!!

این منفعت طلبی !!! - لعنت به این ویژگی ادمیزادی ... لعنت !!!

می دانم که دوست داری بهترین چهره ای را که از خود سراغ داری را به خوراک دیگران دهی !
و ان دیگری هم بهترین را ... و اما این مرز میان بهترین ها همان بدترین هاست چرا که حقیقی نیست !
تملق است !!!!!

هیچ دقت کرده ای که ادمیزاد چه خصوصیات مضحکی دارد؟!! پس مرز میان ادمیزادی و انسان بودن چیست ؟!!!

ادامه بده ... اصلآ این مضحک بودن ادمیزادهای امروزی مد شده است - نکند که تو خوب باشی که از رده خارج می شوی!
نکند که فرق کنی - تملق نگویی - پاچه نخوارانی - کمر نصف نکنی ... نکند !!!
که از دور خارج می شوی - دیگر در محدوده دید نخواهی بود گرچه خاص می شوی اما می خواهند سر به تنت نباشد !!! ریاکار که باشی دنیا به کامت است !!!

و اما منی که منم و این گزافه گویی ها را فوت می کنم ٬ منی هستم همانند تو - همینقدر مضحک!!!


 ان زمان که خدا مرا به صورت طفلی بر زمینش پرتاپ کرد خاص بودم - اما یاد گرفته ام !!!!
گرچه هنوز همان ویژگی های کودکی درونم سوسویی می زند اما باید به خاطر بسپارم - همرنگ شوم رنگش فرقی نمیکند - حتی یکرنگ هم نباید باشی !!! 
رنگی که باشی نانت به راه است !!!!
و اما هنوز خاص هستم و شیفته و والای همزادان خود!
کاش همینطور بمانم و رنگ عوض نکنم ٬ کاش ...!
و این یکی از ویژگی های خاص ادمیزاد است و ان اعتماد به نفس بالاییست که گاه گاه خفتمان میکند و دیگران را عاصی !

                                                                                        

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت |
 

                        هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست !

 

با این جمله موافق نیستم ! بوی نا امیدی می دهد و یاس ! اگر حقیقتآ قصدت رسیدن باشد که گاهآ پیش می اید که باشد که نیست و این مقصر تو نیستی و  این دودلیست ٬ راه های بسیاری وجود دارد گاهی به نظر می رسد که ماندن بهتر باشد تا پیش رفتن سوی مسیری که تکلیفت حتی با خودت هم مشخص نیست ! ترجیح میدهم انقدر بمانم و این بن بست رویش کم شود و تکانی به خود دهد ٬ دلسوزی اش را هم نمی خواهم ٬ می خواهم از سر اجبار باشد و سه پیچ شدن من ! جسارتم مشخص است ؟!!! همین است من جسارتآ جسور هستم یا میخواهم که باشم ٬ دوست ندارم در جهت جریان متشابه این زندگی از سر حیات حرکت کنم صرفآ ! من ان جریان مخالفم ٬ تا بوده ام همین بوده ام و خواهم بود از همان عنفوان طفولیت که خشم نامتوازنم مثال زدنیست تنها به این جهت که کسی یا چیزی هماهنگ با خواسته ام نبوده است ! این خودخواهی شاید از سر غرور کاذبی باشد که از همان ابتدای خلقتم به جان من افتاد!
من در پی نیستم این زندگیست که پی در پی به دنبال من است تا مرا به مسیر اصلی برگرداند اما این منم که حواشی مسیر را می پسندم ! این اصل خسته کننده است!
من همانم که هستم ٬ میتوانی تغییر کنی اما امان از دگرگونی که با طبیعتت همساز نباشد انوقت تبلورش درونی می شود و حاصلش انفجاریست که عواقبش گریبانگیر ان اجباری می شود که تو را عصیانگر خطاب کرد !
پس همان باش که هستی !
من همانم که هستم نه تغییر میکنم و نه خود را هم جهت با محیط بیرونی ام در میاورم  ! من پر از احساسم و گاهآ عنان گسیخته ٬ هرچه هستم بهتراز تویی هستم که بودنت را انکار و هستی ات را نیست میکنی !!!
من همانم که هستم خواه دوست باش و خواه دشمن! این مسیر انتخابی من است پایانی نیست اما تا انجا که بتوانم هدایتش می کنم !!!
من هم اکنون حس ان ترن هوایی را دارم که بر سراشیبی حکم می راند با سرعت ٬ من صعود کرده ام ٬ پایانش مهم نیست ٬ مهم ان مسیریست که هم اکنون بر من اثر می گذارد ٬ من سقوط نمیکنم !!! هرگز!

                                                                                       

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت |
                              

                                    "  امروز ۷ فروردین سال ۱۳۸۷ "

 

                                                            M                                          

       

                                         هم اکنون این وبلاگ  یک ساله  شد !

 

                                                      ++++++++++

                                                     اینک یکسال گذشت ...

 

                          از بودن ... گفتن ... قصه ها ... غصه ها ... گریه ها ... خنده ها ...
                                                           هرانچه بود ...
                                                          هر انچه شد ...
                                            به دست هم رقم زد و نوشته شد !!!

 

هم اینک دوستانی دارم که تا یکسال گذشته تنها برایم نام اشنا بودن ... اینک میشناسمشان ... تک تکشان را ... یکرنگ و مهربان ... همه مان جزء حلقه دوستی ای می باشیم با نام و بی نام !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

برای من روز میلاد هر شخص جاندار از با اهمیت ترین نکات قابل توجه در زندگی می باشد ! 
روزی است که می توان عمق وجودی هر کسی را درک کرد ٬ می توان دوست داشت ٬ می توان تکیه کرد !
گاهی دلبستگی میان انچه هست ٬ انچه ایستاست و سال ها همان بوده که هست ٬ ایجاد میشود !
برای من و تو فرقی نمیکند ٬ انچه که اهمیت دارد لحظه هایست که به واسطه ان تلاقی روزهایی را خاطره میکند!

این می تواند حتی داشتن پناهگاه کوچکی در این گسترده ی نامحدود مجازی باشد که هرانکس حق ورود را دارد - بی شرط و شروطها !!!

از دوستانی که در این مدت با من همراه بودند و با هر پست شاهد دست نوشته هایشان داخل نظردانی بوده و نبوده ٬ متشکرم.

اگر غفلتی را مرتکب شده و شما امده و ما نیامده ببخشای به بزرگی خودت !

 

 

 به فرض انکه این شیء کیک باشد ٬ فـــــــــــــوت شود در صورت علاقه !

نکته : قبل از فوت ٬ حتمآ از وجود شمع مطمئـن شوید !!!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت |

 

یا مقلب القلوب ولابصار ... یا مدبر الیل و النهار ... یا محول و الحول و الاحوال ... حول حالنا  * الی احسن الحال *

 

 

               صبر کن !....

                           چشم هاتو ببند ...

                                                یه ارزو کن ....

                                                                            حالا ازادی ٬ معطل نکن ...

 

                                                    امید است ...

 

          امید است امسال اسمانمان ابی تر ... ابرهایمان سپیدتر و دل هایمان رنگین تر باشد!

                                          امید است امسال سالی پرِ از یکرنگی باشد ...

                            امید است امسال سالی پر‌ِ از - درک حقیقت -  باشد! میانِ (من و تو )!

                               امید است امسال لبخند گاه و بی گاه به روی لبهایمان بنشیند !!!

                                  امید است امسال سالی پرِ سازش باشد ! میانِ (من و تو )!

                       امید است امسال غم حوصله اش سر رود ... دل بکند از میانِ (من و تو ) !

                                امید است امسال همت کنیم ... خالی نکنیم پشت یکدیگر را !

                                                   امید است امسال بر اوج باشیم ... 

      بالا که می روی گاهی نگاه کن سکوی اخر را چشمی هنوز منتظر دست های توست ! اگر بالا نمی اوریش لااقل دست هایش را به گرمی بفشار شاید سرمای دست هایش یادت بماند !!!!!

                               امید است امسال بره ها همان بره باشند و گرگ ها همان گرک !

                                                 میش ها هم همان نقش خود را ایفا کنند ! 

                                         وای بر ما اگر لباس هایمان جا به جا شوند !

                امید است امسال سالی پرِِ از الطافی باشد که می بارد بر سر( من و تو)!

                                    پیوست : (من و تو) ! => جنبه ای عمومی دارد !

 

                    

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت |

 

پیش گفتار : گاهی ادم چقدر تو زندگی کم میاره مگه نه ؟!!! ... ولی من هیچ وقت کم نیاوردم! خواستم در جریان باشی !!!!!

 

سلااااام ... قبل از هر سخن اضافه ای عذرمان را بابت تاخیر کمی زیادی پذیرا باشید !!! بعضآ دوستان مارا با لطف خود شرمنده  کرده و از طریق کامنتدونی و پیامک دونی و ایمیل دونی از نگرانی خود مطلع و عرق شرم را بر روی پیشانیمان روان کرده! شرمنده!

در توضیح سوال بعضآ دوستان از باب زنده بودنمان خواستیم رفع توهم شود و زیادی خوشحال نباشید کماکان نفس میکشیم و خوشحال می باشیم !!!!! تا شود ... !!! دو نقطه وینک !

* اعتراف میکنیم که دلمان بسیار هوای وبلاگمان را کرده بود و علل الخصوص دوستانمان را !
* انشالا در توضیح تاخیرمان حکایت نامه ای نوشته و به زودی به رویت شما خواهد رسید !

پیشاپیش بعد از ختم به خیر شدن روز ممنوع و الذکر !!! ۲۵ ام بهمن ماه ... روز ۲۹ ام بهمن اسفندگان نیز بر جمیع شما مبارک ...!                   

                                                        

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت |
 

          

     "  شرح مختصری از باب کنسرت حمید عسگری و  ..... اریان ! "

 

                                      دوم دی ماه سال ۸۶ ... سالن وزارت کشور .
                                 سوم و چهارم دی ماه سال ۸۶ ... سالن وزارت کشور .

                                      " توصیه میشود تا اخر خط پیش روید "

                              

 ......

      اینک به درب محوطه رسیده ایم ... ادم های بسیاری پراکنده می باشند در اطراف درب !

      درب باز می شود ... !

   جمعیت به طرف درب ! می رود بسیار با پیوستگی و ارامش! به جهت بسیار با کلاس بودن ! هجوم نمی اورند !!!
    (زین پس شاید درسی باشد برای  افراد دیگر با کلاس دیگر ! )

   موجی بسیار به چشم میخورد ... هوا بس ناجوانمردانه سرد است !!!! به صورتی که افراد در حال   حرکات ویبرشن ! می باشند !!!!

...................................  

با احوال پرسی مختصر توسط عسکری (عسگری) ! اولین موزیک به صورت زنده و اختصاصی پخش می شود !

ملت به وجد می ایند !!!

افرادی در جهت کنترل وجدیات ملت رفت و امد می کنند !!!

اما کماکان ملت در حالت وجد زدگی می باشند و بعضآ از خود حرکات موزون اقدام می نمایند !!!

                                                                              

......

اجرای بند سوم ...

عسکری اشتباهآ از رییس فرهنگ ارشاد تشکر میکند !

تذکر می دهند ... !

عسگری همراه با شرمی توام با ترسی حاکی از ... ! تصحیح می کند !

تشکر می کنیم همگی ! از حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی !

این تشکر هر باز پس از اجرای هر ترانه به صورت مکررات تکرار میشد (همراه با نشان داده شدگی فیس!)

...................................         

                                        

با اجرای چهار ترانه تنفس اعلام میشود !

کماکان نفس میکشیم ... گاهآ خوردنی می خورند ! من جمله مضرترین اغذیه که همانا چیپس می باشد همراه با نوشابه !!!!!!!!

جناب گلزار همراه با کلاه و شال گردنی که همانا پیش خود فکر میکرده عمرآ !!! قابل شناسایی باشد ... توسط اهالی محترم کشف و ضبط شد !!!

ملت به صورت یورتمه وار ! حمله کرده ! به صورتی که گاهآ دیده شد بعضآ از لوژ بالا نیز خود را به صورت شیرجه وار به درون لوژ هم کف پرتاپ کرده و تنها صدایی حاکی از ترکانده شدن چیزکی شنیده شده !!! (مصداق بارز انچه می گوییم همانا اهالی رادیو جوان هر کجا که باشند حتمآ شنیده میشوند !!! )

گلزار می رود !!! ( بر لبش زمزمه ای خوانده شد ... برمیگردم ... حتمآ ) !!!!!

...................................  

اجرای بند چهارم ...

اینبار گروه ترانه سرا و ترانه خوان اوای خود را بسیار گسترده تر پخش کرده ... همراه با ازدیاد رقص نور و فرا نور ... فرا صوت !!!!!!! فرا حرکات اکروباتیک از نشیمن گاه ها .. !

                                                                

اینبار خبری از تشکرات مکرر نبود ... و ما خود به این نتیجه رسیدیم که وزیر محترم به سمت و سویی دیگری عزیمت کرده اند !

گلزار امد !!! اینبار با تفاوتی عظیم ناک ! بی کلاه و شال گردن کذایی ! بی تشکیلات !!!

دخترکی چهار یا پنج ساله نشسته در کنار دست ( ما ) ردیف جلو از سمت گلزار سه ردیف به عقب !!! همراه با جناب عسکری تمامی ترانه ها را خوانده و لغب ام پی تیری فشرده را از ان خود کرد !!!!!

...................................  

 

عسکری اینبار نیز شروع به معرفی گروه موسیقی اش نمود ...

عسکری دو یا سه عدد ترانه جدید را اجرا به هوای انکه برای افراد تازگی داشته باشد ... اما در نهایت نا مروتی ...  ملت ! در صدد همراهی با ان به صورت خواندن ترانه ها اقدام نمودند !

.....

       اخرین ترانه به صورت درخواستی که با همکاری همه حاضرین حاضر در سالن اجرا شد !!!!!

 

پ ن : در اینجا قابل ذکر می باشد که دسته گل هایی عظیم از سمت هوادار ها به سوی جناب عسکری روانه شد !!!

پ ن : چقدر گلزار در مرغزار شد !!!!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                    اینجا کنسرت اریان ...

در اینجا نکته ای قابل ذکر می ماند ... این کنسرت تفاوتی عظیم با دیگر اجراها از سوی دیگر هنرمندان موسیقی داشت و ان حضور بسیار گسترده و چشم گیر  " جناب سردار رادان " همراه با دیگر اهالی طرح امنیت اجتماعی که به صورت تماشاچی بعضآ به چشم می خوردند !

                                                                 

  

    v علاقه ی شدید سردار رادان به گروه اریان باعث وجود اینچنین شرایط بی همتایی شده بود !!!!!!

    v  ملت این گروه بزرگ موسیقی را  دو انگشتی همراهی می کردند ... و بعضآ یک انگشتی !!!!

    v   تنها یک موزیک جدید توسط گروه اجرا و باقی ان تکرار و مکررات به سبکی بعضآ جدید بود !

 

 به علت رعایت طرح امنیت اجتماعی و همکاری با ضابطان از توضیح و تفسیر بیشتر خودداری می کنیم !

...................................  

 

پ ن : از امروز در پاکستان به مدت سه روز عزای عمومی شکل گرفت !

پ ن : مارادونای کبیر ! کماکان در قلبش ایرانیان را جای نهاده است !!!! در پاسخ به واکنش چرایی دوست داشتش تنها سکوت میکند و باز جمله ی کذایی " من ایرانی ها را در قلب خود جای می نهم " را تحویل می دهد !!!!

پ ن : برای یافتن عکس های باقی به سایت های خبرگزاری مراجعه کنید !

                                                    

زندگي شاید درک همين امروز است ... فهم نفهميدن هاست ! ظرف امروز پر از بودن توست ... شايد اين خنده که امروز دريغش کرديم آخرين لحظه همراهي ماست !!!

 

عیدتان مبارک ... ایامتان خوش .

 

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت |

 

                              امشب بهانه ایست به هوای رفتنش ... فصل محبوبم !

                      توجه شود که : در اینجا محبوبم به معنی دوستداشتنی می باشد !!!

پند امروز ... 

        گرچه نمی اموزی اش ! ... گرچه درس نمیگیری اش! ... گرچه پند نمیگیری ... نمیگیرم اش!!!

زندگي شاید درک همين امروز است ... فهم نفهميدن هاست ! ظرف امروز پر از بودن توست ... شايد اين خنده که امروز دريغش کرديم آخرين لحظه همراهي ماست !!!

 

                            پاییز برای من همیشه یاداور دوران خوش کودکی است ... 

پیش گفتار ... 

    چقدر دلم هوای ... 

ساحل   -  دریا    -  سکوت   -  اتش   -  اسمان   -  سیب زمینی   - نمک   - نسیم    - سنگ    - ارامش    - لبخند    -  خودم  و  خودش  -  نفس  -   برف  ... !
 

مخلص کلام : " چقدر دلم هوای شمال با سکوتی لبریز از ارامشش - اسمان پر ستاره اش - اتشی گرم همراه با سیب زمینی سرخ شده اش - لبخندی حاکی از رضایتش - نسیمی خنک - من باشم و خودش - بوی برف می اید - سپید می شود - برف می بارد - همراه با صدای خش خشش - پاییز من ! - رد پای خاطرش - می ماند در ذهن من - چه خوب است که تکرار می شود ! - عمیق نفس می کشم - شاید این اخرین غنمیت هستی ام باشد ... !!!

                 در اینجا نمک را تنها برای سیب زمینی مان می خواستیم - کارایی دیگری نداشت !!!

 

 

                                   " امشب  شب  یلداست "

 

بیا ای دل کمی وارونه گردیم T  برای هم کمی دیوونه گردیم T شب یلدا شده نزدیک ای دوست T برای هم بیا هندونه گردیم !!!

        

 

این شب نشینی جمعی را همراه با یاران و اشنایان همیشگی اش " پدر و مادر بزرگ ها " تبریک می گوییم !


شاید بهانه ای باشد برای یاد ان یارانی که شاید دیگر همراهمان نیستند !
مشابه اش پدربزرگ اینجانب که دو سال از اخرین همراهیش با ما می گذرد ... اما هنوز به لطف ان روزها خاطرش را تداعی میکنیم ... شاید وجودش در قلبمان جاریست !!!

امشب شب بزرگیست ... گرچه شب شادیست ... اما چیزی را در وجودمان به یاد می اورد و ان پیمانه ایست که با پر و خالی شدنش هنگامه مرگ است و تولد ! ... و این حقیقتیست بی شک غیر قابل انکار!

 

                                            بهار بود ... پاییز امد ... زمستان  شد !

                                          در اینجا تابستان به کارمان نمی اید !!!

 

                                   نکته : شب یلدا گاهآ در کشور روسیه رواج دارد !!!!

V  میلاد حضرت عیسی مسیح و عید سال نو  میلادی را به تمامی هموطنان مسیحیمان پیشاپیش تبریک می گویم !

 

" تا سال دیگر - شب یلدایی دیگر - شب نشینی دیگر "

                                                                                          بدرود

 

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت |
 

                       

                                                   شرح مشروح خبرهایی ...!!!

 

                            امسال ۹۰٪ از داوطلبان کنکور وارد دانشگاه میشود !!! 

سال تحصیلی جدید ::

به علت کثرت جمعیت دانشجویانمان هم اینک طرح سه شیف بودن دانشگاه ها  در دست ساخت قرار دارد !!!!دانشجویان عزیز لطفآ بعدآ مراجعه نمایید!

      تعرفه ی پیام کوتاه باید ! کاهش یابد !!!! ... این هزینه باید ! کمتر از ۱۰۰ ریال باشد !!!

هفته ای دیگر ::

 طی بیانیه ها و کنفرانس های متعدد به این نتیجه رسیدیم که این تعرفه نه تنها عالی ست بلکه بسیار هم با صرفه می باشد ... کم نمیکنیم - بحث نکنید !!!

سال بعد ::

      تعرفه پیام کوتاه شاید ! کاهش یابد !!!! ... این هزینه باید ! کمتر از ۱۰۰۰۰ ریال باشد !!!!!

                                       

قابل ذکر می باشد که ::
زین پس بخشی به این وبلاگ اضافه خواهد به نام " شرح مشروح خبرهایی ... !!! " ...
این خبرها قائدتآ از رسانه ی ملی پخش گردیده و ما بسیار به ان ابراز ارادت میکنیم !!! و خوشمان می اید !!! و به شیوه ای دیگر با منظره ای دیگر به ان مینگریم !!!
ذکر به کار بردن خبرهایی بسیار مهم می باشد ... به دلیلی که هر خبری قابل برگرداندن به شیوه های نوشتاری دیگر نمی باشد !!!!

 

                              v   v   v   v   v 

** دومین مراسم سالگرد منوچهر نوذری - استاد بی بدیع طنزپرداز کشور در ساختمان کنفرانس شهدای رادیو جوان برگزار شد ! 

** ایران - حلقه وب رادیو جوان ... سفرهای استانی رادیو جوان هم اینک اغاز شده و دومین سفر به شهر ... ! در حال تدارک می باشد !
دور دنیا در هشتاد روز ممکن شد ... امار دقیقی از مدت زمان گذر از ایران به صورت حلقه وار موجود نمی باشد ... هم اکنون در دست بررسی است !!!!

                                                 v   v   v   v   v

 

گاهآ عقیده بر این داریم که هر کس در اسمان پهناور کائنات ستاره ای از ان خود دارد ! به هنگام تولد شخص ستاره ای هم متولد خواهد شد .. که بعضآ درخشنده می باشد و گاهآ درخشان ! و با وجود شخص همراه است تا هر نا کجا ... فقط کافیست به اسمان نظری بیافکنی انوقت موجی از شیفتگی و تعلق و همراه با ترسی پیوسته وجود ادمیان را فرا میگیرد!و نابود خواهد شد با نابودی انسان !   
بعضآ زمانی که غرق در خوشی دقیقه وار زندگی هستیم ... از یاد می بریم هر انچه را به یادش به ارامش نهایی می رسیدیم ... اما تا وجودمان را خلاءیی فرا میگیرد به یاد تنها یاداور ارامش مان یا همان اعتقاداتی می افتیم که در زمان هایی خاص باز تنها یاور همیشه همراهمان خواهد بود ...  رو به اسمان به وسعت هرچه داشته و نداشته رو میکنیم همراه با طلب عجزی خالصانه ...! هر انچه را تا به این لحظه به باورمان راه نبرده بود ... باور میکنیم ...! حتی ... ان هایی که ایمان قلبیشان سوسویی بسیار اندک می

باشد ...

                                                                                                   

                                                                                                   

 

w چقدر وابسته به این چنین اعتقاداتی می باشی ؟!!  
w چقدر در وجودت ان ستاره می درخشد هر چند با سوسویی بسیار اندک ؟!!
w ایا حقیقتآ اعتقادی به وجودت همراه با تولد ستارگان ... و با نبودنت نابودیشان را داری ؟!
w چقدر این جهان با تو همراه بوده است ؟! چقدر با امال و ارزوهایت برابری می کند ؟!!
w     چقدر اهمیت داری ؟!!!
w اگر بخواهی سطحی از هماهنگی کائنات رابا ارمان هایت بسنجی چه نمره ای را به این سطحی از برابری و خواستن می دهی؟! 

این شمارش شاید میزان تقریبی رضایت شما از خود - و تمامی عوامل زنجیروار ان باشد .... 
                         "   ۱  - ۲ -  ۳ -  ۴ -  ۵ -  ۶ -  ۷ -  ۸  - ۹  - ۱۰  "

    
                         در این وهله همه مان برابریم ... صادقانه پاسخگو باشید .

 

*** دوستان اگر احیانآ با هر پست جدید - خبری در جهت به روز بودن دریافت نمیکنید تنها به حساب مشغله ی بسیار بگذارید ... به جهت اینکه همگان در حلقه ای به نام دوستی در وهله اول می باشیم بنده خود را موظف می دانم به تک تک دوستان هرچند کوتاه - هرچند بدون به جا گذاشتن اثری از خود سری بزنم ! مسیرتان موافق با این مسیر بود در جهت وظیفه محوله اقدام فرمایید ! تاکید میکنم با به جا گذاشتن اثری از خود !!!  

                                                                                    همراهمان باشید...                     

                                                                                                                                        

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت |

 

ارامش ابدی از ان تو باد ...

صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه‌های تنگ پا برهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خیس کاهگل
به پشت بام‌های صبح زود
در هوای بی‌قراری بهار
به خواب‌های خوب دور
به غربت غریب کوچه‌های خاکی صبور
به کرکهای خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوی لحظه‌های هرچه بود یا نبود
به نوجوانی نجیب جوشش غرور
روی گونه‌های بی‌گناهی بلوغ
به لحظه‌ی نگاه ناگهانگی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خیس ترس‌خورده
زیر دانه‌های ریز ریز ابتدای دی
به بوی لحظه‌های هر کجای کی!
به سایه‌های ساکت خنک
به صخره‌های سبز در شکاف آفتاب‌گیر کوه
به هرم آفتاب تفته‌ای
که بی‌گدار
با تمام تشنگی
به آب می‌زنیم
به عصرهای جمعه‌ای
که با دوچرخه‌های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه‌های جبر را
رکاب می‌زنیم
به بوی لحظه‌های بی‌بهانگی
که دل به گریه‌ها و خنده‌های بی‌حساب می‌زنیم
به «آی روزگار...» های حسرت دروغکی
غم فراغ دلبر به خواب ندیده‌ی همیشه بی‌وفا
به جور کردن سه چار بیت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی‌کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه‌ی سفید خاطرات خیس...
صدا تمام شد!
سرم به صخره‌ی سکوت خورد...
آه بی ترانگی!

 

قیصر امین‌پور شب گذشته و بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان دی تهران بستری و علی رغم تلاش پزشکان درگذشت. فقدان این عزیز را به اهالی فرهنگ و هنر و خانواده‌ی داغدارش تسلیت می‌گوئیم.
ايشان متولد سال 1338 در گتوند شوشتر مي باشند و امروز سه شنبه-۸/۸/۸۶  در سن 48 سالگي به دیار باقی شتافتند.

 

اولین قلم
حرف درد را
در دلم نوشته است.
دست سرنوشت، خون درد را
با گِلم سرشته است.
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن، جدا کنم؟
دفتر مرا
دستِ درد می زند ورق
شعر تازه‌ی مرا درد گفته است.
درد هم شنفته است.
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف من نیست.
درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا کنم؟!

 

روحش شاد ... خاطرش در یاد .

           

   برای مشاهده جزییات بیشتر به ادامه مطلب رجوع شود !

 

دوستان این پست در ادامه پست قبلی می باشد
برای درج نظر لطفآ به پست زیرین مراجعه شود !
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یک من! در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت |

 

                             "  پوشش دهی بر فسیل شدگی پست و نظرات قبلی "

     دعای قبل از خواندن !!!

قبل از روئت شدگی باقی متون ... تاخیر این چند وقته مان را به دلیل مشغله های موجود در این زندگانی عاری از هرگونه بیهودگی عذر میخواهیم !
باشد که دستخوش تحول و دگرگونی شویم به صورت همگانی ... امین !

    *********

  اگر پست قبل خاطرتان باشد که هست ... تصویری درج شده بود و ما خواستار نوشتار تصورات ذهنی تان بر پایه تصور و ادراک و حقیقت تصویر شدیم !

تجسمتان خصوصآ برخی از دوستان به نحو احسن بود ! 

** شاید سراغاز تمرینی باشد برای وجود خودتان در به تصویر کشیدن رویا ها و تصورات ذهنیتان و باور این موضوع که گسترش این چنین تجسمات در به حقیقت پیوستن امال ها و ارزویتان نقش بسزایی خواهد داشت !

       نتیجه نخست !

                               به دلخواه میتوانید  "شعاری " از ما به یادگار داشته باشید .

  ** تجسم کنید ... باور داشته باشید ... رسیدن به همین نزدیکیست ! تا حقیقت گردد انچه را خواستنیست !

     حقیقت و درستی این تصویر در واقع همان تصوری بود که از ذهنتان میگذشت ... خوب یا بد همانند تمثیلی از وجود خودتان است !

                                                          *********

و اما شرحی بر هدایای اهدایی ::

۱- یک سکه نیم ربع بهار ازادی به صورت دلخواه نصف شده و اهدا خواهد شد ... و الباقی ان باز پس خواهد شد ! یا خواهیم گرفت الباقی ان را !
محل اعطایی هدایا متعاقبآ اعلام خواهد شد !!!

۲-  ۵ ساعت کمک هزینه سفر به دنیای مجازی و به صورت امکاناتی نظیر ... تنها مجاز بودن به رفت و امد در محل های مورد نظر بوده که نشانه گذاری شده است !
این ۵ ساعت صرف هزینه گردش تنها به داخل وبلاگ مورد نظر می باشد و از هرگونه گردش در سایر وبلاگ ها جدآ خودداری شود! عواقب ناشی از کم شدگی مدت زمان سفر بر عهده خودتان می باشد !

                                             بدون هیچ گونه بهره و سود مالیاتی ...
                                                 ما تنها به فکر شما می باشیم !
                                                          بانک ... بانک همه !!!

  انتخاب افراد انتخابی !

 ** گرچه انتخاب از بین تمامی دوستان کامنت گذار سخت می باشد اما ما تلاش خودمان را می کنیم !

         وانگهی به دلیل اینکه تمامی نظرات برگرفته از همان احساس و ادراکات شخص خودتان به وجود امده و هیچگونه درستی یا نادرستی میان پاسخ های داده شده وجود ندارد ... بر طبق عرضیات پاراگراف بالا ...

           دوستانی که دیدگاهشان متفاوت تر از سایر دوستان می بود انتخاب شدند !!!

               اما تنها به یک نفر از این دوستان ان هدیه ارزنده ! تعلق خواهد گرفت !

                   تنها وظیفه تان انتخاب بهترین دیدگاه از میان ۳ دیدگاه دیگر است!

                                  

مهتا

*******
قایق را بردار قدم هایم تلالو پریشان امواج را بی تاب است و چشم انتظار رسیدن

قرار بی قراری های آسمان,عشق را فریاد میزند پژواکش تا عمق حضورم طنین انداز

میشود چشمهایم را میبندم یـــا هـــو صدای خروش عشق موجهایی که بوسه

باران میکنند گونه ی ساحل را تا اوج آسمان پر میکشد دستانم را بالا میبرم تا اوج

رسیدن همین نزدیکی است ساحل نقره فام ماه میشنوم عطر فیروزه ای اش را

تا رسیدن راهی نیست یک قدم در دریای ایمان    

امید 

*****
"اوج یا حضیض"
من در این بحر غریب
در میان آسمان و دریا
به طنابی بندم،
که گره خورده به مهتاب خدا،
زیر پایم خالیست،
پیش رویم همه آب است فقط
موج به موج،
قایقی می بینم،
که نه قایق
بلکه تابوت هزاران ماهیست.

الهام

******
سیاهی بر سفیدی ها نقش زده و همینطور سفیدی بر سیاهی ها
گاهی تلالو پرفریب روشنایی ها بازیمان میدهد و گاهی بازیش میدهیم
اینکه چه کسی برنده این میدان باشد انچنان مهم نیست
منه ادم تک افتاده ام در این دیار غریب
نمیدانم چنگ بزنم به کدامین ریسمان
نقش پرفریب زیست ...
یا مرز ابدیت
هر چه هست و نیست نشانی از رفتن است
چه باشم و چه نباشم اینجا زندگیست.

                   به شخص برگزیده ۵ ساعت اینترنت رایگان تعلق خواهد گرفت !
                                      این همان خوش قولی ما را می رساند !!!
                     اینجا کماکان مسابقه رادیویی بهترین تجسم دهنده می باشد !
                                                انتخاب دوستمان با خودتان ...
                    تعارف را در کناری بیاندازید ... شجاع باشید ... انتخاب کنید !!!

...

                       بعد از جشن قرانی تسنیم وبلاگ روال عادی خود را بازمیابد !

                                                             حرکت کنید ...

                                     

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت |
        

                                ¤ در نیک و بد نزد خدا٬ یکسان بودیم در ابتدا ...! ¤

 

سلام ...

به تمامی همراهان عزیز و دوستان و رهگذران همیشگی

*********

قبل از هر حرف و  سخنی از تمامی شما خوبان باید تشکری به عمل اوریم به صورت زیاد!!!
شما دوستان عزیزی که در این مدت همراهم بودید ... و گاهآ مرهم دردمان!
با تمامی حرف های قشنگتان ... نوشته های پر از صمیمیتتان!

متشکرتان ...!

 

پست قبل مطلبی در رابطه با دوست و دوستی به معنا و حقیقت ان بود.
باید تکمیل شود که تنها به گونه ای شکرگذاری بود از تنها خالقم!
این موهبت را بخشید!
ارزانی من است !!!
من از این بابت تنها خوشحالم!
همین و بس!

بعضآ دوستان به خود گرفته اند!!!!
بنده شما را همانطور ندیده دوست می دارم ... چه رسد به دیدن !!!

*********


                         و اما  ...

تصویری که هم اکنون به روی دیدگانتان گشوده شده است تصویری پرمفهوم و درونی می باشد!


 

خوب بنگرید ...!
با تمامی وجود درک کنید ...!
از نگریستن سطحی خودداری شود!
غرق شوید ... قایقی را هم برای نجاتتان کاشته ایم!!!

  1.  با در نظر گرفتن تمامی این توصیات ... خصوصیات ...
    * چه مفهومی در نظرت پدیدار میگردد؟!!
    * با چه ادراکی میتوانی به درک اصلی درون مایه ی این تصویر کم و بیش ذهنی برسی؟!!

:: قبلآ از ذکر جملاتی همچون ::

برو بابا حوصله داری!!!
برو بابا دلت خوشه!!!
و ترکیبات ان ...

:: جدآ خودداری کنید ::!


ما کماکان همینجا مانده ایم منتظر !

                                                    

                                                      توجه داشته باشید که ...

به زیباترین و پرمایه و مفهومی و دست اخر نزدیک ترین (ادراک - ایده) ... هدیه ای تعلق خواهد گرفت!!!
این هدیه را جدی بگیرید! مزاح نمیکنیم! شوخی نداریم
!
در پست اتی نام شخص برگزیده حک خواهد شد.
*حتی خود شما نیز میتوانید شخص برگزیده را انتخاب نمایید!
جلل الخالق!
توجه داشته باشید که به صورت سطحی رد نشودید!
عمقی حرکت شود!


                                           تا پست بعد در انتظار باشید!                                             

حتی شما دوست تازه وارد  عزیز!

 

                                                        ***********

                                        می دانم میگذرم ایمن از دل حادثه ها   ...  

                                                          

  حقیقت این تصویر همان چیزیست که از فکر و ذهنتان میگذرد!
      به درستی یا نادرستی پردازش فکریتان توجهی نکنید ... تنها همان تصویری که به ذهنتان رجوع میشود را به پایه نوشتار دراورید شاید شامل حقیقت این تصویر شود

دوستان عابرمان هم میتوانند شرکت کنند!
تنها به خواندن بعضآ کامنت ها بسنده نکنید!
از خود خودی نشان دهید!
   هدیه هم قطعیست!!!

              

  

+ نوشته شده توسط یک من! در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت |

 

به سرنوشت بیندیش که چگونه تصویر گر جدایی هاست ...
                                                     

                                   سلام ... به تمامی دوستان و رهگذران همیشگی!

                                   "این پست شاید بشود گفت ... پست ناگفته ها "

 

   من شاکرم از داشتن موهبت دوست ! تو چطور ....؟!

این چند مدت زمانی که گذشت گرچه برایم مانند گذشت یک عمر بود اما ... گذشت!!!
گذشت نه به معنای فراموش شده!
تمام شد! هر چه بود گذشت و سپری شد ... و تنها مشتی خاطرات را باقی گذاشت ... سخت است یاداوری ... اما مثل تمامی قصه ها به روزمرگی میپیوندد ... این رسم دنیاست ... و این درد است!!!!

نمیخواهم با حرف هایم مرثیه بسرایم!!! گفتم که حرفی زده باشم!!!
گرچه داشتن دوست ... به معنای حقیقی ان مقدس ترین داشته هاست!
اگر داری ... معطل نکن!
نگهش دار ...

تمام این حرف ها را زدم تا مقدمه مطلبی باشد که میخواهم بگویم اما به اختصار و کنایه!!!!
این چندین وقت چیزهایی دیده و شنیدم که از گفتنش خودداری میکنم!به هر جهت برایم غیر قابل باورند!!!

تنها از خدا میخواهم کاش دوست همان دوست باشد و دشمن همان دشمن!
کاش نشود که دوست تا منفعت باشد دوست باشد و تا بی حاصل دشمن!
اگر دوست این باشد که من دشمنانم را میپرستم!

تنها قناعت به ذکر این مطلب کافیست!!! خودتان برای خود حلاجی کنید!!!
تنها شکر میگویم که من از چنین موهبتی برخوردار بودم و هستم!

تو هم شکر بگو !!!

                                                   ***************

این روزها همه در حال و هوای فصلی نو ... شروعی دوباره ... ماه مهر من ! 

                                                                           

خوش به حال ان کودکان شاد دبستانی!
روز اول مدرسه ... شروع وارد شدن به عرصه جدید این زندگانی ...!
کاش ... از نو می ساختمش!
کودکی ...
خوشا به حال سادگیشان ..

 

+ نوشته شده توسط یک من! در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت |

  

اینجا ذکر ربناست ....

به یاد اور خویشتن را ... خودت باش و بسپار فراموش نشوی در گیر و دار این دنیای فانی ....
فراموش نکن انچه که هستی را

بزن نقش خود را و بساز ساز خود را
محو تماشای چشمک ستارگان نشو
اسمان نیز گاه دروغین میشود
در حصار خود اسیر خودپرستی نشو
پاره کن هرچه نقش فریبنده ی زیست را که بر تنیده ای
اسمانی شو

 

"امروز شروعی دیگر است ... تنها یک ماه فرصت است"
کاش خودت شوی

 

میخواهم تنها به ذکر مطلبی بسنده کنم و بروم!!!

 

تا فرصت است اجازه میخواهم مطلبی را بگویم گرچه دلم سر ناسازگاری در می اورد گرچه دلم خواهان سکوت است ... اما این بهترین فرصت است ... در این شب ها و روزهای ناب !
شاید تلنگری باشد برای من و امثال من!

متاسفانه خواهر یکی از دوستانم از این دیار فانی پرگشودند ... شتاب کرده است اما شاید دل در گرو دیدن معبود سپرده بود ... زود بود ... سنی نداشت!
اما شاید سعادتمند تر از من و تو بود!
باور کنید در شروع این چنین روزهایی دلم خواهان گفتن چنین حرف هایی نبود
شاید باور کرده ام که مرگ شروع تازه ی یک زندگیست ... شاید سرزندگی...شاید شادی!

همه چیز یک اتفاق بود ... ساده ... اما حادث شد
چشم هایم را میبندم ... گرچه تر شده است اما باز رهایی را باور دارم!
ارزو میکنم ... رسیدنت انچنان نزدیک باشد که اسمان و ستارگان
ارزومند هر ان چه را که ارزویت بود ارزو کنی تا رسیدن چیزی نمانده
به یادت هزاران دیروز را زیر باران می مانم ... منتظر
چتری نمیگیرم اسمان ایینه زمین و من خاکی بیش نیستم!
به شوقت هزاران دیروز را می سرایم تا ترانه ای شود شاید زندگی
من نیز می ایم !
از این پس نشانی مان را نپرس ... تنها به اسمان نگاه کن.

شاید بگویم خوب اما اگر اغراق نباشد بهترین بود ... میگویم خواهر یکی از دوستانم به این جهت که او بیشتر از خواهرش برایم خواهری کرد!

زندگی را از منظر دیگری میدید ... و این تفاوت وجه اشتراک من و او بود.

خوب به یاد دارم که میگفت بر سر مزار من گریه نکنید ... من به احترامش تنها اشک میریزم در سکوت!
در این یک هفته سکوت میکنم و چیزی بر قلم نمیسپارم گرچه طاقت فرساست!

  دوستان تنها کاری که زحمتش برعهده شماست خواندن فاتحه ای چند می باشد 


              میبینید که زندگی چقدر ... !!!          

ساده بگویم ...

در این روزها و شب ها فراموش نکنید ... در اخرین شمارش دعایتان تنها ذکر نام من کافیست!
بیش از این چیزی نمیخواهم!

 

                       شاید این اتفاق این پست تلنگری شود بر چشم های بسته ما ...

                         " پیشاپیش روزه هایتان قبول ... دعاهایتان مستجاب "

 


                                                           

*دوستان شرمنده از بابت تاخیر در سرزدن به وبلاگ هایتان و همینطور خبرنکردن متوالی در بروز شدن* وبلاگ!
  با این پست حتمآ پی به اصل مطلب برده اید!!!
این چندین مدت و روزها به غیر از این اتفاق دچار شلوغی ذهن و انبار کارهای عقب مانده شدم شدیدآ !!!
همینطور تشکر میکنم از ابراز همدردی شما گرچه این تعداد به اندک شمار رسید و بیشتر از سمت نظر خصوصی و ایمیل عنوان شد.
و بیشتر از این انتظار می رفت!!!!!!
این وبلاگ به احترام ان عزیز تا هفته دیگر به روز نمیشود و در سوگ منتظر شما همراهان همیشگی و دوستان عزیز می ماند .....

لازم نمیدانم این وبلاگ رنگ غم بگیرد ... شاید بتوانید اینجا با حرف ها و درد و دل هایتان بار سنگین این اتفاق را کمتر کنید و کم کم رنگ روشنی بخش را بر دل ان باقی ماندگان نقش بزنید.

صبای عزیزم خواهر دوست مهربانم (غزل) نیز اینبار با این وبلاگ همراه است پس خواهشمندم برای *شاد کردن دلش با او همراه شوید.*


به شما می سپارمش ...

 

+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت |
 

هر چيز در اين جهان زبون مي گردد 
                              
در فوق هر انچه هست دون مي گردد
هر سر كش و سربلند چون فواره 
                 
مي رقصد ليك سرنگون مي گرد ...


ای همه اهالی ... همسایه ها ...این نزدیکی ها ... اون دوردورااا ...هم اینورا ...هم اونورا ...چه اینوریاش و چه اونوریاش ....همگی !!!

                       ســـلام...      

 

 دعای اختتامیه جشنواره!  

"و خدا را شاکر هستیم بر ان جهت که این هشتمین

جشنواره نیز با میمنت و مبارکی و شادمانی و بی هیچ

دلخوری و کمی دلخوری و با وجود طوفانی سهمگین و

یک عده ادم های متشخصناک و مهم و خارجکی و با

پرستیژ و خودمونی و ذوق زده و رادیویی و جوانی و لا

جوانی و یورو و سکه نیم سکه و یک سکه و نیم و

تندیس و نیما رئـیسی به اتمام رسید! امین!"

 

 

در حاشیه های این هشتمین جشنواره!

 

  • در این میان عده ای مشاهده میشدند که متعجب بودند بر این جهت که بودند!!!

 

  • و این تعجب بر ان جهت بود که ان کس که باید چندین سکه می گرفت در گذر یک سکه و نصفی ماند و ان کس که می باید یک عدد سکه میگرفت چندین سکه شامل حالشان شد!! ... و مبارکشان باد!

 

  • در این رهگذر هم سکه هایی موجود بودند من جمله کامل ..نیمه ...نیمه کامل ...کامل و نیمه! (در این میان است که می گویند چرا گیری دادیااا !) و ما را بسیار عدرخواهی می باشد!

 

  • و این جابجا شدن ها... بعضآ بعضی از مجریان محترم در جای متصدیان هتل اطلاعیه هایی می خواندند!

 

  • در اخرین لحظات اختتامیه نقشه کامل و جامعی به میهمانان نمایش دادند!!!!
    و این در نوع خود بسیار عادی نمود میکند
    !

 

در مراسم اختتاميه‌ي هشتمين جشنواره بين‌المللي راديو مطرح شد:
دست‌اندركاران راديو بايد مخاطب را دوست بدانند، نه مشتري!
                           

"و ای دست اندرکاران عزیز متوجه باشید که ما مشتری نمی باشیم
شما باید مارا دوست داشته باشید!"

********************************

 

نقادی و هفت شنبه و اینا ....

در این اثنا تنها دو نکته قابل ذکر باقی می ماند ...

* خانم شبنم مقدمی .... پــــر!!!! (و حال این که چه کسی می بایست خاله اقدس بشود نا معلوم است)

* از هفته اتی هفتایی ها به شمارش شش تایی ها می رسند! اما اگر بخواهیم دقیق تر به این موضوع بنگریم درخواهیم یافت که از ابتدا هم هشت نفر وجود داشت در این میان یکی رفت و چقدر می ماند؟!!!(خدا رحم کند)

*تسلیت میگم به اقای محمدی به خاطر از دست دادن پدرشان .. مارو در غم خودتون شریک بدونید.. هممون عضو یه خانواده هستیم به نام رادیو! 

*و ... همه اسباب جهان در نظر اهل خدای ... برگه کاهیست که در رهگذری افتادست.

 

و اینکه ..."هپی برس دی" پارازیت جون! 

امروز که شمع و کیک و فرشید منافی و نیما رئـیسی و بنفشه رافعی و سعید پور محمودی و رضا افتابی و ... جعمشون جمع بود و کلی خوشمان امد.                                                        

و اما امروز پارازیت بسیار نیکوتر ز انچه می بود برپا شد! .. مخلص کلام اینکه این پارازیت رو خوب اومدن.

********************************

 

دوستای خوبم از همراهی صمیمانتون ممنون خیلی گلید(با اضافه ضمنه)!

 

عزیزای خوب خودم هر نظری...صحبتی...شکایتی ...گلایتی هر چی که هست لطفآ فقط در قسمت نظرات درج کنید!
پیشاپیش از همکاریتون ممنونم

 

به نوبه خودم تشکر می کنم از دوستانی که زحمت کشیدن و گوشه هایی از هشتمین جشنواره رادیو رو به تصویر کشیدن.
همینطور از رقیه شکفته عزیز.
 

 

و باز هم همان حکایتی که همیشگیست!

     "نظر ... انتقاد ... پیشنهاد ... شکایت ...گلایت ... حمایت ... حماقت"
  

                                                منتظرم!

*
*
*

اینجا رادیو جوان ... موج FM ...
                                        کماکان با ما باشید ...متشکرم

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

با من از سایه نگو
     خورشید فردا مال ماست ...
      

                           
                         رادیـــــــو رســــانه زندگـــی
 

                                               هشتمین
                                      جشنواره بین الملی
                                                  رادیو

ســـــلام ...
             
اهالی رادیو جـــــوان...
هفت شنبه...!
سه شنبه خط خطی ...!
اخرشه ...!
جوونی به وقت فردا ...!!!روی خط ....!
ما که سرازکارشون درنیاوردیم!
نشونی ...
کوانتوم ...
باشگاه دانشمندان جوان ...
هفت ترانه ...
تـــوپ ...
و .......

دیگر برنامه ها که به علت کمی وقت به همین تعداد بسنده کنید!
و شبکه رادیویی غیر جوان!

* شخصآ از شبکه رادیویی غیر جوان تنها راه شب رو گوش میکنم به همین خاطر از دیگر برنامه های این شبکه اطلاع چندانی ندارم! عذر! 

* اینبار چون تنها روی خط رادیو سیر می کنیم ..جوون و غیر جوون نداریم.

 

در حاشیه ها:

  • شبكه جهاني «صداي آشنا» از هفتم خردادماه سه كاناله مي‌شود.
  • قرار براین است که یک سری ادم های مهم در این هشتمین جشنواره روئت بشوند!!! 
    من جمله:
    عبدالرحمن الهزا (معاون راديو تلويزيون وزير فرهنگ و اطلاعات عربستان) و الكساندر سالامانا (مدير راديو تلويزيون بلاروس)!

بی ربط:

  • طوفان(سرنوشت) امروز در تهران جان یک نفر از همه جا بی خبر را گرفت!

****************

چه گذشت این جمعه ای که چندین روز از ان گذشت ...!
هر چی که بود ... هر چی که شد ... !!! 
همش مصداق یک خاطره شد!!! 

و مارا به چندین نتیجه اخلاقی نیز کشانید ...!


۱-مشکل از ماست که بر ماست!
۲-مشکل از جایی نشات می گیرد که تراوش می کند ز ان!!!

پس ...

۱-ما خودمان مشکل هستیم ...
۲-ان ها خودشان مشکل هستند ...
۳-ما و ان ها همگی دست در دست هم مشکل هستیم!!!
۴-پس خیالی نیست!


* این کشمکی دیرینه بر سر تصاحب کردن مکان از نوع "هر کی زرنگتره نونش تو روغنه" .... از تمثیلات وزین خودم!

در پی فرمایشات اقای ابولقاسم صادقی مبنی براینکه ایا مشکل چه بوده؟!!
ایا کلآ این مشاکل ها (با اضافه ضمنه)یعنی همان مشکل های خودمان حل شدنیست؟!! ایا؟!!!

واقعآ ..؟!!!
نه تورخدا ...؟!!!

فکرشو هم نکنید چون به هر جهت می توان اینگونه به نتیجه مطلوبه رسید که به تراوشات ذهنی خودمان رسید :

هر کسی گر کند بی جنبه(پرو) بازی ... دهند مزدش به صورت اضافی! 

بعله دیگه ...!!!

من شخصآ به تمامی اقوام هجوم برنده دست مریزاد میگویم ... دگر بارموفق به بازسازی صحنه هایی از تاریخ ۱۳۰۰ سال قبل از تمدن بشریت شدید...!!

                       <در کل امیدوارم کمتر شاهد چنین رویدادهایی باشیم>

****************

می رسیم به قسمت نقادی بر هفت شنبه در این دومین جمعه از ان روز کزایی(یاد شده):

                                          ~متحولین~

۱-اصلآ این برنامه برنامه ای متفاوت ز انچه پیش رو داشته بودیم.بود!
ترانه ها اینبار اما تکراری نبود به صورتی که گاهآ دلمان هوای همان ترانه ی "خوشبحالت کبوتر"... و غیره را میکرد!


۲-به دلیل مانده بودن در قسمت متحولین ترانه ها
 ... قسمت اعظمی از برنامه صرف پخش اینگونه ها ... شد!!!

۳-کامرون اینا ...

۴-اینبار تحول در پخش تماسات تلفنی مشاهده می شد ...به تعدد کثیر نسوان(خانم ها) اقایان نیز اضافه شده که این خود جای بسی شگفتیست و تفکر را می طلبد!

۵-اما متحول شدن همان و ناهمگون بودن همان!! حالا ...!

ثابت شده است که نقد در روند رو به رشد و تعالی هر چیز اثر دارد!

****************

احیانآ اگر به این نتیجه رسیدید که دوست دارید قسمتی از مژده بده رو درخاطرتون به صورت زنده تداعی کنید ...همین جاست :قسمتی از مژده بده! pulsetv.ir 

 

و باز همان حکایت همیشگی ... انتقاد ... پیشنهاد ... نظر!!!

 

*
*
*


اینجا رادیو جوان موج FM 
                                     کماکان با ما باشید ...متشکرم!

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 زمین به ما آموخت ، ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم  ...
 مگر کم از خاکیم !
نفس کشید زمین! ما چرا نفس نکشیم !!!

 

                   ســـــــــــلااااام به همراهان همیشگی رادیو جوان ... و 
                                                                                                       هفت شـــــــــــــنبه!!

این پست یه پست فرعی از نوع شرح و توصیف بر انچه ز ما و دگر دوستان گذشت ..... چه رادیویی هاش چه غیر رادیویی هاش!

پلان ۱ ـ تصور مجموعه ای مجلل همراه با صندلی ها ی بسیار ... برای نشستن!!!
                                          این قسمت تخیلی می باشد!!!

پلان ۲ ـ اینک وارد صحنه شده ای از دور امیر منوچهری را مشاهده میکنی که با خیل کثیری از جمعیت در حال گفتگو میباشند! 

.... (زحمت پلان ها رو دیگه خودتون بکشید)

۳- کمی انطرف تر محمود رضا قدیریان را مشاهده میکنید که با خوشرویی در حال خوشامدگویی به اهالی تازه وارد میباشند!!!

۴- وسلام و احوال پرسی با اقای گیل ابادی عزیز ...

۵-به دوردست خیره میشوی و چشمت سیاهی میرود .... تصمیم میگیری که دیگر نگاه نکنی که با یک تنه به خود می ایی و خود را زمانی در میابی که دختر خانمی در حال پرسیدن سوالی به این مضمون میباشد .....:

....شما میدونید اون اقای کت و شلواری که کنار اون دختر خانم وایستاده اسمشون چیه؟!!!

من : اقای منوچهری هستند دیگه!!!

..... اونوقت اون خانمی که کنار اون اقا با پیرهن سفید وایستاده اسمشون چیه؟!!!

من: خانم مقدمی هستند دیگه !!! و اقای امیر زنده دلان دیگه !!!

..... ببخشید میشه بگید چه کارند؟!!!

من: ..............!!! 

""""""""""""""""""""""""

در حال شمردن صندلی های موجود در مجموعه می باشم!!! و این به این معنی است که میتوان شمرد!! یعنی انگشت شمار می باشند .... ۱-۲-۳-۴- و ۱۰ !!!
با یه جمع و ضرب و تقسیم ساده هم میشود درک کرد که این مقدار صندلی های موجود کفاف این جمعیت میلیونی را نمیدهد!!!اغراق!

با هزار مشقت و سختی خودمان رو به جایگاه اصلی میرسونیم! باز جای شکرش باقی میمونه که جزو نفرات جلوی سن میباشیم!

مادر اقای حسنی هم درون جمعیت حضور داشتند... البته کمی جلوتر نزدیک سن ...

"""""""""""""""""""""""""

برنامه با اجرای فرزاد حسنی شروع میشود ...
برای جند ثانیه تنها صدای فریاد های مکرر به گوشمان میخورد!! (زیــــــنگ) ...

اینبار همگی از جمله مریم جلینی و الهام زرتاختی و امیر منوچهری هم به روی سن امده اند گویا شبنم مقدمی جا مانده بود!!!! هر طور شده خودش را می رساند!و(امیر زنده دلان هم از کنار سن با برنامه همراه بود)!
و درخواست اقای حسنی در رعایت حجاب تا به قول خودشان بهتر بتوانند به اطراف بنگرند!

سلام و احوال پرسی های چند ثانیه ای و بعد غیب شدن!!! و اجرای بقیه کار به دوش فرزاد حسنی - محمد علیزاده و مازیار عصری!
و حمید عسکریان نیز ....

 

"""""""""""""""""""""""""

شروع با ترانه ای از رضا صادقی به همراهی و همخوانی حاضران ...

محمد علیزاده با اجرای "سلام ایران .... سلام پرچین همسایه" جمعیت رو به وجد اورد!
در روند اهنگ های درخواستی علیزاده یک نفر از وسط جمعیت اهنگ مژده بده را تقاضا کرد!!!!!!!!!

"این هم نمایی از جشنی که در شرف پایان است! ساعت ۱۹:۱۰ دقیقه!"

 

در اینجا امیر منوچهری در رفت و امد بر روی سن مکررآ تلاش میکرد تا پسر بچه ی گمشده ای رابه مادر نگرانش بازگرداند!!! و اقای حسنی نیز هر بار همراهیشان میکرد!

در طی شنیده شدن صدای علیزاده بروی سن بعضی از جمعیت به صورت ناجور و ناهموار و ناجوانمردانه!!!به وجد می امدند که همین امر عصبانیت و در پی ان متذکر شدن اشکارا توسط اقای حسنی را به شخص و اشخاص مورد نظر داشت....!!!

در میانه برنامه هم یادی از منوچهر نوذری اوردند!!
وســـــــــکوتی کوتاه به احترام ایشان .... تنها عده کمی!
و امــــیـــــــــن ! ها!

و صدای قیل و قال در اطراف و تولید صدا بوسیله جمعیتی که وسط ایستاده بودند و تعدد صندلی هایی که در هوا به پرواز در می امدند!
تا جایی که اقایان روی سن صدایشان درامد!

و حضور محمد علیزاده و خواندن ترانه ای جدید به صورت دکلمه ای!!! (یعنی به صورت زنده و بدون موزیک) با کلی شـــور و نشـــاط!!

و در اخر باز هم علیزاده و خواندن ترانه های ترانه سرایی شده توسط خود اقای حسنی!
"خداحافظی" و "دعوتت میکنم امشب به نبودنم به یادم" .....
خداحافظی با همخوانی خوانندگانی چون  .... همون خودمون ....!!!
و تحت تاثیر قرار گرفتن اقای مجری!
و اجرای فندک گردانی و فشفشه گردانی به جای شمع گردانی!!

کوتاه کردن زمان برنامه به علت تذکرات مسئـولین مجموعه از ۸ به ۷:۲۰ ....

 

و در اخر پخش موزیک بی کلام و هجوم جمعیت !!!!...... و فرار اهالی صدا!

 

در حاشیه ها :

  • امدن کوله پشتی دیگری در تابستان امسال ...

 

  • به جز چندتا عکس از نشان دادن دیگر عکس ها معذورم!(به دلیل طولانی بودن اپلود و ذیق وقت در نهایت شرمندگی) و بعضآ حضور خودم در برخی با بعضی از اهالی!
    و اینکه به خاطر کیفیت کم عکس ها معذرت چون برای اینکه سریعتر اپلود بشه باید حجم عکس ها رو پایین میاوردم.

 

  • یه عذر خواهی دیگه که متاسفانه نمیتونم براتون نمایش فیلم هایی که گرفتم رو بزارم ... مدتش زیاده و اپلود شدنش طاقت فرسا و نفس گیر! ببخشید! قول میدم اگه تونستم زمانشو تا حدی کم کنم و حجمشو پایین بیارم براتون بزارم!

 

تا همین جا ... امیدوارم تونسته باشم صحنه هارو به تصویر شما بکشم!
روزه .... روز توام با خاطراتی فراموش نشدنی بود!

اینجا همان رادیـــو جوان است موج FM  .... کماکان با ما باشید ... متشکرم!

 

+ نوشته شده توسط یک من! در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

                               
                                      با بال شکسته پر گشودن هنر است
                                           این را همه پرندگان می دانند
                                    

ســـــــــــــلام ...

حال و احوال رادیو جوونی ها .... اینبار رادیویی به مفهوم کل از هر نوع و ابعاد و تعداد و .... از هر قشر و سلیقه و اصلآ اینبار جوون و غیر جوون نداریم که !فقط :

                                    رادیــــــــــــــــــــو     

  • دیروز تولد رادیو در ۳ارديبهشت ماه سال 1319 ....
    و امروز یعنی قریب به ۶۷ سال پیش!! از ان دیروز میگذرد!!
    و این مرز میان امروز و فرداست ...

                                                                                                                         

  • ۱۰ ام اردیبهشت تولد مرد اول هنردر عرصه طنز و هنرمندی بزرگ(صدای ماندگار)ایران استاد منوچهر نوذری را به تمام هنردوستان و هنرمندان و هنروران ایران زمین تبریگ میگم "و این شاید اخرین باری باشه که میتونم پشت این میکروفن صحبت کنم"و این شاید ها ..و این حسرت ماندن ها و این فرصت داشتن ها ..!(روحشان شاد و همواره یادشان گرامی) برای شادی روحشون فاتحه ای بخونید ...

 

  • و ۱۴ اردیبهشت مراسم یادبود این عزیز هنرمند همراه با اهالی دیگر سیما و صدا و همینطور دومین گردهمایی اهالی رادیو جوان از قبیل هفت شنبه و ...(اطلاعات دقیق در وبلاگ همه اهالی درج شده است پس از هر گونه اضافه نویسی معذوریم)!

 

*در پست قبل از همه شما در مورد روند برنامه هفت شنبه نظرخواهی و پیشنهادات و انتقاداتی به عمل امد شمام لطف کردید و همکاری کردید! ممنون ... بسیاری از برنامه سازها اعم از رادیویی ها خواهان نقادی از برنامه های خود توسط مخاطبانشان هستند و می باشند (منظور همون وبلاگ نویسان میباشند) اما اگر قرار بر این باشد که ما خودمان و شما خودتان باشید پس تکلیف این نقادی ها چه میشود؟!!
این همه وقت و انرژی صرف چه میشود و چه چیز! .... (قابل توجه همان مسئـولان محترم و محترمه) !!!


و این هم نقدی بر انچه گذشت چهارمین حضور شما مخاطبان و رادیویی ها از نوع هفت شنبه در سال جاری:

                         اصلآ مخاطب محوری یا مخاطب پروری ...مسئـله این است!!!

۱- زمان برنامه در همین محدوده تحول مانده است ... (عالیه)

۲- و باز مکررآ تکرار موزیک ها ... (و این نقد ها به چه کار اید؟!!)

۳-و اینبار میگوییم CD PLAYER DIGITAL هم هنوز .... (در دسترس نمیباشد!)

۴-اینبار اما نمایشات گروه به حداقل رسیده بود ... !!!!

۵-مراقب میادین باشید ...(این شماره به ما و شما مربوط نمیشود! )

۶-اصلآ صراحتأ بگویید این برنامه مخاطب محور است یا مخاطب پرور؟!!!

(این شماره اخری مربوط به شما دوستان و دوستاران رادیو میشه منتظریم)!یعنی میشنویم!

توجه داشته باشید که نقد صرفآ در جهت گرفتن ایرادات و غیره کاربرد ندارد!همین جوری محض گفتن ...

 """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

در پست قبل در جواب سوال به این سه گزینه :

  • تعطیل نشود ایا؟!!!
  • میتوان تغییراتی در این برنامه بوجود اورد؟!!
  • حیف این برنامه پرمخاطب نیست؟!!

+جواب های مشابهی مشاهده شد ... هیچ رادیوجوانی خواهان تعطیل این برنامه نمی باشد تنها خواستار یک سری تغییرات متوالی در روند و گسترش این برنامه به سوی ایتم های جدید و پرتنوع میباشند! اصولآ رادیو همان رادیو جوان باشد ..... و فرهنگ همان! ما را به کار خویش و  ...

+از نظر شنونده ها چرای جایگاه رادیو جوان در سطح مطلوب به این علت میباشد که این برنامه ها توانسته اند جوی بی تکلف و صمیمی برای مخاطبانشان ایجاد کنند و این تنها مربوط به یک برنامه خاص از یک شبکه خاص نمیباشد ...!!!

+اگر بتوانید و میتوانید .... اشاراتی به این عنوانات و از این قبیل جریانات بیاندازید شاهد پیشرفت روزافزون میشوید!!! انشاءالله ... (اصلآ اصل مطلب : یه نیم اشاراتی هم به این سوی بیاندازید)!

  • و در اخر مکررآ میگوییم .... تکرر و تکرار (نه) !!! و باز مکررآ تکرار ....؟!!!

 """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دوستای رادیویی خودم ممنون از همکاریتون ... هنوز هم در ادامه راهیم ( همون پست قبلی) ...!!!

بازهم انتقاد ... بازهم پیشنهاد ... بازهم درد و دل ... و باز هم به گفتگو مینشینیم ولی اینبار نه فقط مختص به برنامه ای خاص فقط رادیــــــــــــــــــــــو ولی از نوع جوونش!

 و این یک جواب به یکی از دوستان خوبم:

اینجا باید از ریحانه جون یه تشکر ویژه کنم به خاطر ارسال عکس های قشنگش اما در نهایت شرمندگی از گذاشتن این عکس ها معذورم!!!
ریحانه جونم مطمئنآ ایشون هم راضی نیستند گلم!!

 

       "حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنند"

 

 دوستان به نظر سنجی در پایین صفحه هم سری بزنید

*

*

اینجا رادیو جوان موج FM  .... کماکان با ما باشید! متشکرم      

+ نوشته شده توسط یک من! در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت |
 

به نام اغازگر هستی ... به نام عشق ... زیبایی ... پاکی و مهربانی ... به نام هر انچه بود و نیســت هر انچه زندگیســـت ... به نام هســـت و نیســـت!

  

ســـــــــــلام ... یه سلام پر از انرژی به تمامی مهربون ها و گل های خوب خودم

حــــــــال و احوال اهالی رادیـــــــویی از نوع جوونش ؟!!! هفت شنبه ای هاااا مخصوصش ؟!!!

امروز یه روز تازست از یه ماه نو از یه سال جدید یه شروع دیگست!!!

نسیم خوش بهاری را حس میکنی؟!! صدای پرندگانی که هر صبح دم با اولین نشانه های طلوع خورشید رسیدن روزی دیگه ای رو بهت خوشامد میگن؟!! در ضمن از همه این ها گذشته میتونی هر صبح با صدای نوازشگر اتومبیل ها و شب هنگام با گذر کامیون ها و تریلر ها به خواب خوشی فرو روی !!!!!

این جمله اخری مربوط به تهرانی ها میشه ....!

امان از دست این ساختمان سازی بی پایان!!! در این تهران بزرگ ....!!!!

 

۲-۳ روز دیگه این وبلاگمون ۱ ماهش تموم میشه!! چه زود بزرگ شد!!!چه زود میگذره!!!
ایشلا بتونیم تولد ۱ سالگیشو باهم بگیریم!

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

اگــــر دقتی هر چند جز با این وبلاگ کرده باشید قاعدتأ متوجه این نکته خواهید شد  که هر یکشنبه یا دوشنبه به روز میشه!! دلیلشم میتونه این باشه که چون این وب از نوع هفت شنبه ای هست بایستی که بعد از پخش هر برنامه تحلیل و بررسی بشه! البت با همکاری مستمر شما دوستاران رادیویی که تا اینجا عالی بوده از این بهترم میشه!!!

اینجا باید به این نکته اشاره بشه که ایشالا این همه تلاشی که ما و شما در روند بهینه سازی برنامه های رادیویی به روش خودمون به انجام می رسانیم یه نقطه قوتی باشه برای مسئـولین مربوطه و یه دست مریزاد هم طلب میکنه(منظور خودم نمی باشم)! 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

بعد از هر چیز میرسیم به نقدی دوباره از انچه گذشت برنامه رادیویی هفت شنبه در سومین حضورشان در سال جاری:

۱-یه چندی بیشتر نیست که زمان برنامه دچار تحول شده!!!

۲-موزیک های میان برنامه ای کش دار شده و بیشترین کاربردشان در قسمت هایی ازاین برنامه می باشد که دچار کمبود و مابقی میشوند!!!

*جای بسی خوشحالیست که هر سال ۱ موزیک به جمیع تکراری مکررآ جمع میگردد!!!

از جمله ترانه های مورد علاقه گروه هفت شنبه: "خوشبحالت کبوتر هر جای بخوای پر میکشی ...تو هوای پاک ده نفس رو بهتر میکشی"!!!

۳-تنها بخشی که توانسته پلکان ترقی را بپرد قسمت "مهمانان" برنامه می باشد!! و این تحول زمان مربوط به این بخش می باشد!!!

*این مهمانان به صورت دسته ای که شامل ۱ قولوها ۲ قولوها ۳قولوها و در برنامه بعدی شاهد حضور ۴قولوها نیز باشید ....!

۴- و این موج تکرار به پخش دوباره تماس های تلفنی مخاطبان برنامه هم کشانیده شده!

*کماکان CD PLAYER در دست تعمیر میباشد!!!

۵- بخش نمایشات هم که دیگر جای خود را دارد ( شخصأ با این چنین نمایشاتی مخالف نیستم اما تکرار بیش از حد به طوری که نیمه بیشتری از فرصت این برنامه صرف این چنینی میشود بروز ناراحتی های مزمن را برای مخاطب ایجاد میکند)

۶-در پی گفته تهیه کننده محترم برنامه اقای گلبن "این برنامه دیگر به اوج رسیده و بایستی تعطیل شود" ایـــــا؟؟!!؟!!!!

  • تعطیل نشود ایا؟!!!
  • میتوان تغییراتی در این برنامه بوجود اورد؟!!
  • حیف این برنامه پرمخاطب نیست؟!!

شاید که نه قطعأ عرایض شما دوستاران رادیویی بتواند در جهت دهی هر چه بهتر به این برنامه کمک شایانی کند!

پس بشــــــــتابیـــــــــــد ....منتظرند ...منتظریم!

 

  • شایان ذکر است که این وبلاگ تنها در جهت بهینه سازی هر چه بهتر برنامه ها به تفاسیری چند روی اورده است (نه تنها من بلکه سایر دوستان رادیویی)!
  • هر مطلبی که در این مکان به روئـت شما میرسد دست نوشته ای است به روایت خودم به دور از هر گونه توهین یا خدایی نکرده جسارتی!!
  • تلویحأ برای روشن شدن اذهان عموم!

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

خدمت شما عارض شوم که این پست کمی تا قسمتی مهمه ! مخصوصأ نظرات شما ... تا بتونیم به نحوی به گوش مسئـولین مربوطه برسونیم!

اصلأ هر نظر و انتقاد و پیشنهادی(درد و دل) دارید به گفتگو بنشینید یعنی (نظر بدید)

در حدود برنامه رادیویی هفت شنبه! ... منتظریم!

 

در اخر هم از دوستان عزیزی که به خونه خودشون سر میزنن و مهم تر اینکه تو نظرات شرکت میکنند تا خوشحالمون کنند خیلی خیلی ممنونم ... (نمیخواستم اسم ببرم!! اما چون این یه پست ویژست فرق میکنه)

( از پسوند عزیز فاکتور می گیرم چون همتون برای من عزیز ترین هستین)

مریم zmz "رقیه شکفته " مریم(پرچین) " فرزانه ناظری " ریحانه " اویسا " پیام " پگاه " مارال " پردیس " رویا " فرشته " و ... دیگر دوستان عزیز

دوستان به نظر سنجی در پایین صفحه هم سری بزنید

*

*

اینجا رادیو جوان موج FM  .... کماکان با ما باشید! متشکرم

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت |
                                                  بسمه رب الرئـوف 

 دریا باش که گر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه انکه تو متلاطم شوی

سلااااااااام ....یه سلام بهاری یه سلام قشنگ یه سلام گرم ...یه سلام بهار در بهار!!اخه بهار زمستونیمون دیگه وقعا داره بارشو میبنده که بره ..... !سال تحویل امسال به جد میتونم بگم یکی از بهترین سال ها برام بود اتفاق خاصی نیافتاد ولی میتونم بگم یه حسه دیگه ای داشتم حتی رنگ و بوی ارزوها هم تغییر کرده بود ...شاید چون اولین سال بود که همه با هم تا سحر در کنار هم بودیم و منتظر ...و این انتظار دسته جمعی چقدر زیبا بود ...حتمأ دلامون براش تنگ می شه ...

امروز سر زدم به تمام خاطراتم ...دلتنگی هایم ...خنده ها و گریه هایم ...رازهای نگفته ام....خندیدم!گریستم! عادت به ثبت امروز را ندارم به یاد گذشته ها تا دیروز...اما...کاش می تونستم تمامی لحظات ثبت شده را براتون به تحریر در می اوردم حیف که زمانی نیست ...بگذریم !زندگی حادثه امروز است!پست امروز غمگین نیست اشتباه نکنید نمی خوام بر هم بزنم شادیتان را فقط دلم هوای غم گرفت بگذریم .....

و این یه سلااااااااام ویژه به نازنین هایی که همیشه همراهه هم هستیم ولی دور از هم ...شاید کیلومترها اما این میان یه چیزی هست که مارا به هم نزدیک می کنه و این همون هدف یا مسیر و مقصد مشترکمون هست...هر چی که باشه هر چی که هست ...خوشحالم از این اتفاق!با هم بودن

تــکرار نمیشود ...تکــرار نمی شویم ...جانانه نفس بکـــــــــــــــش!

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

و حـــــــــالا حال واحوال رادیویی ها...هفت شنبه ای ها...خط خطی ها...جوونی به وفت فردایی ها و ....اصلا تفاوتی نداره که!دوستاران رادیو جوانی که فقط مختص به یک شبکه خاص نیست همشون شنیدنی و دوست داشتنی!  این پاراگراف سفارشی بود

حتمآ بی خبر نیستید که قراره حلقه وبلاگ نویسان زحمتکش برگزار بشه! (یکی از دوستان میگفت برگزار شده)!!! ...نمی دونم شاید ما در غفلت به سر می بردیم خلاصه گفته ها متشنج شده! به هر حال کلی حرف و سخن داریم و میگن که بهتر برگزار می شه و قرار است امتیازاتی ام به دوستانی که در خارج از این تهران پر دود و دم هستند را قائل شوند ...!

قرار بر این گذاشته شد که این جانب در بدست اوردن موضاعات جدید ترجیحأ عکس های تر و تازه بکوشم ...اما به علت بدقولی های دوست نام برده(من) به تعویق افتاد......بسی شرمندگیست!        کلادر زندگی از یک صفت نهایت انزجار را دارم ان هم بدقولیست که نهایتأ هر چه خوش اید ..پیش اید

و این هم نقدی مختصر بر انچه گذشت اولین حضور هفت شنبه ای ها در جمعه سال ۸۶ به روایت خودم:

۱-در نهایت خیلی بهتر از انچه بود که گذشت(خارق العاده) اکثریت قریب به اتفاق همگی!همه مان هفت شنبه خودمان را می خواستیم ....البته به دور از انصاف است که زحمات جمیع را نادیده گرفته و فقط برای خود نطق کنیم! خوب قطعأ عادت بر این همه پرکاری را نداشته اند در هفت روز از هفته از ایام نوروز...چرا که تنها عادت به یک روز پخش در این هفتگانگی را دارند! و مسلمأ خاطرات اقای حسین خانی هم بهتر ااز این نمی شود!

۲-این هفت شنبه اما .....هفت شنبه خودمان بود!

۳-عادت به بدقولی هم که در وجودمان ریشه دووانده(چنین صفت نا هنجار) اصلأ مگه قرار نبود احسان خواجه امیری مهمان برنامه باشد؟!!مگه این برنامه خاص و ویژه نبود؟!!

۴-به علت ذیق وقت در جلسات بعدی ادامه این نقد را می دهیم ...همه با هم

۵-این هفت شنبه اما .....هفت شنبه خودمان بود!

و این هم یکی از ترانه های فرزاد حسنی که درخواست داشت که نام ترانه خط و نشون هست:(تو پست های بعدی ایشالا اگر در عدم نبودیم تعداد بیشتری را قرار میدم)

یه عکس هم میگزاریم تا بیشتر به موضوع بیاد

اینجا همایش صدا و سیما!

 

انگاري بوي تو بود زل زده بود به گريه هام
جمعه نبودنت خنديده بود به هفته هام
نكنه زردي برگ ها همشون يه نقشه بود
بشينه تو باورم، من از تبار رفته هام
بيا اين خط و نشون ، اين چشم و اينم كمون
اگه دوستم نداري ، قدر عشقمو بدون
تا ته سوي چشمام ، چشم مي گذارم روونه شي
حيف پا بند دل و حرف هاي عاشقانه شي
توي تاريكي برو ، ستاره ها منتظرند
شايد امشب بتوني يه غزل شبانه شي
بيا اين خط و نشون ، اين چشم و اينم كمون
اگه دوستم نداري ، قدر عشقمو بدون
چند تا چشمه خشك بشه
چند تا پري جادو كنه
پلك من برف هاي چند زمستون را پارو كنه
چند نفر تو شعر من استه بيان ، خسته برن
تا غروب خاطره عشق تو را جارو كنه
بيا اين خط و نشون ، اين چشم و اينم كمون
اگه دوستم نداري ، قدر عشقم را بدون ....

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

 

دوستان گلم ..ای همه عزیزانی که ما را با نظرات خود غرق در شادی می کنید اگر مایل بودید میتوانید مطالب و یا حتی عکس های دست ساخته خود را برای ما ارسال کنید تا با نام خودتان درج در وبلاگ شود ...اگه یادتان باشد قرار بر این شد که همگی باهم این وبلاگ را بگردانیم پس کمامان مارا از مطالب ارزشمند خود دریغ نگردانید!متشکرم

و امروز همان فردائـیست که دیروز نگرانش بودیم ...

*
*
*

اینجا رادیو جوان موج FM.... کماکان با ما باشید ...متشکرم

+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت |

 

اعلام مختصری از برنامه های شبکه رادیویی جوان :

 

سه شنبه خط خطی-از ساعت ۱۰ تا ۳۰/۱۱ با حضور بنفشه رافعی وافشین حسین خانی و ندا رادمهر(سه شنبه شب ها)

جوونی ... ازاد-ساعت ۱۸ تا ۲۰ شنبه تا چهارشنبه با حضور فرشید منافی

نشونی-هر روز به جز پنجشنبه ها و جمعه ها ساعت ۱۵ تا ۱۷ با حضور مهران دوستی

هفت شنبه-جمعه ها  از ساعت ۹ تا ۱۱:۳۰ با حضور فرزاد حسنی-امیر منوچهری-افشین حسین خانی-امیر زنده دلان-شبنم مقدمی-مریم جلینی و الهام زرتاختی

پارازیت- از ساعت ۱۰ تا ۳۰/۱۱ شنبه تا چهارشنبه با حضورسعید پور محمودی و رضا افتابی

باشگاه دانشمندان جوان- هر دوشنبه و چهارشنبه ۲۲ تا ۲۳:۳۰ با حضور سعید پور محمودی

هفت ترانه- پنج شنبه ها ساعت ۲۱ تا ۲۳:۳۰ با حضور سعید پور محمودی

یک سبد ترانه- دوشنبه ها ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۲ بامداد با حضور سعید پورمحمودی

اخرشــــــه- جمعه ها ساعت ۱۸ تا ۲۰ با حضور بنفشه رافعی - افشین حسین خانی و علی بحرینی

پچ پچه های پنج شنبه ای- ساعت ۹ تا ۱۱:۳۰ هر پنج شنبه

یـــــک صبح یـــــک سلام- هر صبح به جز جمعه ها ساعت ۶:۳۰ تا ۸:۳۰ با حضور بنفشه رافعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یک من! در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت |