این روزها عمق ِ زندگی ِ من عمیق تر شده است .. حالا این عمق هر جایی می تونه باشه ٬ دست و پا زدن تویه لجن زار و یا شنا کردن تویه وسعتِ نیلگون که تصویر اسمون رو ابی تر از انچه که هست نشون میده !
انتخاب با خودته .. من می گم رفتن مهمه ٬ دل نسپردن و تنها گاه گوشه چشمی کج کردن و بی هیچ دلبستگی ادامه دادن ..
این دنیا پر از راز و رمز ِ که هر کسی از عهده ی ادراکِ این نشانه ها بر نخواهد امد .. گاهی کنارت ایستاده و تنها منتظره که تو سرتو بچرخونی و بهش لبخند بزنی ٬ اما تو می گذری ازش ٬ بی تفاوت !
منتظره تا بهش بگی می بینمت ٬ اما تو باز باورت رو جایی پهن می کنی که چتری در حوالی ات نمی چرخه !
گاهی همه چیز داری و هیچ نداری !
گاهی در انتظار ان سفر کرده ای می مانی که سال هاست بار سفرش رو بسته ٬ بی خبر رفته اما تو باز در انتظارشی ٬ در انتظار کورسویی امید که حواله ات کند باور امدنش را ٬ اما چیزی بر قلبت سنگینی می کند ..
باور ٬ چشمان منتظر را پر از سودای رسیدن می کند ! انتظار تو اما به گِل افتاده !
اگر وسعت داشت ..
میبینی ! گاهی همه چیز داری و هیچ نداری !
تا زمانی که خستگی بر روحت زخم تراشیده ٬ تا زمانی که چشمانت بی فروغ مانده است ..
همین اش است و همین کاسه !
گاهی دور شو .. از انچه که نیستی و تزویر می کنی ٬ گاهی خودت شو !
گاهی تنها سفر کن ..
ادامه می دهم ..
! احوالات یک من
روزنوشت
+ نوشته شده توسط یک من! در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
|

